کلاس ادبیات معلم گفت:
فعل رفت را صرف کن!...
رفتم .رفتی. رفت..
ساکت میشوم میخندم !
ولی خنده ام تلخ میشود،...
استاد داد میزند خوب بعد
ادامه بده و من میگویم:
رفت... رفت... رفت ... و دلم شکست،
غم رو دلم نشست،
رفت شادیم بمرد،
شور از دلم ببرد
رفت... رفت... رفت...
و من میخندم و میگویم...
خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است ...
کارم از گریه گذشته است به آن میخندم
کلاس ادبیات معلم گفت:
فعل رفت را صرف کن!...
رفتم .رفتی. رفت..
ساکت میشوم میخندم !
ولی خنده ام تلخ میشود،...
استاد داد میزند خوب بعد
ادامه بده و من میگویم:
رفت... رفت... رفت ... و دلم شکست،
غم رو دلم نشست،
رفت شادیم بمرد،
شور از دلم ببرد
رفت... رفت... رفت...
و من میخندم و میگویم...
خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است ...
کارم از گریه گذشته است به آن میخندم
- ۱.۳k
- ۱۵ آبان ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط