CHERRY BLOSSOM
CHERRY BLOSSOM
Part 34
رز از کافه زد بیرون...هوای سرد مثل سیلی خورد تو صورتش، اما حتی پلک هم نزد...نفسش سنگین بود، سینهش انگار جا برای اکسیژن نداشت، چند قدم جلوتر که رفت ایستاد، دستهاش میلرزیدن، نه از سرما بلکه از چیزی که تازه فهمیده بود، رز دستشو برد روی پیشونیش...سعی کرد نفس عمیق بکشه، ولی انگار ریههاش قفل شده بودن، همه چی خیلی ساده شروع شده بود، یه رابطه، یه اعتماد و یه "دوستت دارم" اما حالا...پای یه نفر دیگه وسط بود، یه گذشتهی پنهان و یه بچه که هیچ تقصیری نداشت، رز خندید...یه خندهی کوتاه، بیصدا و شکسته
×چه مسخرهست وقتی آدم فکر میکنه زندگیش عالیه
همون لحظه گوشیش لرزید...اسم هیونجین افتاد روی صفحه، رز نگاهش کرد اما مایل به جواب دادن نبود
چند ثانیه بعد، یه پیام اومد:
هیونجین: رز، من حقیقتو بهت گفتم چون مجبور بودم نه اینکه بخوام بین تو و اون رو خراب کنم
رز لحظه ای چشم هاش تار شد و فقط صفحه رو خاموش کرد، چند متر جلوتر، کنار جدول خیابون نشست و سرشو بین دستهاش گرفت
تصویر سونگمین جلوی چشمش اومد، اون نگاه پشیمون و اون صدای آروم که میگفت:
_اشتباه، اشتباهِ من بوده....
اسم هیونجین افتاد روی صفحه رز فقط به صفحه زل زد اما تمایلی به جواب دادن نداشت
چند ثانیه بعد، یه پیام اومد:
هیونجین: رز...من اگه حقیقت رو گفتم فقط بخاطر این بود چون مجبور بودم نه اینکه چون میخواستم بین تو و اون رو خراب کنم
رز فقط صفحه رو خاموش کرد چند متر جلوتر، کنار جدول خیابون نشست، سرشو بین دستهاش گرفت، تصویر سونگمین جلوی چشمش اومد، اون نگاه پشیمون و اون صدای آروم که میگفت:
_اشتباه، اشتباهِ من بوده...
رز با خودش فکر کرد:
اگه اشتباه مال تو بوده...
پس چرا من دارم تاوانشو میدم؟
فلشبک کوتاهی تو ذهنش جرقه زد....
سونگمین، اون روز توی شرکت بهش گفته بود:
««_به من اعتماد کن»»
اون روز رز درسته جوابی به سونگمین نداد اما بدون لحظهای تردید توی دلش حرف سونگمین رو قبول کرد، حالا همون جمله مثل زهر برگشته بود توگلوش
***
رز وقتی به خونه رسید، هنوز دستهاش میلرزید، کفشهاشو درنیاورده بود که گوشیش زنگ خورد...سونگمین بود...
چند ثانیه فقط به صفحه نگاه کرد وبعد جواب داد
صدای سونگمین از اون طرف خط آروم بود...زیادی آروم
_رز...امروز نشد درست حرف بزنیم میشه دوباره همو ببینیم؟
رز نفسش رو داد بیرون
× همینجا از پشت تلفن حرفتو بزن
سونگمین مکثی کرد و بعد گفت:
_من نمیخوام اینجوری تموم شه
رز چشمهاشو بست...
×امروز وقتی از اون کافه زدم بیرون تموم شد
صدای نفس کشیدنش واضح شد
_نه...هنوز نه...تو حق نداری یهطرفه تصمیم بگیری
رز خندید، نه از شادی بلکه از تلخی که قلب و وجودشو آزار میداد
×حق ندارم؟ تو وقتی حقیقت رو ازم قایم کردی، لحظه ای بهم فکر کردی؟
سونگمین ساکت شد
رز ادامه داد:
×این رابطه از همون لحظهای که من آخرین نفر حقیقت رو فهمیدم، باطل شد
سونگمین با فشار گفت:
_رز من اشتباه کردم، قبول...ولی.....ولی هنوز دوستت دارم، تو برام مهم شدی....مثل یه بخش خیلی مهم توی زندگیمی
×دوست داشتن با پنهونکاری همخونی نداره کیم سونگمین
سونگمین صداش لرزید:
_اون گذشتهست...من با اون دختر تموم کردم، فقط یه مسئولیت به گردنم مونده که اونم قول میدم حل کنم
رز آروم جواب داد:
×یه بچه «فقط مسئولیت» نیست
سونگمین سریع گفت:
_من میتونم درستش کنم...فقط بهم یه فرصت بده...یه بار دیگه به من اعتماد کن
رز چند ثانیه سکوت کرد
بعد خیلی آرام گفت:
×تو قبلاً فرصت داشتی اما خودت نخواستی ازش استفاده کنی
سونگمین با التماس گفت:
_رز...خواهش میکنم.
رز دستشو محکم دور گوشی جمع کرد...
×من نمیتونم کنار کسی بمونم که مجبور شدم حقیقت زندگیش رو از زبون یه نفر دیگه بشنوم
سونگمین نفسش بریده بریده و عصبی بود
_پس اینه حرف های نهاییت؟
رز بدون مکث گفت:
×آره...این رابطه تمومه
صدای فرو ریختن چیزی از اون طرف خط اومد
سونگمین آروم گفت:
_تو با این کارت داری ینفرو نابود میکنی
رز لبشو گاز گرفت
×نه، من خودمو نجات میدم
و بعد تماس رو قطع کرد...رز گوشی رو گذاشت کنار، چند ثانیه ایستاد و بعد نشست روی زمین، نه گریه کرد و نه فریاد زد...فقط به یه نقطه خیره شد
بعضی جداییها با اشک نیست، با سکوته سکوتی که هردو طرف رابطه رو به سمت نابودی میکشه...و رز میدونست این سکوت....قراره مدتها همراهش بمونه حتی اگر خودش قادر به فراموش کردنش باشه...
ادامه دارد🍒........
شرایط برای پارت بعد؟
30 لایک✨
20 کامنت✨
Part 34
رز از کافه زد بیرون...هوای سرد مثل سیلی خورد تو صورتش، اما حتی پلک هم نزد...نفسش سنگین بود، سینهش انگار جا برای اکسیژن نداشت، چند قدم جلوتر که رفت ایستاد، دستهاش میلرزیدن، نه از سرما بلکه از چیزی که تازه فهمیده بود، رز دستشو برد روی پیشونیش...سعی کرد نفس عمیق بکشه، ولی انگار ریههاش قفل شده بودن، همه چی خیلی ساده شروع شده بود، یه رابطه، یه اعتماد و یه "دوستت دارم" اما حالا...پای یه نفر دیگه وسط بود، یه گذشتهی پنهان و یه بچه که هیچ تقصیری نداشت، رز خندید...یه خندهی کوتاه، بیصدا و شکسته
×چه مسخرهست وقتی آدم فکر میکنه زندگیش عالیه
همون لحظه گوشیش لرزید...اسم هیونجین افتاد روی صفحه، رز نگاهش کرد اما مایل به جواب دادن نبود
چند ثانیه بعد، یه پیام اومد:
هیونجین: رز، من حقیقتو بهت گفتم چون مجبور بودم نه اینکه بخوام بین تو و اون رو خراب کنم
رز لحظه ای چشم هاش تار شد و فقط صفحه رو خاموش کرد، چند متر جلوتر، کنار جدول خیابون نشست و سرشو بین دستهاش گرفت
تصویر سونگمین جلوی چشمش اومد، اون نگاه پشیمون و اون صدای آروم که میگفت:
_اشتباه، اشتباهِ من بوده....
اسم هیونجین افتاد روی صفحه رز فقط به صفحه زل زد اما تمایلی به جواب دادن نداشت
چند ثانیه بعد، یه پیام اومد:
هیونجین: رز...من اگه حقیقت رو گفتم فقط بخاطر این بود چون مجبور بودم نه اینکه چون میخواستم بین تو و اون رو خراب کنم
رز فقط صفحه رو خاموش کرد چند متر جلوتر، کنار جدول خیابون نشست، سرشو بین دستهاش گرفت، تصویر سونگمین جلوی چشمش اومد، اون نگاه پشیمون و اون صدای آروم که میگفت:
_اشتباه، اشتباهِ من بوده...
رز با خودش فکر کرد:
اگه اشتباه مال تو بوده...
پس چرا من دارم تاوانشو میدم؟
فلشبک کوتاهی تو ذهنش جرقه زد....
سونگمین، اون روز توی شرکت بهش گفته بود:
««_به من اعتماد کن»»
اون روز رز درسته جوابی به سونگمین نداد اما بدون لحظهای تردید توی دلش حرف سونگمین رو قبول کرد، حالا همون جمله مثل زهر برگشته بود توگلوش
***
رز وقتی به خونه رسید، هنوز دستهاش میلرزید، کفشهاشو درنیاورده بود که گوشیش زنگ خورد...سونگمین بود...
چند ثانیه فقط به صفحه نگاه کرد وبعد جواب داد
صدای سونگمین از اون طرف خط آروم بود...زیادی آروم
_رز...امروز نشد درست حرف بزنیم میشه دوباره همو ببینیم؟
رز نفسش رو داد بیرون
× همینجا از پشت تلفن حرفتو بزن
سونگمین مکثی کرد و بعد گفت:
_من نمیخوام اینجوری تموم شه
رز چشمهاشو بست...
×امروز وقتی از اون کافه زدم بیرون تموم شد
صدای نفس کشیدنش واضح شد
_نه...هنوز نه...تو حق نداری یهطرفه تصمیم بگیری
رز خندید، نه از شادی بلکه از تلخی که قلب و وجودشو آزار میداد
×حق ندارم؟ تو وقتی حقیقت رو ازم قایم کردی، لحظه ای بهم فکر کردی؟
سونگمین ساکت شد
رز ادامه داد:
×این رابطه از همون لحظهای که من آخرین نفر حقیقت رو فهمیدم، باطل شد
سونگمین با فشار گفت:
_رز من اشتباه کردم، قبول...ولی.....ولی هنوز دوستت دارم، تو برام مهم شدی....مثل یه بخش خیلی مهم توی زندگیمی
×دوست داشتن با پنهونکاری همخونی نداره کیم سونگمین
سونگمین صداش لرزید:
_اون گذشتهست...من با اون دختر تموم کردم، فقط یه مسئولیت به گردنم مونده که اونم قول میدم حل کنم
رز آروم جواب داد:
×یه بچه «فقط مسئولیت» نیست
سونگمین سریع گفت:
_من میتونم درستش کنم...فقط بهم یه فرصت بده...یه بار دیگه به من اعتماد کن
رز چند ثانیه سکوت کرد
بعد خیلی آرام گفت:
×تو قبلاً فرصت داشتی اما خودت نخواستی ازش استفاده کنی
سونگمین با التماس گفت:
_رز...خواهش میکنم.
رز دستشو محکم دور گوشی جمع کرد...
×من نمیتونم کنار کسی بمونم که مجبور شدم حقیقت زندگیش رو از زبون یه نفر دیگه بشنوم
سونگمین نفسش بریده بریده و عصبی بود
_پس اینه حرف های نهاییت؟
رز بدون مکث گفت:
×آره...این رابطه تمومه
صدای فرو ریختن چیزی از اون طرف خط اومد
سونگمین آروم گفت:
_تو با این کارت داری ینفرو نابود میکنی
رز لبشو گاز گرفت
×نه، من خودمو نجات میدم
و بعد تماس رو قطع کرد...رز گوشی رو گذاشت کنار، چند ثانیه ایستاد و بعد نشست روی زمین، نه گریه کرد و نه فریاد زد...فقط به یه نقطه خیره شد
بعضی جداییها با اشک نیست، با سکوته سکوتی که هردو طرف رابطه رو به سمت نابودی میکشه...و رز میدونست این سکوت....قراره مدتها همراهش بمونه حتی اگر خودش قادر به فراموش کردنش باشه...
ادامه دارد🍒........
شرایط برای پارت بعد؟
30 لایک✨
20 کامنت✨
- ۱.۲k
- ۱۳ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط