Part

Part¹⁷

آنیسا: چشم

آسیه: قربونت بشم

دوروک: آسیه عمر اومده که می‌خواین برین

آسیه: زنگ میزنم خب
اگه اومده بود ک میریم اگه نه که میریم جای ایبیکه اینا آنیسا با آرات بازی کنه

دوروک: هرجور شده میخوای از این‌جا بری آره 😕
آسیه: دوروک
دیشبم بهت گفتم ما فردا یعنی امروز از اینجا میریم همینطور که تا الان بدون ما زندگی کردی الانم فکر کن ما این‌جا نبودیم همونطوری زندگی کن
بعدشم من به خاطر آنیسا می‌گم که حوصلش سر نره بره با آرات بازی کنه

دوروک: با آرات😒
نه نمی‌خواد آنیسا با آرات بازی کنه.آرات کیه اصن🤨

آسیه: دوروک‌ به توچه
اونا بچن هنوز😄

دوروک: یعنی چی من بابای اونم دوست ندارم دخترم بره با ی پسر بازی کنه

آسیه: اووووفففففف من نمی‌دونم به تو دیگه چی بگم ( می‌ره و همینطور که پشتش به دوروکه بهش میگه:)
خوبه حالا اون پسری که میگی بچه رفیق صمیمیته 🤦🏻‍♀

دوروک: هرچی من رو دخترم حساسم
چه برسه به اینکه بچه رفیق صمیمیم باشه

آسیه: آهااا
کاش قبلاًنم همینطوری بودی😒

دوروک‌: (با خودش میگه) تو هم همش تیکه بنداز
عادت کردی همش تیکه بندازی😒🤦🏻‍♂
دیدگاه ها (۰)

Part¹⁸آسیه: الو آقا عمر آبمیوه تون حاضره هاعمر: صبح شمام بخی...

Part¹⁹نویسنده: دوروک‌ اونارو رسوند خونهآسیه: عزیزم برو زنگ ب...

Part¹⁶آنیسا: مامان شِتل رو لباست تِیلی بامزشتدوروک: منم مواف...

Part¹⁵دوروک‌: دیدم آسیه تو بغلم خوابه انقدر قشنگ خوابیده بود...

𝐌𝐲 𝐛𝐫𝐨𝐭𝐡𝐞𝐫'𝐬 𝐟𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝_𝐏𝐚𝐫𝐭¹⁴ یه نیم ساعتی گذشت که غذا آماده شد...

خون آشام عزیز (88)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط