{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

( عاشق غریب)

( عاشق غریب)
پارت ۱
از زبان باران
به بچه ی تو بغلم نگاهی انداختم.....باباش حتی موقع به دنیا اومدنش هم نیومده بود بیمارستان.....با صدای مامان ثریا به خودم اومدم....
_ عروس نمیخوای بری تو ؟
ناچار پام رو تو اون خونه ی نحس گذاشتم.... با ورودم چشمای مهرشاد برگشت سمتم...حتی براش مهم نیست زنش زایمان داشته.... هانا با دیدن حالم و بچه ی تو بغلم نیشخندی زد....منم جای اون بودم نیشخند میزدم.... با اینکه زن دومه مهرشاده اما سوگلی خونس.... از افکارم بیرون اومدم و با کمک مامان ثریا آروم از پله ها بالا رفتم .... وارد اتاقم شدم.... انقدر از هم دوریم که اتاقامون هم جداست ....بچه رو دادم مامان ثریا و آروم رو تخت دراز کشیدم....خوش حالم از اون اتاق های بیمارستان نجات پیدا کردم......جای بخیه ها هنوز درد میکرد ....
آروم چشمامو بستم تا بیشتر از این خونه منو نخورتم.....یاد رابطه ی عاشقانم با مهرشاد افتادم....چقدر عاشقانه همو دوست داشتیم.....ولی حیف که همشون یک مشت دروغ بود.....یادمه روز عروسیش با هانا خودش اعتراف کرد .....یادمه با اون صدای بمش میگفت:
_ بسه تا همین الان تحملت کردم.... الان هانا میشه خانوم این خونه....اگه اون توله ی تو شکمت نبود میدونستم باهات چیکار کنم.....
با یاد آوری حرفاش دوباره اشک تو چشمام جمع شد .....نه برای خودم برای طفل معصومم.....بچه ای از لحظه ی به وجود اومدنش باباش.... هم خونش .... کسی که باید بهش تیکه کنه از خون خودش نمیبینتش دیگه زندگیش سخته......با صدای قدم ها آشنا خودم رو زدم به خواب...
............................................................................
خب اینم از پارت اولمون🤗
سعی میکنم هر روز یک پارت آپ کنم🙋
منتظر نظراتاتون هستن چوکولاتیا😚🍫
دیدگاه ها (۱)

(عاشق غریب)پارت ۲از زبان باراندر باشدت باز شد... از زیر چشم ...

(عاشق غریب)پارت ۳ از زبان باران دوماه بعد....به مهرشاد خندون...

shede and shineپارت 7ویو یوری چشامو باز کردم ...... همه چی ی...

🖤 قراردادی که واقعی شدپارت ۵ | خانه‌ای که همه‌چیز را به یاد ...

🖤 قراردادی که واقعی شدپارت ۲۳ | تلهدر با صدای بلندی قفل شد.ه...

🖤 قراردادی که واقعی شدپارت ۷ | من خودم حقیقت رو پیدا می‌کنمم...

رمان دخت من

🖤 قراردادی که واقعی شدپارت ۲۱ | انتخابهانا هنوز گوشی جونگکوک...

p3که یهو صدای گریه ی بچه اومدا.ت:ولش کن بعدا حرف میزنیم*ا.ت ...

🖤 قراردادی که واقعی شدپارت ۱۰ | ناپدید شد— جونگکوک؟جوابی نیو...

زمستون برا من با نوبرونه‌‌ی نارنگی‌های سبز و بوی تندش شروع م...

🖤 قراردادی که واقعی شدپارت ۱۱ | حقیقت نصفههانا چند ثانیه منت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط