Part
Part¹⁶
آنیسا: مامان شِتل رو لباست تِیلی بامزشت
دوروک: منم موافقم
آسیه: چیه خب مگه دوروک اگه مشکل داری درش بیارم
درضمن دیشب با لباسه راحت نتونستم بخوابم اونو پوشیدم اشکالی داره
دوروک: نه جونم عصبانی نشو چه اشکالی
اصن هروقت عشقت کشید بپوشش😏😉
نویسنده: اونا رفتن داخل کلبه
آنیسا: مامانی من دُشنَمه
آسیه: باشه عسلم الان میریم خونه چیزی می خوریم
دوروک: آسیه کجا
بدون صبحونه من نمیزارم جایی برین
اول صبحونتون رو میخورین بعد اگه خواستین برین من شمارو میرسونم
آسیه: امااا...
دوروک: همینی که گفتم
آسیه: باشه
نویسنده: دوروک هر کاری می کرد تا اونارو پیش خودش نگه داره
می دونست که آسیه از دستش عصبانیه و نمیخواد اونجا باشه اما هرکاری برای موندن اونا میکرد
چون دلش نمیخواست دیگه تنها بمونه و این لحظه رو تموم کنه و اینکه دوروک فقط پیش اونا خوشحال بود
دوروک: آنیسا تو چرا کره نمیخوری
آنیسا: دُما تِرا تَره نمیتوری
دوروک: اووووووووووووووووووو پس شمام مص مادرتون لجبازین
آسیه: 😑
دوروک: به خاطر اینکه من کره دوست ندارم
آنیسا: خب منم دوش ندالم
دوروک:😄
آسیه: خب مامانی اگه تموم کردی برو لباساتو عوض کن بریم
نویسنده: چون همیشه آسیه برای آنیسا یه لباس راحتی بر میداشت (بچست دیگه خودتون بفهمید چی میگم)
آنیسا: مامان شِتل رو لباست تِیلی بامزشت
دوروک: منم موافقم
آسیه: چیه خب مگه دوروک اگه مشکل داری درش بیارم
درضمن دیشب با لباسه راحت نتونستم بخوابم اونو پوشیدم اشکالی داره
دوروک: نه جونم عصبانی نشو چه اشکالی
اصن هروقت عشقت کشید بپوشش😏😉
نویسنده: اونا رفتن داخل کلبه
آنیسا: مامانی من دُشنَمه
آسیه: باشه عسلم الان میریم خونه چیزی می خوریم
دوروک: آسیه کجا
بدون صبحونه من نمیزارم جایی برین
اول صبحونتون رو میخورین بعد اگه خواستین برین من شمارو میرسونم
آسیه: امااا...
دوروک: همینی که گفتم
آسیه: باشه
نویسنده: دوروک هر کاری می کرد تا اونارو پیش خودش نگه داره
می دونست که آسیه از دستش عصبانیه و نمیخواد اونجا باشه اما هرکاری برای موندن اونا میکرد
چون دلش نمیخواست دیگه تنها بمونه و این لحظه رو تموم کنه و اینکه دوروک فقط پیش اونا خوشحال بود
دوروک: آنیسا تو چرا کره نمیخوری
آنیسا: دُما تِرا تَره نمیتوری
دوروک: اووووووووووووووووووو پس شمام مص مادرتون لجبازین
آسیه: 😑
دوروک: به خاطر اینکه من کره دوست ندارم
آنیسا: خب منم دوش ندالم
دوروک:😄
آسیه: خب مامانی اگه تموم کردی برو لباساتو عوض کن بریم
نویسنده: چون همیشه آسیه برای آنیسا یه لباس راحتی بر میداشت (بچست دیگه خودتون بفهمید چی میگم)
- ۲.۵k
- ۰۲ تیر ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط