" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "
" از یک غریبه...به دلیل زندگیم! "
part : ⁴²
روی تخت دراز کشیده بودم.
ساعد دستم را روی پیشانیام گذاشتم.
اتاق تاریک بود.
تاریک و سرد.
نیم ساعتی میشد که در جایم وول میخوردم.
اما خوابم نمیبرد.
بدجور فکرم درگیر بود.
درگیر چه؟!
پسری که در اتاق بغلیام چشمانش را روی هم گذاشته بود و غرق خواب بود.
خیلی نگرانش بودم.
دلم شور میزد.
میترسیدم که فردا بیدار شوم او در جایش نباشد.
میترسیدم پدرم برای تهدید کردن من از او استفاده کند.
خیلی وقت نیست که میشناسمش اما فکر میکنم که جایگاه خاصی در قلبم پیدا کرده است.
چند دقیقهی دیگر هم گذشت.
خبری از خواب نشد.
پلک هایم سنگین بود.
هر لحظه ممکن بود بسته شوند.
اما یک چیز جلویش را میگرفت.
و آن چیز...
" نگرانی " بود.
دیگر نتوانستم تحمل کنم.
از اتاق خارج شدم.
در اتاقش کمی باز بود.
از لای در میتوانستم ببینمش.
پسری که در خواب هم مانند فرشته ها بیگناه و پاک بود.
وارد اتاق شدم.
بدون هیچ حرفی کنار تخت زانو زدم.
دقیقا رو به روی صورتش.
دستم تا نزدیکی صورتش رفت.
اما لمسش نکردم.
نمیخواستم بیدار شود.
کمی به صورتش نگاه کردم.
تا به حال به اجزای صورتش دقت نکرده بودم.
بینی بسیار خوش حالتی داشت.
گونه های تپل سفیدش نیز خیلی چهرهاش را بامزه تر کرده بود.
با اینکه چشم هایش بسته بود...
ولی باز هم مرا محو خودش کرد.
مژه هایش هم پر پشت و بلند بود.
لب هایش قلوه ای و خوش رنگ بود.
خط فکش نیز از هر چاقویی برنده تر بود.
چند تار مو روی صورتش ریخته شده بود و زیباییش را کمی پوشانده بود.
موهایش را به پشت گوشش هدایت کردم تا مزاحم خوابش نباشند.
پاک هایش را چند بار باز و بسته کرد و سپس با صدای خواب آلود گفت...
_ هنوز نخوابیدی؟!
+ نتونستم بخوابم.
_ چرا؟!
+ میتونم اینجا بخوابم؟!
کمی نیم خیز شد و گفت...
_ حتما.
پس من میدم تو اون اتا...
مچ دستش را گرفتم و گفتم...
+ نه!
تو هم همینجا بمون!
کمی جا خورد و گفت...
_ چرا؟!
+ چون میخوام پیش تو بخوابم!
دیگر چیزی نگفت.
یا اگر اشتباه نکنم...
چیزی برای گفتن نداشت.
ادامه دارد...
¹⁸ لایک
part : ⁴²
روی تخت دراز کشیده بودم.
ساعد دستم را روی پیشانیام گذاشتم.
اتاق تاریک بود.
تاریک و سرد.
نیم ساعتی میشد که در جایم وول میخوردم.
اما خوابم نمیبرد.
بدجور فکرم درگیر بود.
درگیر چه؟!
پسری که در اتاق بغلیام چشمانش را روی هم گذاشته بود و غرق خواب بود.
خیلی نگرانش بودم.
دلم شور میزد.
میترسیدم که فردا بیدار شوم او در جایش نباشد.
میترسیدم پدرم برای تهدید کردن من از او استفاده کند.
خیلی وقت نیست که میشناسمش اما فکر میکنم که جایگاه خاصی در قلبم پیدا کرده است.
چند دقیقهی دیگر هم گذشت.
خبری از خواب نشد.
پلک هایم سنگین بود.
هر لحظه ممکن بود بسته شوند.
اما یک چیز جلویش را میگرفت.
و آن چیز...
" نگرانی " بود.
دیگر نتوانستم تحمل کنم.
از اتاق خارج شدم.
در اتاقش کمی باز بود.
از لای در میتوانستم ببینمش.
پسری که در خواب هم مانند فرشته ها بیگناه و پاک بود.
وارد اتاق شدم.
بدون هیچ حرفی کنار تخت زانو زدم.
دقیقا رو به روی صورتش.
دستم تا نزدیکی صورتش رفت.
اما لمسش نکردم.
نمیخواستم بیدار شود.
کمی به صورتش نگاه کردم.
تا به حال به اجزای صورتش دقت نکرده بودم.
بینی بسیار خوش حالتی داشت.
گونه های تپل سفیدش نیز خیلی چهرهاش را بامزه تر کرده بود.
با اینکه چشم هایش بسته بود...
ولی باز هم مرا محو خودش کرد.
مژه هایش هم پر پشت و بلند بود.
لب هایش قلوه ای و خوش رنگ بود.
خط فکش نیز از هر چاقویی برنده تر بود.
چند تار مو روی صورتش ریخته شده بود و زیباییش را کمی پوشانده بود.
موهایش را به پشت گوشش هدایت کردم تا مزاحم خوابش نباشند.
پاک هایش را چند بار باز و بسته کرد و سپس با صدای خواب آلود گفت...
_ هنوز نخوابیدی؟!
+ نتونستم بخوابم.
_ چرا؟!
+ میتونم اینجا بخوابم؟!
کمی نیم خیز شد و گفت...
_ حتما.
پس من میدم تو اون اتا...
مچ دستش را گرفتم و گفتم...
+ نه!
تو هم همینجا بمون!
کمی جا خورد و گفت...
_ چرا؟!
+ چون میخوام پیش تو بخوابم!
دیگر چیزی نگفت.
یا اگر اشتباه نکنم...
چیزی برای گفتن نداشت.
ادامه دارد...
¹⁸ لایک
- ۲.۵k
- ۰۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط