Part
Part¹⁵
دوروک: دیدم آسیه تو بغلم خوابه انقدر قشنگ خوابیده بود که دلم نیومد بلندشم
موهاشو بو کردم. بوی خوبی میداد. هرچقدر هم که بو میکردم اذیت نمیشدم.
دستامو دورش قلاب کردم و سفت بغلش کردم چون سه سال بود که نتونسته بودم عشقمو بغل کنم.. فقط عکسشو بغل میکردم که اونم فایدهای نداشت اما الان خوشحال بودم😍
آسیه: یه چیز سنگین انگار داشت دور دستامو فشار میداد
چشمامو باز کردم دیدم دوروک منو سفت بغل کرده
اول خوشحال شدم و خندیدم اما به خودم اومدم دیدم نه واقعا دوروکه زود از بغلش پریدم بیرون
آسیه: هییییی!!! تو اینجا چیکار داری!😠
چرا منو بغل کردی
دوروک: خودت اینجا چیکار می کنی
آسیه: دوروک شوخیت گرفته
خودت دیشب گفتی شماها برین رو تخت منم میرم رو کاناپه میخوابم😤
دوروک: آها
خب من دیشب اومدم ببینم تو و آنیسا چیزی نیاز دارین. حتماً همینجا خوابم برده دیگه دعوا نداره دیگه
آسیه: دوروک
دوروک: ها
آسیه: آنیسا کجاست
دوروک: همینجاست دیگه
عه! آ.. آنیسا همینجا بود که
آسیه: دوروک میگم آنیسا کجاست
اووووفففففف
آنیسا!
آنیسا مامانی اینجایی
دوروک: آنیسا
آنیسا دخترم اینجایی
آسیه: دوروک چه دخترمی
دوروک: چیه مگه دختر من نیست
آسیه: تو حق نداری به دختری که وقتی تو شکم مادرش بوده بگی دخترم
دوروک: آسیه الان وقت این حرفاست
من میرم بیرونو نگاه کنم
آسیه: منم میام
آنیسا: صب بِتِیر مامانی
نِدا بُتون چه هاپوی دَشَندی
آسی: واااااییی خدایا
دخترم تو اینجا چیکار می کنی مگه بهت نگفتم بدون اجازه من از خونه بیرون نمیای
نمیبینی چقدر ترسیدم
دوروک: باشه آسیه سر بچه داد نزن
آسیه: تو دخالت نکن دوروک
دوروک: 😒🤦🏻♂
آنیسا: اما مامانی ببشید یه هاپو از پَندِره دیدم اومدم نازش بتونم ببشید (میزنه زیر گریه)
دوروک:باشه عزیزم گریه نکن اما کاشکی بدون اجازه نمیومدی بیرون
آنیسا: اما شما تاب بودین
دوروک: اما دیگه اینکارو نکن اگه خواستی بری بیا مامانو بیدار کن اگه مامان اجازه داد برو
آسیه: آره قند عسلم بیا منو بیدار کن آخه منم ترسیدم وقتی دیدم پرنسسم نیست
من همیشه وقتی بیدار میشم اول میخوام پرنسسمو ببینم...اول اونو ببوسم
آنیسا: باشه مامان ببشید دیده تِکیای نمیشه
آسیه: بعد یه بوس آب دار از لپای عسلیش گرفتم
دوروک: دیدم آسیه تو بغلم خوابه انقدر قشنگ خوابیده بود که دلم نیومد بلندشم
موهاشو بو کردم. بوی خوبی میداد. هرچقدر هم که بو میکردم اذیت نمیشدم.
دستامو دورش قلاب کردم و سفت بغلش کردم چون سه سال بود که نتونسته بودم عشقمو بغل کنم.. فقط عکسشو بغل میکردم که اونم فایدهای نداشت اما الان خوشحال بودم😍
آسیه: یه چیز سنگین انگار داشت دور دستامو فشار میداد
چشمامو باز کردم دیدم دوروک منو سفت بغل کرده
اول خوشحال شدم و خندیدم اما به خودم اومدم دیدم نه واقعا دوروکه زود از بغلش پریدم بیرون
آسیه: هییییی!!! تو اینجا چیکار داری!😠
چرا منو بغل کردی
دوروک: خودت اینجا چیکار می کنی
آسیه: دوروک شوخیت گرفته
خودت دیشب گفتی شماها برین رو تخت منم میرم رو کاناپه میخوابم😤
دوروک: آها
خب من دیشب اومدم ببینم تو و آنیسا چیزی نیاز دارین. حتماً همینجا خوابم برده دیگه دعوا نداره دیگه
آسیه: دوروک
دوروک: ها
آسیه: آنیسا کجاست
دوروک: همینجاست دیگه
عه! آ.. آنیسا همینجا بود که
آسیه: دوروک میگم آنیسا کجاست
اووووفففففف
آنیسا!
آنیسا مامانی اینجایی
دوروک: آنیسا
آنیسا دخترم اینجایی
آسیه: دوروک چه دخترمی
دوروک: چیه مگه دختر من نیست
آسیه: تو حق نداری به دختری که وقتی تو شکم مادرش بوده بگی دخترم
دوروک: آسیه الان وقت این حرفاست
من میرم بیرونو نگاه کنم
آسیه: منم میام
آنیسا: صب بِتِیر مامانی
نِدا بُتون چه هاپوی دَشَندی
آسی: واااااییی خدایا
دخترم تو اینجا چیکار می کنی مگه بهت نگفتم بدون اجازه من از خونه بیرون نمیای
نمیبینی چقدر ترسیدم
دوروک: باشه آسیه سر بچه داد نزن
آسیه: تو دخالت نکن دوروک
دوروک: 😒🤦🏻♂
آنیسا: اما مامانی ببشید یه هاپو از پَندِره دیدم اومدم نازش بتونم ببشید (میزنه زیر گریه)
دوروک:باشه عزیزم گریه نکن اما کاشکی بدون اجازه نمیومدی بیرون
آنیسا: اما شما تاب بودین
دوروک: اما دیگه اینکارو نکن اگه خواستی بری بیا مامانو بیدار کن اگه مامان اجازه داد برو
آسیه: آره قند عسلم بیا منو بیدار کن آخه منم ترسیدم وقتی دیدم پرنسسم نیست
من همیشه وقتی بیدار میشم اول میخوام پرنسسمو ببینم...اول اونو ببوسم
آنیسا: باشه مامان ببشید دیده تِکیای نمیشه
آسیه: بعد یه بوس آب دار از لپای عسلیش گرفتم
- ۲.۵k
- ۰۱ تیر ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط