{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خانزاده پارت

#خان_زاده #پارت183


* * * * * *

با صدای آرومی گفتم
_بله.
صدای دست و هلهله بلند شد.لبم و محکم گزیدم تا اشکم در نیاد.
چادرم و آروم از روی صورتم بالا زد. تمام تنم رسما می لرزید.
خواهرش حلقه ها رو جلومون گرفت...فرهاد حلقه رو برداشت.دستم و که گرفت حس کردم قلبم ایستاد.
با چشمای اشکی سرم و پایین انداختم. حلقه رو که توی انگشتم انداخت دستم و عقب کشیدم.حلقه رو برداشتم و توی انگشتش کردم.تموم شد... برای همیشه جدا شدم از دنیای خان زاده... دیگه فکر کردن بهش هم ممنوع بود.
دستم و عقب کشیدم و چشمم به اهورا افتاد که از پنجره داشت منو نگاه می کرد.با دیدن نگاه به خون نشسته ی حسرت بارش دلم گرفت و دوباره سرم و پایین انداختم.
اصلا نفهمیدم این مراسم کوفتی چه طور گذشت. با هر حرکت یاد اهورا میوفتادم و همه چی برام تبدیل به زهر می‌شد.
خداروشکر که مراسم آنچنانی نگرفتن.
با شنیدن صدای فرهاد کنار گوشم تکونی خوردم:
_خوبی؟
به اجبار لبخند زدم و سر تکون دادم که گفت
_من می‌دونم این ازدواج برات سخته اما قول می‌دم تا وقتی که باهاش کنار بیای برات صبر کنم.
نگاهش کردم و چیزی نگفتم. دستم و گرفت و محکم فشار داد و متعجب گفت
_چه قدر یخی!
با صدای لرزونی گفتم
_به خاطر هیجانه!
لبخندی زد و محکم تر دستم و فشار داد که حالم زیر و رو شد. من با این دستا غریبه بودم


🍁 🍁 🍁 🍁
دیدگاه ها (۳۴)

#خان_زاده #پارت184دستام و از زیر دستش کشیدم بیرون. تا آخر م...

#خان_زاده #پارت185تند از اتاق بیرون رفتم. باورم نمیشد اینجا...

#خان_زاده #پارت182سرم و بالا گرفتم و با دیدن اهورا تند از ج...

#خان_زاده #پارت181* * * * *خبر طلاقم از اهورا مثل بمب توی ر...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۵۴۷سرمو پایین انداختم و اروم گ...

تند دکمه شو زدم پترن داشت... اه.. کلافه قفلش کردم و جلوی نور...

پارت ۵۷۰ عکس ازدواجمون رو قاب شده روي میز گذاشته بود.. متعجب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط