عصر يک جمعه دلگيردلم گفت بگويم ،بنويسم ،که چرا عشق به انس
عصر يک جمعه دلگيردلم گفت بگويم ،بنويسم ،که چرا عشق به انسان نرسيد ست ، چرا اب به گلدان نرسيد ست ، چرا لحظه باران نرسيد ست ، و هر کس که در اين خشکي دوران به لبش جان نرسيد ست، به ايمان نرسيد ست و هنوزم که هنوزست غم عشق به پايان نرسيد ست . بگو حافظ دل خسته ز شيراز بيايد، بنويسد که هنوزم که هنوز هست چرا يوسف گم گشته به کنعان نرسيد ست ، چرا کلبه احزان به گلستان نرسيد ست ، دل عشق ترک خورد گل زخم نمک خورد زمين مرد ، زمان بر سر دوشش غم و اندوه به انبوه فقط بهت ، زمين مرد ، زمين مرد ، خداوند گواه هست دلم چشم به راه است و در حسرت يک پلک نگاهست ولي حيف نصيبم فقط اه هست ، تويي اينه و روي من بيچاره سياه هست و جا دارد از اين شرم بميرم که بميرم که بميرم ، عصر اين جمعه دلگير وجود تو کنار دل هر بي دل اشفته شود حس ، تو کجايي گل نرگس.
- ۹۸۱
- ۲۰ تیر ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط