معجزه زندگی )
معجزه زندگی )
پارت نهم
سوبین : ببینید این خواهر کوچیک تره منه ۱۸ سالشه و اون کناری هم منم میشه بعد از دیدن این عکس برید تا با پلیس تماس نگرفتم
دخترک آروم زل زد به عکس ... این درست عکسی بود که در تولد سوبین گرفته بودن بجای ات یک دختر دیگه بود .. پس یعنی تهیونگ راست میگفت زندگی زن اون تهیونگ با ات عوض شده
چونش به شدت لرزید سپس پشت کرد به سوبین و با قدم های خشک و آروم به سمت در رفت تک تک زن و مردی که ایستاده بودن و نگاهش میکرد یه جور حرفی راجب این دختر میزدن گاهی پوزخندی میزدن و گاهی هم میخندیدن اونم جلو داداشش اگر کسی سر خواهر کوچیکش داد میزد این سوبین بود که آن ها را لح میکرد ولی حالا اونم یکی از آن ها بود
هوا ابری بود و شایدم هم طوفانی .. دخترک به اطراف نگاه کرد شهر سئول بیش از حد شلوغ و صدا ماشین ها مرد زیاد بودن و عکس روستای ات
نامید شده بود به شدت دیگر زندگی خودش نبود دیگر به جای یک زن متاهل زندگی میکرد به این میگن معجزه یا .. تونل ! ...
همان طور بازو هایش را به آغوش گرفته بود و کنار جاده ای نشست ثانیه ای نگذشت که همان ماشین براق و مشکی جلوش ایستاد .. هنوز تو شوک و تعجب بود و نگاهی به ماشین کرد همان مرد کت شلوار پوش پیاده شد و تند گفت ؛ خانم شما اینجایید بفرمایید ؟ ..
در جلو ات را باز کرد .. ٫ چی کار کنم خدایا وقتی سوبین منو نمیشناسه پدر و مادرم چی لیام کوچولو داداش کوچولو من اونم لابد میگه تو کی هستی شاید اون دختره رو دختر خودشون و خواهر خودشون میدانند ٫ تند اشکش را پاک کرد و ناچار بلند شد سپس آروم تو ماشین نشست چاره ای نداشت باید میرفت البته تا جایی که این مشکلو حل میکرد باید سرپناهی داشته باشه اشک های که از رفتار برادرش جای بود را پاک کرد .. و با خودش گفت
٫ چرا اینجوری شد اون مرد پیر با من چیکار کرد چرا این کارو کرد آخه چرا منو با زن اون پسره عوض کرد چرا ٫ این سوال های بودن که ذهنش را درگیر کرده بود
پارت نهم
سوبین : ببینید این خواهر کوچیک تره منه ۱۸ سالشه و اون کناری هم منم میشه بعد از دیدن این عکس برید تا با پلیس تماس نگرفتم
دخترک آروم زل زد به عکس ... این درست عکسی بود که در تولد سوبین گرفته بودن بجای ات یک دختر دیگه بود .. پس یعنی تهیونگ راست میگفت زندگی زن اون تهیونگ با ات عوض شده
چونش به شدت لرزید سپس پشت کرد به سوبین و با قدم های خشک و آروم به سمت در رفت تک تک زن و مردی که ایستاده بودن و نگاهش میکرد یه جور حرفی راجب این دختر میزدن گاهی پوزخندی میزدن و گاهی هم میخندیدن اونم جلو داداشش اگر کسی سر خواهر کوچیکش داد میزد این سوبین بود که آن ها را لح میکرد ولی حالا اونم یکی از آن ها بود
هوا ابری بود و شایدم هم طوفانی .. دخترک به اطراف نگاه کرد شهر سئول بیش از حد شلوغ و صدا ماشین ها مرد زیاد بودن و عکس روستای ات
نامید شده بود به شدت دیگر زندگی خودش نبود دیگر به جای یک زن متاهل زندگی میکرد به این میگن معجزه یا .. تونل ! ...
همان طور بازو هایش را به آغوش گرفته بود و کنار جاده ای نشست ثانیه ای نگذشت که همان ماشین براق و مشکی جلوش ایستاد .. هنوز تو شوک و تعجب بود و نگاهی به ماشین کرد همان مرد کت شلوار پوش پیاده شد و تند گفت ؛ خانم شما اینجایید بفرمایید ؟ ..
در جلو ات را باز کرد .. ٫ چی کار کنم خدایا وقتی سوبین منو نمیشناسه پدر و مادرم چی لیام کوچولو داداش کوچولو من اونم لابد میگه تو کی هستی شاید اون دختره رو دختر خودشون و خواهر خودشون میدانند ٫ تند اشکش را پاک کرد و ناچار بلند شد سپس آروم تو ماشین نشست چاره ای نداشت باید میرفت البته تا جایی که این مشکلو حل میکرد باید سرپناهی داشته باشه اشک های که از رفتار برادرش جای بود را پاک کرد .. و با خودش گفت
٫ چرا اینجوری شد اون مرد پیر با من چیکار کرد چرا این کارو کرد آخه چرا منو با زن اون پسره عوض کرد چرا ٫ این سوال های بودن که ذهنش را درگیر کرده بود
- ۱۵.۱k
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط