#اخرین_پیچ
#اخرین_پیچ
#پارت_31
بازی عوض میشود: خیابانهای خیس بوسان
«فرار از بندر — ساعت ۹:۱۲ شب»
تاریکیِ مطلقِ بندر با صدای آژیر پلیس که از دور شنیده میشد، شکسته شد. ا.ت هنوز در بازوهای جونگکوک بود که جیمین و تهیونگ با سرعت به آنها رسیدند.
«باید بریم! پلیس داره میرسه!» تهیونگ فریاد زد.
جونگکوک ا.ت را بلند کرد. نگاهش لحظهای روی صورتِ ا.ت چرخید تا مطمئن شود زخمی نشده است. بعد، با اشارهی سر گفت: «اونسو با محمولهها فرار کرد. اون مواد... اگه اونسو با بابام بره، کلِ قدرتِ شبکه دستشون میافته.»
ا.ت لپتاپش را محکم گرفت. «من ردشونو زدم! ماشینِ فرارشون یه ونِ سیاه با چراغهای خاموشه.»
«تعقیب و گریز»
صدای جیغِ لاستیکها روی آسفالت خیسِ بوسان پیچید. جونگکوک پشتِ فرمانِ ماشینِ مشکیاش بود و ا.ت در صندلی مسافر، با سرعتِ خیرهکنندهای کدها را در لپتاپ وارد میکرد.
«دارم سیستمِ ترافیکِ خیابونِ چهارم رو هک میکنم تا چراغها رو براشون قرمز کنم، ولی اونا خیلی سریعن!» ا.ت فریاد زد.
جونگکوک ماشین را با مهارتی ترسناک بین دو کامیون هدایت کرد. «تهیونگ! جیمین! از سمتِ چپ بپیچید و راهشون رو ببندید!»
چراغهای شهر مثل خطوطی ممتد از کنار پنجرهها میگذشتند. ناگهان، ونِ سیاه که حامل محمولههای مواد بود، به سمتِ باریکهای از کوچههای قدیمی بوسان پیچید.
جونگکوک همزمان پیچید. «اونسو میخواد ما رو ببره سمتِ انبارهای متروکه
«اعترافِ اونسو»
تعقیب و گریز به بنبست رسید. ونِ سیاه در میانهی یک انبارِ بزرگِ خالی با دیوار برخورد کرد. جونگکوک و بقیه دورش را گرفتند.
همه منتظر شلیک بودند. جونگکوک اسلحهاش را بالا گرفت. «بیا بیرون، اونسو!»
درِ ون باز شد. اونسو تنهایی بیرون آمد. دستهایش را بالا گرفته بود. هیچ اسلحهای نداشت. پشتِ سرش، بستههای محموله بهوضوح دیده میشد.
تهیونگ با تعجب گفت: «این دیگه چه بازیایه؟»
اونسو لبخندِ تلخی زد. نگاهش به جونگکوک افتاد.
«میتونید بکشیدم. ولی اگه بکشیدم، هیچوقت نمیفهمید چرا اون تصادفِ هفت سال پیش واقعاً اتفاق افتاد.»
جونگکوک اسلحه را پایین نیاورد. «تو بودی که دستور رو اجرا کردی.»
«من فقط یه راننده بودم!» اونسو فریاد زد. «جونگهان (پدرت) منو تهدید کرده بود. اگه اون ماشین رو منحرف نمیکردم، خانوادهم رو میکشت. الانم...»
اونسو نگاهی به بستههای مواد داخل ون انداخت.
«اینا مواد نیستن. اینا مدارکیان که ثابت میکنه بابات چطوری اون شب اون تصادف رو برنامهریزی کرد. اون میخواست همه چیز رو به گردنِ پدرِ ا.ت بندازه تا خودش از دور خارج شه و امپراتوریِ جدیدش رو بسازه.»
جونگکوک سکوت کرد.
اونسو ادامه داد: «من دیگه نمیخوام بازیچه باشم. اونا دارن از این محمولهها برای پولشویی استفاده میکنن تا دوباره برگردن. من طرفِ شما هستم... اگه جونم رو تضمین کنید.»
«تصمیم سخت»
ا.ت از ماشین پیاده شد. آرام به سمتِ اونسو رفت.
«مدارک کجاست؟»
اونسو به بستههای داخل ون اشاره کرد. «توی اون کیفِ نقرهای. ولی این فقط شروعِ کاره. اونا منتظرن که این محموله رو بهشون برسونم. اگه نرسم، میفهمن که خیانت کردم.»
جونگکوک نگاهی به ا.ت انداخت. او به ا.ت اعتماد داشت، اما آیا به اونسو میتوانست اعتماد کند؟
«تهیونگ، محموله رو بردار.» جونگکوک دستور داد.
بعد رو کرد به اونسو.
«اگه دروغ گفته باشی، حتی جهنم هم برات امن نیست.»
اونسو سرش را پایین انداخت. «میدونم.»
در سکوتِ سردِ انبار، اعضای تیم حالا مدارکی داشتند که همهچیز را تغییر میداد. ا.ت محتویاتِ کیف را بررسی کرد؛ همانطور که اونسو گفت، اینها کلیدِ نابودیِ پدرِ جونگکوک بود.
اما یک مشکلِ بزرگ وجود داشت:
وقتی مدارک را باز کردند، متوجه شدند که پدرِ ا.ت هم در یکی از عکسها کنار پدرِ جونگکوک است... در حالِ خندیدن.
جونگکوک دوباره به ا.ت نگاه کرد. حالا شکِ او نسبت به گذشتهاش خودش، به خانوادهی ا.ت هم سرایت کرده بود.
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
#پارت_31
بازی عوض میشود: خیابانهای خیس بوسان
«فرار از بندر — ساعت ۹:۱۲ شب»
تاریکیِ مطلقِ بندر با صدای آژیر پلیس که از دور شنیده میشد، شکسته شد. ا.ت هنوز در بازوهای جونگکوک بود که جیمین و تهیونگ با سرعت به آنها رسیدند.
«باید بریم! پلیس داره میرسه!» تهیونگ فریاد زد.
جونگکوک ا.ت را بلند کرد. نگاهش لحظهای روی صورتِ ا.ت چرخید تا مطمئن شود زخمی نشده است. بعد، با اشارهی سر گفت: «اونسو با محمولهها فرار کرد. اون مواد... اگه اونسو با بابام بره، کلِ قدرتِ شبکه دستشون میافته.»
ا.ت لپتاپش را محکم گرفت. «من ردشونو زدم! ماشینِ فرارشون یه ونِ سیاه با چراغهای خاموشه.»
«تعقیب و گریز»
صدای جیغِ لاستیکها روی آسفالت خیسِ بوسان پیچید. جونگکوک پشتِ فرمانِ ماشینِ مشکیاش بود و ا.ت در صندلی مسافر، با سرعتِ خیرهکنندهای کدها را در لپتاپ وارد میکرد.
«دارم سیستمِ ترافیکِ خیابونِ چهارم رو هک میکنم تا چراغها رو براشون قرمز کنم، ولی اونا خیلی سریعن!» ا.ت فریاد زد.
جونگکوک ماشین را با مهارتی ترسناک بین دو کامیون هدایت کرد. «تهیونگ! جیمین! از سمتِ چپ بپیچید و راهشون رو ببندید!»
چراغهای شهر مثل خطوطی ممتد از کنار پنجرهها میگذشتند. ناگهان، ونِ سیاه که حامل محمولههای مواد بود، به سمتِ باریکهای از کوچههای قدیمی بوسان پیچید.
جونگکوک همزمان پیچید. «اونسو میخواد ما رو ببره سمتِ انبارهای متروکه
«اعترافِ اونسو»
تعقیب و گریز به بنبست رسید. ونِ سیاه در میانهی یک انبارِ بزرگِ خالی با دیوار برخورد کرد. جونگکوک و بقیه دورش را گرفتند.
همه منتظر شلیک بودند. جونگکوک اسلحهاش را بالا گرفت. «بیا بیرون، اونسو!»
درِ ون باز شد. اونسو تنهایی بیرون آمد. دستهایش را بالا گرفته بود. هیچ اسلحهای نداشت. پشتِ سرش، بستههای محموله بهوضوح دیده میشد.
تهیونگ با تعجب گفت: «این دیگه چه بازیایه؟»
اونسو لبخندِ تلخی زد. نگاهش به جونگکوک افتاد.
«میتونید بکشیدم. ولی اگه بکشیدم، هیچوقت نمیفهمید چرا اون تصادفِ هفت سال پیش واقعاً اتفاق افتاد.»
جونگکوک اسلحه را پایین نیاورد. «تو بودی که دستور رو اجرا کردی.»
«من فقط یه راننده بودم!» اونسو فریاد زد. «جونگهان (پدرت) منو تهدید کرده بود. اگه اون ماشین رو منحرف نمیکردم، خانوادهم رو میکشت. الانم...»
اونسو نگاهی به بستههای مواد داخل ون انداخت.
«اینا مواد نیستن. اینا مدارکیان که ثابت میکنه بابات چطوری اون شب اون تصادف رو برنامهریزی کرد. اون میخواست همه چیز رو به گردنِ پدرِ ا.ت بندازه تا خودش از دور خارج شه و امپراتوریِ جدیدش رو بسازه.»
جونگکوک سکوت کرد.
اونسو ادامه داد: «من دیگه نمیخوام بازیچه باشم. اونا دارن از این محمولهها برای پولشویی استفاده میکنن تا دوباره برگردن. من طرفِ شما هستم... اگه جونم رو تضمین کنید.»
«تصمیم سخت»
ا.ت از ماشین پیاده شد. آرام به سمتِ اونسو رفت.
«مدارک کجاست؟»
اونسو به بستههای داخل ون اشاره کرد. «توی اون کیفِ نقرهای. ولی این فقط شروعِ کاره. اونا منتظرن که این محموله رو بهشون برسونم. اگه نرسم، میفهمن که خیانت کردم.»
جونگکوک نگاهی به ا.ت انداخت. او به ا.ت اعتماد داشت، اما آیا به اونسو میتوانست اعتماد کند؟
«تهیونگ، محموله رو بردار.» جونگکوک دستور داد.
بعد رو کرد به اونسو.
«اگه دروغ گفته باشی، حتی جهنم هم برات امن نیست.»
اونسو سرش را پایین انداخت. «میدونم.»
در سکوتِ سردِ انبار، اعضای تیم حالا مدارکی داشتند که همهچیز را تغییر میداد. ا.ت محتویاتِ کیف را بررسی کرد؛ همانطور که اونسو گفت، اینها کلیدِ نابودیِ پدرِ جونگکوک بود.
اما یک مشکلِ بزرگ وجود داشت:
وقتی مدارک را باز کردند، متوجه شدند که پدرِ ا.ت هم در یکی از عکسها کنار پدرِ جونگکوک است... در حالِ خندیدن.
جونگکوک دوباره به ا.ت نگاه کرد. حالا شکِ او نسبت به گذشتهاش خودش، به خانوادهی ا.ت هم سرایت کرده بود.
لایک و نظرتون درباره فیک و بازنشر بالا = انرژی من بیشتر میشه ⚡
همانا خداوند و نویسنده کامنت گزاران را دوست می دارند.
- ۲۳۹
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط