معجزه زندگی )
معجزه زندگی )
پارت هشتم
٫ بیخیال برو دیگه هیچ وقت به اون خونه نمیرم چون داداشمو دارم ٫ زود وارد آن ساختمان شد زن های که شیک و کوتاه لباس پوشیده بودن و مرد های که کت شلوار پوشیده بودن به این دختر نگاه میکردن
از نظر بقیه فقد یک نظافت چی یا کسی که کار میخواست میومد نگهبان محکم جلوش ایستاد و عصبی گفت: شما کی هستی چجوری وارد شرکت شدی
دخترک آورم لبخند زد سپس با مهربانی گفت
ات؛ سلام من خواهر ری سوبین هستم ری ات
نگهبان خندید سپس زل زد بهش و سر تا پاش رو نگاه کرد بلافاصله گفت: تو خواهر مدیر شرکت هستی آره
دخترک خندش محو شد سپس با غروری که زیر پار این کرد لح شده بود به زمین خیره شد دختری نبود که هیچ وقت هیچ کسی رو مسخره کنه یا قضاوت کنه همیشه با لبخند میگفت .. ولی این حرف مرد جلویش اولین بار بود که میشنید ولی تند به یادش اومد که در زندگی خودش نیست
ات : لطفا من خواهرش هستم برو بهش بگو منو میشناسه
نگهبان : لطفا خانم محترم مزاحم نشید برید .. همه فکر میکند که از حموم اومدی بیرون یه نگاهی به خودتون بندازید
دخترک یادش اومد که موهای بلندش حالا به طرز وحشتناکی بهم ریخته بودن و صورت نشستش توفی که روی چونش بود یا حتی کفش های حمومی که به پا داشت
صدا برادرش را شنید سپس تند سمتش نگاه کرد
ات: داداش
سوبین خیلی جدی دکمه کت شلوارش را بست و گفت
سوبین : نگهبان چی شده
نگهبان خیلی محترمانه گفت : آقای مدیر ایشون همش میگن خواهر شما هستند و از اینجا نمیرن
دخترک هزار در امید تو دلش باز شد این کابوس تموم شد با وجود برادر جوانش برادر یکی یدونش با حس دلتنگش زیاد زل زد بهش سپس آروم گفت
ات : داداش ؟
سوبین : خانم محترم من شما رو میشناسم ؟
دخترک پوزخندی زد تمام نمیشد با زمین یک سانت شد تند پلک زد و با داد گفت
ات : خانم ؟ .. چیه داداش منم خواهرت ات چرا بارو نمیکنی دوربین مخفیه یا تو هم توی این بازی هستی
سوبین : ببینید خانم من اولین باره که شما رو میبینم خواهرمم اینجا نیست جای دوریه پس الکی چرا نگید تا با پلیس تماس نگرفتم برید
دخترم کم کم بغضش رها شد روی گونه هایش و به شدت چونش لرزید ...
٫ کافی نیست خدا یا صبح با مرد غریبه تو تخت بیدار شدم الانم داداش میگه خواهرش نیستم .. چی شد خدا یا داداش جدی من .. عشق داداشی من ٫ آروم اشک ریخت و زل زد بهش
ات : منو ... نمیشناسی
سوبین آه بلندی گفت سپس گوشیش را برداشت بلافاصله عکس خواهرش را آورد و جلو ات گرفت با غضب گفت
پارت هشتم
٫ بیخیال برو دیگه هیچ وقت به اون خونه نمیرم چون داداشمو دارم ٫ زود وارد آن ساختمان شد زن های که شیک و کوتاه لباس پوشیده بودن و مرد های که کت شلوار پوشیده بودن به این دختر نگاه میکردن
از نظر بقیه فقد یک نظافت چی یا کسی که کار میخواست میومد نگهبان محکم جلوش ایستاد و عصبی گفت: شما کی هستی چجوری وارد شرکت شدی
دخترک آورم لبخند زد سپس با مهربانی گفت
ات؛ سلام من خواهر ری سوبین هستم ری ات
نگهبان خندید سپس زل زد بهش و سر تا پاش رو نگاه کرد بلافاصله گفت: تو خواهر مدیر شرکت هستی آره
دخترک خندش محو شد سپس با غروری که زیر پار این کرد لح شده بود به زمین خیره شد دختری نبود که هیچ وقت هیچ کسی رو مسخره کنه یا قضاوت کنه همیشه با لبخند میگفت .. ولی این حرف مرد جلویش اولین بار بود که میشنید ولی تند به یادش اومد که در زندگی خودش نیست
ات : لطفا من خواهرش هستم برو بهش بگو منو میشناسه
نگهبان : لطفا خانم محترم مزاحم نشید برید .. همه فکر میکند که از حموم اومدی بیرون یه نگاهی به خودتون بندازید
دخترک یادش اومد که موهای بلندش حالا به طرز وحشتناکی بهم ریخته بودن و صورت نشستش توفی که روی چونش بود یا حتی کفش های حمومی که به پا داشت
صدا برادرش را شنید سپس تند سمتش نگاه کرد
ات: داداش
سوبین خیلی جدی دکمه کت شلوارش را بست و گفت
سوبین : نگهبان چی شده
نگهبان خیلی محترمانه گفت : آقای مدیر ایشون همش میگن خواهر شما هستند و از اینجا نمیرن
دخترک هزار در امید تو دلش باز شد این کابوس تموم شد با وجود برادر جوانش برادر یکی یدونش با حس دلتنگش زیاد زل زد بهش سپس آروم گفت
ات : داداش ؟
سوبین : خانم محترم من شما رو میشناسم ؟
دخترک پوزخندی زد تمام نمیشد با زمین یک سانت شد تند پلک زد و با داد گفت
ات : خانم ؟ .. چیه داداش منم خواهرت ات چرا بارو نمیکنی دوربین مخفیه یا تو هم توی این بازی هستی
سوبین : ببینید خانم من اولین باره که شما رو میبینم خواهرمم اینجا نیست جای دوریه پس الکی چرا نگید تا با پلیس تماس نگرفتم برید
دخترم کم کم بغضش رها شد روی گونه هایش و به شدت چونش لرزید ...
٫ کافی نیست خدا یا صبح با مرد غریبه تو تخت بیدار شدم الانم داداش میگه خواهرش نیستم .. چی شد خدا یا داداش جدی من .. عشق داداشی من ٫ آروم اشک ریخت و زل زد بهش
ات : منو ... نمیشناسی
سوبین آه بلندی گفت سپس گوشیش را برداشت بلافاصله عکس خواهرش را آورد و جلو ات گرفت با غضب گفت
- ۱۵.۲k
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط