دختری بود که پدری بسیار متعصب داشت پسری از خانواده ای پول
دختری بود که پدری بسیار متعصب داشت پسری از خانواده ای پولدار عاشقش شد پسری خوش قد و قامت و زیبا و جذاب دختر نیز خیلی زیبا بود پسر هر بار که دختر را میدید جان تازه میگرفت تا به خواستگاری او رفت اما پدر دختر قبول نکرد زیرا میگفت فرهنگ آنان با ما فرق میکند تا اینکه پسر روز به روز فرسوده تر و بی رمق تر شد اما میلش بذاری ازدواج به دختر بیشتر هر رو نزدیک خانه ی آنان منتظر میشد تا اینکه پسر لاغر و تکیده شد و مو های سرش هم به ندرت ریخت اما باز هم وقتی دختر را میدید جان تازه میگرفت و دوباره مثل سرو محکم و استوار می شد تا اینکه مدتی غریبش زد و بعد از چند روز ماشینش وارد محل شد خواهر و مادر پسر شخصی را از ماشین پایین آوردند او همان پسر بود چشمان گود رفته قامتش خم و لاغر و ناتوان بود او به سرطان مبتلا بود ولی باز منتظر ماند تا دختر را ببیند اما پدر دختر به او اجازه ی بیرون آمدنش از خانه را نداد تا اینکه پسر مرد و دختر غمگین شد و پدر حتی اجازه ی رفتن به قبر اورا هم نداد حالا دختر ازدواج کرده ولی هنوز غم در چهره اش نمایان است
و بدانید که این داستان واقعی است
و بدانید که این داستان واقعی است
- ۳.۳k
- ۱۷ تیر ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط