{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مداد رنگیها همه مشغول کار بودند به جز مداد سفید ،هیچکس به

مداد رنگیها همه مشغول کار بودند به جز مداد سفید ،هیچکس به او کار نمیداد همه میگفتند:تو به درد هیچ کاری نمیخوری.یک شب که مداد رنگیها همه در تاریکی شب گم شده بودند ،مداد سفید تا صبح ماه کشید،مهتاب کشید و انقدر ستاره کشید که کوچک و کوچکتر شد صبح توی جعبه مداد رنگیها جای خالی او با هیچ رنگی پر نشد.........
به یاد هم باشیم.......شاید فردا ما هم نباشیم
دیدگاه ها (۵)

دیگه تصمیم دارم هروقت احساس بدبختی و بیچارگی بهم دست داد با ...

میگن دوست دخترمسی گفته:اگه به حقیقی گل بزنی باهاتکات میکنم!!...

رفت؛ نماند؛ نبود؛ ندیدرفت که رفتنماند که نماندنبود که نبودند...

مـــوهـــایـــم .. که یـکدسـت .. هـــمرنـــگ ِ دنــــدانـــه...

پارت ۸۸ | «ده ثانیه در تاریکی...»دو روز بعد...شرکت از صبح شل...

🌹 رزهای خونینپارت اولصبح زود بود و یونا مثل همیشه توی گل‌فرو...

فیک : همسر قراردادی آقای جئون

╔════════════════════════════╗ پارت ۱۰۰ | «اولین روزهای ما.....

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ .⊱ ....

پارت ۲#تو راز شب های منی صبح روز بعد، سوآ با صدای زنگ ساعت ا...

سایه‌های ابدی: پیمان خون و قلعه‌ی فراموش‌شدهفصل اول: ورود به...

سایه‌های ابدی: پیمان خون و قلعه‌ی فراموش‌شدهفصل پنجم: هم‌آیی...

فیک تهکوک | جایی که اعتماد مرد

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط