رمان ♡جاذبه ی چشمات ♡😍 پارت ۱
رمان ♡جاذبه ی چشمات ♡😍 پارت ۱
اوووووه خدای من اصلا چه وضع زندگیه خسته شدم بخدا چقدر کار کنم و چقدر درس خوندم به اینجا برسم آخرشم زورکی باید برم سرکار اوف اون از مامان بابای قشنگم که چند ماهی ازشون خبر ندارم این از اینکه اینجا تنها و غریبم و فقط یه رفیق دیونه و خل تر از خودم دارم (رها)
با صدای بلند رها که دادمیزد :بیتا تنبل خانم پاشو دیگه باید منو برسونی دانشگاه و خودتم بری داروخونه
_واییییییی رها ولم کن حال ندارم خستمه بزار بخوابم
رها :عه حال ندارم و خستمه چیه پاشو من با سینا قرار دارم دیرم میشه پاشوووووو
_اَییییی سینا و اون قرار بخوره تو سرت اوف خدا دختر تو میری دانشگاه درس بخونی یا رفیق بازی هان ؟
اصلا خاک تو سر سینایی که تورو دوس داره اخه تو مگه آدمی ها ؟
رها :واییییی بیتا بلند میشی یا جیغ بزنم
_غلط کردم الان پامیشم آماده شم برو بیرون چشم چرون لباس پوشیدن من دیدن نداره !
ریما باخنده خوشحال از اتاق زد بیرون ........
رفتم سر کمد ....اوه خدای من امروز قراره دکتر هخامنش بیاد برا کارآموز جدید باید تیپ بزنم
نکه از هخامنش خوشم بیاد نه اتفاقا بدمم میاد پسره ی مغرور رومخ اونباری یکم لباسم بد بود نشست کلی فک زد واسه همین یه مانتو طوسی و شلوار مشکی و روپوش و مقنعه کوفتی رو گذاشتم تو کیف و از اتاق اومدم
بیرون که ......
نظر بدید چطوره ؟؟
برگرفته از رمان گره #رمان ماکانی
اوووووه خدای من اصلا چه وضع زندگیه خسته شدم بخدا چقدر کار کنم و چقدر درس خوندم به اینجا برسم آخرشم زورکی باید برم سرکار اوف اون از مامان بابای قشنگم که چند ماهی ازشون خبر ندارم این از اینکه اینجا تنها و غریبم و فقط یه رفیق دیونه و خل تر از خودم دارم (رها)
با صدای بلند رها که دادمیزد :بیتا تنبل خانم پاشو دیگه باید منو برسونی دانشگاه و خودتم بری داروخونه
_واییییییی رها ولم کن حال ندارم خستمه بزار بخوابم
رها :عه حال ندارم و خستمه چیه پاشو من با سینا قرار دارم دیرم میشه پاشوووووو
_اَییییی سینا و اون قرار بخوره تو سرت اوف خدا دختر تو میری دانشگاه درس بخونی یا رفیق بازی هان ؟
اصلا خاک تو سر سینایی که تورو دوس داره اخه تو مگه آدمی ها ؟
رها :واییییی بیتا بلند میشی یا جیغ بزنم
_غلط کردم الان پامیشم آماده شم برو بیرون چشم چرون لباس پوشیدن من دیدن نداره !
ریما باخنده خوشحال از اتاق زد بیرون ........
رفتم سر کمد ....اوه خدای من امروز قراره دکتر هخامنش بیاد برا کارآموز جدید باید تیپ بزنم
نکه از هخامنش خوشم بیاد نه اتفاقا بدمم میاد پسره ی مغرور رومخ اونباری یکم لباسم بد بود نشست کلی فک زد واسه همین یه مانتو طوسی و شلوار مشکی و روپوش و مقنعه کوفتی رو گذاشتم تو کیف و از اتاق اومدم
بیرون که ......
نظر بدید چطوره ؟؟
برگرفته از رمان گره #رمان ماکانی
- ۹.۵k
- ۱۴ مرداد ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط