🦋گیسوی شب🦋
🦋گیسوی شب🦋
# پارت صدو پنجاه دو..
گیسو:
وایساد ونگام کردوگفت : چی؟
- دیشب...چرا اون کارو کردی ؟!
نگاهشو دزدید وگفت : نمی دونم
- بخاطر فروغ بود؟
اخم کرد وگفت : آره
- دیگه باهام بازی نکن آریا
اخمش بیشتر شد وتا رسیدیم خونه حرفی نزد بجز حامد کسی اونجا نبود آریا وسایلشو برداشت وگذاشت تو ماشینش رفتم از شیر لوله ای که تو حیاط بود صورتمو شستم
- کجا بسلامتی ؟
با اخم سرمو بلند کردم ویاشار رو نگاه کردم که داشت آریا رو سوال جواب می کرد.
آریا بی توجه بهش سرش تو گوشی اش بود وخودشو سرگرم می کرد
یاشار : آریا با توه ام تو که نمیخوای جدی جدی اون بپذیری اون همون بچه ای هست که می گفتی فکر کردن بهش اشتباهه
آریا اخم کرد وگفت : کافیه یاشار داری همه رو ناراحت می کنی ..چطور تونستی دست رو گیسو بلند کنی ...می دونی دایی بفهمه چقدر عصبی وناراحت میشه
یاشار : برام مهم نیست ...آریا خودتم خوب می دونی بهش حسی نداری گیسو از اولشم مال من بود
با خشم گفتم : مگه من حیونم که مال تو باشم پسره ای احمق مگه صدحب منی که اینجوری باهام حرف می زنی
یاشار تو چشام نگاه کردوگفت: تنها کسی که بخوادت با این وضعیتی که تو داری اون منم چون بابات وآقا جون منو مقصر می دونن
گیج نگاش کردم آریا عصبی گفت: یاشار داری زیاده روی می کنی
یاشار : شاید لازم باشه اون از مشکلش با خبر بشه اونوقت ببین کی رو انتخواب می کنه
آریا متحیر نگاش کرد وگفت : چقدر عوض شدی یاشار این واقعا تویی
یاشار : آره منم
با بغض نگاش کردم وگفتم : ازت متنفرم
اومد طرفم ترسیدم ورفتم پشت آریا وایسادم بلند خندید وگفت : به کی پناه میاری به کسی که بهت هیچ حسی نداره واحساساتت رو نادیده می گیره
اشک از چشام سرازیر شد
آریاناراحت گفت : یاشار بسه دیگه
یاشار : بگو بهش حسی نداری آریا
- بچه ها شما دارید چیکار می کنید ؟!!!
حامد که تا حالا شاهد رفتاراشون بود اومد جلو وگفت : یاشار تو داری گیسو رو می ترسونی نگاش کن ...چته پسر
یاشار نگام کردوگفت : من فقط یه جواب میخوام
تو صورت آریا نگاه کردوگفت : دوسش داری
آریا سرشوپایین انداخت وگفت : تو خوب نیستی یاشار بعدا حرف می زنیم
یاشار عصبی گفت : من خوبم حرف بزن یک کلام اره یا نه
حامد عصبی گفت : یاشار کافیه
یاشار: بگو آریا
آریا : تو حق نداری با من اینجوری حرف بزنی یاشار
یاشار : من فقط ازت یه جواب خواستم آریا
دخالت کردم واز پشت آریا اومدم بیرون وگفتم : خیلی بدی یاشار ..دیگه نمیخوام حتا نگاهم به نگاهت بیفته ..نامرد
با گریه رفتم تو خونه وطبقه ای بالا در رو قفل کردم ونشستم یه گوشه واشک می ریختم نمی خواستم از زبون آریا بشنوم که منو نمیخواد که جوابش نه ومن خورد بشم
همونجا دراز کشیدم وخوابم برد
# پارت صدو پنجاه دو..
گیسو:
وایساد ونگام کردوگفت : چی؟
- دیشب...چرا اون کارو کردی ؟!
نگاهشو دزدید وگفت : نمی دونم
- بخاطر فروغ بود؟
اخم کرد وگفت : آره
- دیگه باهام بازی نکن آریا
اخمش بیشتر شد وتا رسیدیم خونه حرفی نزد بجز حامد کسی اونجا نبود آریا وسایلشو برداشت وگذاشت تو ماشینش رفتم از شیر لوله ای که تو حیاط بود صورتمو شستم
- کجا بسلامتی ؟
با اخم سرمو بلند کردم ویاشار رو نگاه کردم که داشت آریا رو سوال جواب می کرد.
آریا بی توجه بهش سرش تو گوشی اش بود وخودشو سرگرم می کرد
یاشار : آریا با توه ام تو که نمیخوای جدی جدی اون بپذیری اون همون بچه ای هست که می گفتی فکر کردن بهش اشتباهه
آریا اخم کرد وگفت : کافیه یاشار داری همه رو ناراحت می کنی ..چطور تونستی دست رو گیسو بلند کنی ...می دونی دایی بفهمه چقدر عصبی وناراحت میشه
یاشار : برام مهم نیست ...آریا خودتم خوب می دونی بهش حسی نداری گیسو از اولشم مال من بود
با خشم گفتم : مگه من حیونم که مال تو باشم پسره ای احمق مگه صدحب منی که اینجوری باهام حرف می زنی
یاشار تو چشام نگاه کردوگفت: تنها کسی که بخوادت با این وضعیتی که تو داری اون منم چون بابات وآقا جون منو مقصر می دونن
گیج نگاش کردم آریا عصبی گفت: یاشار داری زیاده روی می کنی
یاشار : شاید لازم باشه اون از مشکلش با خبر بشه اونوقت ببین کی رو انتخواب می کنه
آریا متحیر نگاش کرد وگفت : چقدر عوض شدی یاشار این واقعا تویی
یاشار : آره منم
با بغض نگاش کردم وگفتم : ازت متنفرم
اومد طرفم ترسیدم ورفتم پشت آریا وایسادم بلند خندید وگفت : به کی پناه میاری به کسی که بهت هیچ حسی نداره واحساساتت رو نادیده می گیره
اشک از چشام سرازیر شد
آریاناراحت گفت : یاشار بسه دیگه
یاشار : بگو بهش حسی نداری آریا
- بچه ها شما دارید چیکار می کنید ؟!!!
حامد که تا حالا شاهد رفتاراشون بود اومد جلو وگفت : یاشار تو داری گیسو رو می ترسونی نگاش کن ...چته پسر
یاشار نگام کردوگفت : من فقط یه جواب میخوام
تو صورت آریا نگاه کردوگفت : دوسش داری
آریا سرشوپایین انداخت وگفت : تو خوب نیستی یاشار بعدا حرف می زنیم
یاشار عصبی گفت : من خوبم حرف بزن یک کلام اره یا نه
حامد عصبی گفت : یاشار کافیه
یاشار: بگو آریا
آریا : تو حق نداری با من اینجوری حرف بزنی یاشار
یاشار : من فقط ازت یه جواب خواستم آریا
دخالت کردم واز پشت آریا اومدم بیرون وگفتم : خیلی بدی یاشار ..دیگه نمیخوام حتا نگاهم به نگاهت بیفته ..نامرد
با گریه رفتم تو خونه وطبقه ای بالا در رو قفل کردم ونشستم یه گوشه واشک می ریختم نمی خواستم از زبون آریا بشنوم که منو نمیخواد که جوابش نه ومن خورد بشم
همونجا دراز کشیدم وخوابم برد
- ۲۷.۵k
- ۱۰ بهمن ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط