Part
Part¹⁸
آسیه: الو آقا عمر آبمیوه تون حاضره ها
عمر: صبح شمام بخیر آسیه خانم سحر خیز شدین
آسیه: من همیشه سحر خیز بودم شما خوابالو بودین حالا ولش کن بلاخره بیدار شدی دیگه خونه ای؟؟
عمر: نه خونه سوسنم
چطور مگه؟؟شما خونه نیستین؟؟
آسیه: نخیر آقا...دیشب که داری میری نمیگی کلید دارین یا نه منم کلیدمو یادم رفته بود از خونه بردارم
رفتیم خونه به هوای اینکه تو برگرده باشی اما نیومده بودی هنوز
عمر: 😂😂
اما پستم منکه گفتم شاید اومدم شاید نیومدم
حالا ولش کن شما الان کجا....
دوروک: آسیه من آمادم نمیاین (داد میزنه)
عمر: آسیه اون صدای دوروکه
شما خونه اونید😳
مگه تو نمیخواستی اونو نبینی
آسیه: عمر الان حوصله ندارم اومدی خونه باهم حرف میزنیم
عمر: باشه حرف میزنیم اما امیدوارم توضیح منطقی داشته باشی
آسیه: عمر از من حساب نگیر خدافظ (قطع میکنه)
سوسن: با آسیه صحبت میکردی
عمر: آره مص اینکه دیشب کلیدشو یادش رفته رفتن خونه دوروک
سوسن: چی من درست شنیدم
دوروک... دوروک خودمون دیگه.. دوروک داداش منو میگی آره
عمر: آره دیگه مگه چندتا دوروک داریم
حالا من زودتر از اونا برم خونه چون کلید ندارن الکی منتظر میمونن ببینم آسیه چی میگه
بعداً میبینمت عشقم.
عشقم.. عشقممم..
سوسن: ها ببخشید حواسم نبود
عمر: کجایی تو
سوسن: فکرم پیش دوروک و آسیه بود به نظرت رابطشون درست میشه
عمر: نمیدونم اینجوری که داره پیش میره
یعنی دوروک تونسته آسیه رو راضی کنه برن خونش پس معلومه داره درست میشه حالا هرچی خدا بخواد
سوسن: آره ایشالا که درست بشه
تو داشتی می رفتی؟
عمر: آره دیگه برم عشقم خدافظ😚
سوسن: خدافظ
خبری شد بهم بگو
_باش
آسیه: الو آقا عمر آبمیوه تون حاضره ها
عمر: صبح شمام بخیر آسیه خانم سحر خیز شدین
آسیه: من همیشه سحر خیز بودم شما خوابالو بودین حالا ولش کن بلاخره بیدار شدی دیگه خونه ای؟؟
عمر: نه خونه سوسنم
چطور مگه؟؟شما خونه نیستین؟؟
آسیه: نخیر آقا...دیشب که داری میری نمیگی کلید دارین یا نه منم کلیدمو یادم رفته بود از خونه بردارم
رفتیم خونه به هوای اینکه تو برگرده باشی اما نیومده بودی هنوز
عمر: 😂😂
اما پستم منکه گفتم شاید اومدم شاید نیومدم
حالا ولش کن شما الان کجا....
دوروک: آسیه من آمادم نمیاین (داد میزنه)
عمر: آسیه اون صدای دوروکه
شما خونه اونید😳
مگه تو نمیخواستی اونو نبینی
آسیه: عمر الان حوصله ندارم اومدی خونه باهم حرف میزنیم
عمر: باشه حرف میزنیم اما امیدوارم توضیح منطقی داشته باشی
آسیه: عمر از من حساب نگیر خدافظ (قطع میکنه)
سوسن: با آسیه صحبت میکردی
عمر: آره مص اینکه دیشب کلیدشو یادش رفته رفتن خونه دوروک
سوسن: چی من درست شنیدم
دوروک... دوروک خودمون دیگه.. دوروک داداش منو میگی آره
عمر: آره دیگه مگه چندتا دوروک داریم
حالا من زودتر از اونا برم خونه چون کلید ندارن الکی منتظر میمونن ببینم آسیه چی میگه
بعداً میبینمت عشقم.
عشقم.. عشقممم..
سوسن: ها ببخشید حواسم نبود
عمر: کجایی تو
سوسن: فکرم پیش دوروک و آسیه بود به نظرت رابطشون درست میشه
عمر: نمیدونم اینجوری که داره پیش میره
یعنی دوروک تونسته آسیه رو راضی کنه برن خونش پس معلومه داره درست میشه حالا هرچی خدا بخواد
سوسن: آره ایشالا که درست بشه
تو داشتی می رفتی؟
عمر: آره دیگه برم عشقم خدافظ😚
سوسن: خدافظ
خبری شد بهم بگو
_باش
- ۲.۵k
- ۰۲ تیر ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط