minutes to death
5 minutes to death
Part ۲3
تقریباً پنج دقیقه بعد صدای آژیر ماشین های پلیس اومد
جونگین روی زمین رو به روی تن بی جون پیرزن که چشماش باز مونده بود و قرمز بودن نشسته بود چشمای پیرزن جوری بود که انگار به جونگین زل زده
جونگین کمی سرشو به سمت راست خم کرد و بعد یقه ی لباس پیرزن رو گرفت و با صدای بلندی داد زد:
_یاااا چرا بهم زل زدی؟ها؟ روی زمین جای آدمای ضعیف نیست، پس با اون چشمای لعنتیت بهم زل نزن شیباااال....
مامور پلیس با خشونت جونگین رو از روی جسم پیرزن به عقب هل داد و اسلحه اشو به سمتش گرفت و دو مامور دیگه به دستاش دستبند زدن و اونو سوار ماشین کردن...
پ.ب.ج: چی؟ یعنی چی که اونو گرفتن؟
منشی: ایشون توی خیابون تهران یه پیرزن رو به قتل رسوندن و توسط پلیس ها دستگیر شدن و هیچ تلاشی هم برای فرار نکردن
پ.ج: باید نجاتش بدیم، جونگین نمیتونه اونجا دووم بیاره
پ.ب.ج: نه، ما دیگه هیچ حقی به گردن جونگین نداریم، باید اینو به خانواده ی اصلیش خبر بدیم
مادر جونگین که همینطور اشک میریخت لب باز کرد:
م.ج: چ...چطور میتونین انقد بی رحم باشین؟ پ...پسرم نمیتونه اونجا دووم بیاره، باید بیاریمش بیرون
پ.ج: آروم باش عزیزم میدونی که دیگه جونگین مال ما نمیتونه باشه
م.ج: نه نه نهه جونگین پسر منه کسی نمیتونه اونو ازم بگیره
***
در همین لحظه جونگین با دستایی بسته به میله ی فلزی روی میز به دوربین توی اتاق بازجویی زل زده بود و اون نگاهش یه نگاه عادی نبود اونقد نگاهش عمیق بود که کسی نمیفهمید چی تو ذهنشه...
بازجو وارد شد و نشست روی صندلی رو به روی جونگین و همین باعث شد جونگین نگاهشو از دوربین بگیره و به بازجو بده
بازجو: خب بگو ببینم....اسمت؟
جونگین با خونسردی تمام اون نگاه سرد و خنثی توی چشماش که هرکسی رو به لرزه مینداخت رو به بازجو داد و با لحنی آروم و عمیق جواب میداد به طوری که انگار هیچ کاری نکرده و اتفاقی نیوفتاده
_یانگ جونگین
بازجو: دلیل قتلت چی بود جناب یانگ؟
جونگین پوزخندی زد
_بنظرت چرا؟ اون خیلی ضعیف بود و فقط باعث دردسر برای کشورمون میشد...من فقط کارو برای دولت آسون کردم
بازجو: اولاً که وظیفه ی دولت کشتن مردم نیست و دوماً هیشکی از تو کمک نخواست و این راه کمک به کشورت نیست تو فقط با این کار جرم سنگینی به گردن خودت انداختی
ناگهان صدای خنده های جونگین اتاق رو پر کرد خنده هاش به قدری بلند بود که اگه کسی از جلوی در اتاق بازجویی رد میشد به وضوح صدای خنده هاش رو میشنید بازجو تعجب کرده بود و با نگاهی کنجکاوانه خیره شده بود به جونگین که یهو اون خنده ها جاشونو دادن به خشم درونی جونگین، یهو دستاشو مشت کرد و محکم کوبید روی میز و کمی خم شد به سمت بازجو و چشماشو دوخت به چشماش و با لحنی که بیشتر شبیه غریدن بود گفت:
_من اینجا هر کاری که دلم بخواد میکنم....چون دیگه هیچی برام مهم نیس و حاضرم به خاطر کاری که کردم اون قاضی لعنتیتون بهم حکم اعدام بده...فهمیدی عوضی؟
بازجو میخواست حرفی بزنه که در اتاق باز شد....یه افسر پلیس بود که گفت:
"آقای شیم، وکیل مجرم و پدربزگش اینجان و میخوان اول با مجرم و بعد با شما درباره ی جرمش صحبت کنن..."
جونگین اول فکر کرد که پدربزرگش و منشی خانوادگیشون یعنی وکیل لی اومدن اما وقتی دید دو چهره ی نا آشنا وارد شدن اولش گیج شد و بعد متوجه شد که اون پیرمرد کسی نیست جز پدربزرگ ژنتیکیش....
ادامه دارد🔪......
Part ۲3
تقریباً پنج دقیقه بعد صدای آژیر ماشین های پلیس اومد
جونگین روی زمین رو به روی تن بی جون پیرزن که چشماش باز مونده بود و قرمز بودن نشسته بود چشمای پیرزن جوری بود که انگار به جونگین زل زده
جونگین کمی سرشو به سمت راست خم کرد و بعد یقه ی لباس پیرزن رو گرفت و با صدای بلندی داد زد:
_یاااا چرا بهم زل زدی؟ها؟ روی زمین جای آدمای ضعیف نیست، پس با اون چشمای لعنتیت بهم زل نزن شیباااال....
مامور پلیس با خشونت جونگین رو از روی جسم پیرزن به عقب هل داد و اسلحه اشو به سمتش گرفت و دو مامور دیگه به دستاش دستبند زدن و اونو سوار ماشین کردن...
پ.ب.ج: چی؟ یعنی چی که اونو گرفتن؟
منشی: ایشون توی خیابون تهران یه پیرزن رو به قتل رسوندن و توسط پلیس ها دستگیر شدن و هیچ تلاشی هم برای فرار نکردن
پ.ج: باید نجاتش بدیم، جونگین نمیتونه اونجا دووم بیاره
پ.ب.ج: نه، ما دیگه هیچ حقی به گردن جونگین نداریم، باید اینو به خانواده ی اصلیش خبر بدیم
مادر جونگین که همینطور اشک میریخت لب باز کرد:
م.ج: چ...چطور میتونین انقد بی رحم باشین؟ پ...پسرم نمیتونه اونجا دووم بیاره، باید بیاریمش بیرون
پ.ج: آروم باش عزیزم میدونی که دیگه جونگین مال ما نمیتونه باشه
م.ج: نه نه نهه جونگین پسر منه کسی نمیتونه اونو ازم بگیره
***
در همین لحظه جونگین با دستایی بسته به میله ی فلزی روی میز به دوربین توی اتاق بازجویی زل زده بود و اون نگاهش یه نگاه عادی نبود اونقد نگاهش عمیق بود که کسی نمیفهمید چی تو ذهنشه...
بازجو وارد شد و نشست روی صندلی رو به روی جونگین و همین باعث شد جونگین نگاهشو از دوربین بگیره و به بازجو بده
بازجو: خب بگو ببینم....اسمت؟
جونگین با خونسردی تمام اون نگاه سرد و خنثی توی چشماش که هرکسی رو به لرزه مینداخت رو به بازجو داد و با لحنی آروم و عمیق جواب میداد به طوری که انگار هیچ کاری نکرده و اتفاقی نیوفتاده
_یانگ جونگین
بازجو: دلیل قتلت چی بود جناب یانگ؟
جونگین پوزخندی زد
_بنظرت چرا؟ اون خیلی ضعیف بود و فقط باعث دردسر برای کشورمون میشد...من فقط کارو برای دولت آسون کردم
بازجو: اولاً که وظیفه ی دولت کشتن مردم نیست و دوماً هیشکی از تو کمک نخواست و این راه کمک به کشورت نیست تو فقط با این کار جرم سنگینی به گردن خودت انداختی
ناگهان صدای خنده های جونگین اتاق رو پر کرد خنده هاش به قدری بلند بود که اگه کسی از جلوی در اتاق بازجویی رد میشد به وضوح صدای خنده هاش رو میشنید بازجو تعجب کرده بود و با نگاهی کنجکاوانه خیره شده بود به جونگین که یهو اون خنده ها جاشونو دادن به خشم درونی جونگین، یهو دستاشو مشت کرد و محکم کوبید روی میز و کمی خم شد به سمت بازجو و چشماشو دوخت به چشماش و با لحنی که بیشتر شبیه غریدن بود گفت:
_من اینجا هر کاری که دلم بخواد میکنم....چون دیگه هیچی برام مهم نیس و حاضرم به خاطر کاری که کردم اون قاضی لعنتیتون بهم حکم اعدام بده...فهمیدی عوضی؟
بازجو میخواست حرفی بزنه که در اتاق باز شد....یه افسر پلیس بود که گفت:
"آقای شیم، وکیل مجرم و پدربزگش اینجان و میخوان اول با مجرم و بعد با شما درباره ی جرمش صحبت کنن..."
جونگین اول فکر کرد که پدربزرگش و منشی خانوادگیشون یعنی وکیل لی اومدن اما وقتی دید دو چهره ی نا آشنا وارد شدن اولش گیج شد و بعد متوجه شد که اون پیرمرد کسی نیست جز پدربزرگ ژنتیکیش....
ادامه دارد🔪......
- ۲۱۳
- ۱۶ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط