🦋گیسوی شب🦋
🦋گیسوی شب🦋
# پارت صد وپنجاه...
یاشار :
بی حوصله قوطی نوشیدنی ام روگذاشتم تو پنجره ورفتم تو بالکن واز اونجا آریا رو نگاه کردم تو این سفر اصلا باهم حرف نزده بودیم واز هم دور شدیم من نمی تونستم بودن گیسو رو کنارش تحمل کنم چرا مثله احمق ها فکر می کردم می تونم از گیسو دل بکنم واون دوتا رو بهم نزدیک کنم ولی افسوس فقط خیال باطل بود
داشت با حامد حرف می زد وگاهی می خندید کسی تو خونه نبود همه رفته بودن دیدن شهر تا کوچه پس کوچه های رنگاورنگ قشنگش قدم بزنن یه پیرهن پوشیدم وهودی زیپ دارمو برداشتم ورفتم پایین تو حیاط پیش آریا وحامد
حامد بادیدنم گفت : میری بیرون؟ .
- اره شما چی
حامد : ما تو خونه می مونیم فعلا آریا میگه شب بریم قدم بزنیم
نگاهی به آریا انداختم وراه افتادم عصبی بودم ودلخور من داشتم حرص میخوردم واون خونسرد بود این خونسردیش داشت منو دیونه می کرد
نمی دونم کجا بودم وچه وقته کم کم چراغ های کوچه وخونه ها روشن شد ومن اصلا تو راه هیچ کدوم از بچه ها رو ندیده بودم کنار قهوه خونه ای کوچیکی که اونجا بود وایسادم ودور ورمو نگاه کردم یه پسر جون که اونجا وایساده بود گفت : با اون چندتا دختر پسر جدید اومدید اینجا ؟
- بله
پسره : یکم پیش یه زوج اینجا بودن بعدم رفتن اونجا خونه ای بی بی آمنه
- رفتن اونجا چیکار؟
پسره : امشب بی بی نذری داره هر پنج شنبه نذری میده خیلی ها رفتن آش پخته آش هاش اینجا معروفه نخوردی زرر کردی
- مرسی
لبخند زد از پله ها آروم آروم گذشتم از چندتا خونه وتا رسیدم به خونه ای مورد نظر که بچه ها همه بودن ونشسته بودن دور آتیش وآش میخوردن
- بلاخره ما شما رو دیدیم
آنا خسته گفت : وای چقدر امروز چرخیدم کلی از بچه ها عکس گرفتم یاشار همونجا بمون تا ازت عکس بگیرم
با اخم گیسو رو نگاه کردم که داشت با گلین می خندید وآش نوش جان می کرد یعنی انقد که من برای اون حرص میخوردم گلینی که می گفت به من علاقه داره هم اینجوری حرص میخورد؟!
# پارت صد وپنجاه...
یاشار :
بی حوصله قوطی نوشیدنی ام روگذاشتم تو پنجره ورفتم تو بالکن واز اونجا آریا رو نگاه کردم تو این سفر اصلا باهم حرف نزده بودیم واز هم دور شدیم من نمی تونستم بودن گیسو رو کنارش تحمل کنم چرا مثله احمق ها فکر می کردم می تونم از گیسو دل بکنم واون دوتا رو بهم نزدیک کنم ولی افسوس فقط خیال باطل بود
داشت با حامد حرف می زد وگاهی می خندید کسی تو خونه نبود همه رفته بودن دیدن شهر تا کوچه پس کوچه های رنگاورنگ قشنگش قدم بزنن یه پیرهن پوشیدم وهودی زیپ دارمو برداشتم ورفتم پایین تو حیاط پیش آریا وحامد
حامد بادیدنم گفت : میری بیرون؟ .
- اره شما چی
حامد : ما تو خونه می مونیم فعلا آریا میگه شب بریم قدم بزنیم
نگاهی به آریا انداختم وراه افتادم عصبی بودم ودلخور من داشتم حرص میخوردم واون خونسرد بود این خونسردیش داشت منو دیونه می کرد
نمی دونم کجا بودم وچه وقته کم کم چراغ های کوچه وخونه ها روشن شد ومن اصلا تو راه هیچ کدوم از بچه ها رو ندیده بودم کنار قهوه خونه ای کوچیکی که اونجا بود وایسادم ودور ورمو نگاه کردم یه پسر جون که اونجا وایساده بود گفت : با اون چندتا دختر پسر جدید اومدید اینجا ؟
- بله
پسره : یکم پیش یه زوج اینجا بودن بعدم رفتن اونجا خونه ای بی بی آمنه
- رفتن اونجا چیکار؟
پسره : امشب بی بی نذری داره هر پنج شنبه نذری میده خیلی ها رفتن آش پخته آش هاش اینجا معروفه نخوردی زرر کردی
- مرسی
لبخند زد از پله ها آروم آروم گذشتم از چندتا خونه وتا رسیدم به خونه ای مورد نظر که بچه ها همه بودن ونشسته بودن دور آتیش وآش میخوردن
- بلاخره ما شما رو دیدیم
آنا خسته گفت : وای چقدر امروز چرخیدم کلی از بچه ها عکس گرفتم یاشار همونجا بمون تا ازت عکس بگیرم
با اخم گیسو رو نگاه کردم که داشت با گلین می خندید وآش نوش جان می کرد یعنی انقد که من برای اون حرص میخوردم گلینی که می گفت به من علاقه داره هم اینجوری حرص میخورد؟!
- ۱۳.۸k
- ۱۰ بهمن ۱۳۹۹
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط