(عاشق غریب)
(عاشق غریب)
پارت ۲
از زبان باران
در باشدت باز شد... از زیر چشم صورت عصبی مهرشاد رو دید میزدم.....
_باران .... باران پاشو بینم...
ناچار چشمام رو باز کردم
_جانم؟
با لحن مهربونم انگار آروم تر شده بود ولی هنوز اخم هاش از بین نرفته بود....حاضرم شرط ببندم فقط برای من بخت برگشته از اخم هاش استفاده میکنه...
با همون لحن عصبانیش جواب رو داد:
_ پاشو بچت رو ساکت کن....
بزور جلوی اشکام رو گرفتم.....هنوز میگه بچت....دلم میخواد داد و هوار راه بندازم بگم .....مرد این بچه ی تو هم هست اما مگه جرئتشو دارم..... قیافم رو تو هم بردم....
_درد دارم... میشه به یکی از ندیمه ها بگی بیاد؟
قاطع جواب داد
_ پاشو بیشتر از این اعصاب من رو بهم نزننننننن...
از لرز توی صداش ترسیدم و ناچار رفتم سمت اتاق دخترم....هنوز واسش اسمم انتخاب نکردم....در رو باز کردم و با دیدن یک تیکه پارچه صورتی روی مبل دلم ضعف رفت.....بچمم به خودم کشیده لاغره و جسش کوچیکه....آروم تو بغلم گرفتنش و شروع کردم به غذا دادن.....
بعد از غذا خوردنش آروم خوابش گرفت.....آروم گذاشتم رو تختش و خودمم روی صندلی رو به روی تختش نشستم.... از درد چشمام رو بستم ....چشماش داشت گرم میشد که با باز شدن در آروم .شمام رو باز کردم....
زندایی ثریا با دیدنم هینی بلندی کشید....
_ دختر تو اینجا چیکار میکنی؟
دهنم رو باز کردم تا جواب زندایی رو بدم که صدای مهرشاد از پشت در اومد
_من بهش گفتم...
زندایی اخمی کرد اما جرعت نداشت جواب مهرشاد رو بده.... صدای دور شدن قدم هاش اومد.... به جز دایی سلمان هیچکس جرعت کل انداختن با مهرشاد رو نداشت....زندایی آروم اومد سمتم و کمکم کرد بلند شم
_ باران تو برو من حواسم به این پرنسس کوچولو هست...
لبخندی از سر مهربونیش زدم.....تنها کسی که توی این خونه هوام رو داشت زندایی بود.... حتی دایی خودمم به من اهمیت نمیداد.... اون فقط از سر حرصش من رو عروسش کرد....چون فکر میکرد بابام از بس مامانم رو اذیت کرد که مامانم فوت کرد.... میدونست بابام من رو دوست داره میخواست زجرش بده ....اگه بگم بابام باعث مرگ مامانم نیست
دروغ گفتم .... اما سرطان ریه ی مامانمم بی تاثیر نبود....یادمه دقیقا بعد از چهلمش منو عروس این خانواده کردن....اون از همون اول میخواستن منو زجر بدن....یعنی انقدر بی رحم بودن کم واسشون مهم نبود من داغدارم....بابامم که پی مواد و اعتیاد خودش بود....به جز من کسی نبود که از ته دل بخواد براش عذارداری کنه اما اونم ازم گرفتن و فقط دایی و زندایی خودشون میرفتن سر خاک....زندایی زیاد سر این موضوع با دایی سلمان صحبت کرد اما انگار گوش دایی بدهکار نبود....من تنها همدم مامانم بودم اما تمام کاسه کوزه ها سر من شکست....
....................................................
حوصلم سر رفت گفتم یه پارت دیگه بذارم...
چوکولاتیا شب بخیرررررر🍫🌛
پارت ۲
از زبان باران
در باشدت باز شد... از زیر چشم صورت عصبی مهرشاد رو دید میزدم.....
_باران .... باران پاشو بینم...
ناچار چشمام رو باز کردم
_جانم؟
با لحن مهربونم انگار آروم تر شده بود ولی هنوز اخم هاش از بین نرفته بود....حاضرم شرط ببندم فقط برای من بخت برگشته از اخم هاش استفاده میکنه...
با همون لحن عصبانیش جواب رو داد:
_ پاشو بچت رو ساکت کن....
بزور جلوی اشکام رو گرفتم.....هنوز میگه بچت....دلم میخواد داد و هوار راه بندازم بگم .....مرد این بچه ی تو هم هست اما مگه جرئتشو دارم..... قیافم رو تو هم بردم....
_درد دارم... میشه به یکی از ندیمه ها بگی بیاد؟
قاطع جواب داد
_ پاشو بیشتر از این اعصاب من رو بهم نزننننننن...
از لرز توی صداش ترسیدم و ناچار رفتم سمت اتاق دخترم....هنوز واسش اسمم انتخاب نکردم....در رو باز کردم و با دیدن یک تیکه پارچه صورتی روی مبل دلم ضعف رفت.....بچمم به خودم کشیده لاغره و جسش کوچیکه....آروم تو بغلم گرفتنش و شروع کردم به غذا دادن.....
بعد از غذا خوردنش آروم خوابش گرفت.....آروم گذاشتم رو تختش و خودمم روی صندلی رو به روی تختش نشستم.... از درد چشمام رو بستم ....چشماش داشت گرم میشد که با باز شدن در آروم .شمام رو باز کردم....
زندایی ثریا با دیدنم هینی بلندی کشید....
_ دختر تو اینجا چیکار میکنی؟
دهنم رو باز کردم تا جواب زندایی رو بدم که صدای مهرشاد از پشت در اومد
_من بهش گفتم...
زندایی اخمی کرد اما جرعت نداشت جواب مهرشاد رو بده.... صدای دور شدن قدم هاش اومد.... به جز دایی سلمان هیچکس جرعت کل انداختن با مهرشاد رو نداشت....زندایی آروم اومد سمتم و کمکم کرد بلند شم
_ باران تو برو من حواسم به این پرنسس کوچولو هست...
لبخندی از سر مهربونیش زدم.....تنها کسی که توی این خونه هوام رو داشت زندایی بود.... حتی دایی خودمم به من اهمیت نمیداد.... اون فقط از سر حرصش من رو عروسش کرد....چون فکر میکرد بابام از بس مامانم رو اذیت کرد که مامانم فوت کرد.... میدونست بابام من رو دوست داره میخواست زجرش بده ....اگه بگم بابام باعث مرگ مامانم نیست
دروغ گفتم .... اما سرطان ریه ی مامانمم بی تاثیر نبود....یادمه دقیقا بعد از چهلمش منو عروس این خانواده کردن....اون از همون اول میخواستن منو زجر بدن....یعنی انقدر بی رحم بودن کم واسشون مهم نبود من داغدارم....بابامم که پی مواد و اعتیاد خودش بود....به جز من کسی نبود که از ته دل بخواد براش عذارداری کنه اما اونم ازم گرفتن و فقط دایی و زندایی خودشون میرفتن سر خاک....زندایی زیاد سر این موضوع با دایی سلمان صحبت کرد اما انگار گوش دایی بدهکار نبود....من تنها همدم مامانم بودم اما تمام کاسه کوزه ها سر من شکست....
....................................................
حوصلم سر رفت گفتم یه پارت دیگه بذارم...
چوکولاتیا شب بخیرررررر🍫🌛
- ۵.۸k
- ۱۰ خرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط