دختروپسری هم دیگر را بسیار دوست داشتن پسرنابینابود. به دخ
دختروپسری هم دیگر را بسیار دوست داشتن پسرنابینابود. به دختردائم میگفت که خیلی دوستت دارم. یک روز یک نفر پیداشد چشمانش را به پسرداد بعدعمل دوست دختروشو که خیلی عاشقش بود را دید. نگاهی کرد و دید آن هم نابیناس.پسر رو به دختر کرد و گفت: من دیگرعلاقه ای به تو ندارم و دیگر نمی خواهم ببینمت.. دختردرحال رفتن لبخند تلخی زدوگفت :مواظب چشمانم باش عشق بی وفایم. (تقدیم به عاشقان بی معرفت).
- ۳۷۹
- ۰۸ فروردین ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط