{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}





کلاس ادبیات معلم گفت:

فعل رفت را صرف کن!...

رفتم .رفتی. رفت..

ساکت میشوم میخندم !

ولی خنده ام تلخ میشود،...

استاد داد میزند خوب بعد

ادامه بده و من میگویم:

رفت... رفت... رفت ... و دلم شکست،

غم رو دلم نشست،

رفت شادیم بمرد،

شور از دلم ببرد

رفت... رفت... رفت...

و من میخندم و میگویم...

خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است ...

کارم از گریه گذشته است به آن میخندم
دیدگاه ها (۱)

دلــــــــــــی ک بــــــــردی ..،احســـاســـــــی ک پـــژمـ...

❤دلــنـــوشــتــه❤دلتنگمنہ دلتنگِـ تو !!دلتنگِـ اینکہیہ روزے...

𝕯𝖗𝖊𝖆𝖒 𝖜𝖎𝖙𝖍 𝖒𝖊¹⁵پذیرش، همان آرامشی‌ست که در دل طوفان پیدا می‌...

پیمان نقره ای

---**ادامه: بغل بابا، پناهگاه دوم**چهار روز از اون ماجرای پر...

📖 رمان: گرفتار تو ✨پارت سوم: اعترافِ بی‌محابا و اشغالِ غیرقا...

جادویی به نام عشق

حتماً! ادامه داستان رو از جایی که لیسا از کما بیدار شده و آت...

کلاس ادبیات معلم گفت: ... فعل رفت را صرف کن!...رفتم ..رفتی. ...

سر کلاس ادبیات معلم گفت : فعل رفتن رو صرف کن - رفتم ... رفت...

درکلاس ادبیات معلم گفت: فعل رفتن راصرف کن،رفتم رفتی رفت... س...

سر كلاس ادبيات معلم گفت : فعل رفتن رو صرف كنگفتم : رفتم ...ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط