{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

حکایت

حکایت
قرار بود پارچه ی کت و شلواری اهدایی به مدرسه، میان شاگردان قرعه کشی شود.
معلم گفت هر کس نامش را روی کاغذ بنویسد تا قرعه کشی کنند.
وقتی نام حسن درآمد، خود آقا معلم هم خوشحال شد.
چرا که حسن به تازگی یتیم شده و وضع مالی اش اصلا خوب نبود.
وقتی معلم به کاغذ اسامی بچه ها نگاه کرد؛
روی همه ی آنها نوشته شده بود: حسن...

"مهربانیهای صادقانه ، کودکی هایمان را ازیادنبریم..."
دیدگاه ها (۲)

عاشـــــــــــــــــــــــــق شدن چیز ساده ایست …آنقدر که هم...

کسی را دوست بدار که "دوستت دارد", حتی اگر غلام درگاهت باشد؛و...

ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﭼﻪ ﺩﯾﺪﯼ ..!ﺷﺎﯾﺪ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺭﺍﻩ ﺑﺮﺳﺪ .. ﮐﻪ ﺑﺎ " ﺣﺎﺩﺛﻪ ﯼ ﻋﺸ...

בَر آغـــوش خوבَم هستـَــم!مـَــن خوבم رآ בَر آغوش گرفتــــہ...

حکایتقرار بود پارچه ی کت و شلواری اهدایی به مدرسه، میان شاگر...

قرار بود پارچه ی کت و شلواری اهدایی به مدرسه، میان شاگردان ق...

حکایتقرار بود پارچه ی کت و شلواری اهدایی به مدرسه، میان شاگر...

قرار بود پارچه ی کت و شلواری اهدایی به مدرسه، میان شاگردان ق...

قرار بود پارچه ي کت و شلواري اهدايي به مدرسه، ميان شاگردان ق...

قرار بود یک پارچه کت و شلواری اهدایی به مدرسه، میان شاگردان ...

قرار بود یک پارچه کت و شلواری اهدایی به مدرسه، میان شاگردان ...

قرار بود پارچه ی کت و شلواری اهدایی به مدرسه، میان شاگردان ق...

قرار بود پارچه ی کت و شلواری اهدایی به مدرسه، میان شاگردان ق...

قرار بود پارچه ی کت و شلواری اهدایی به مدرسه، میان شاگردان ق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط