میان قهوه و حسادت
✭ میان قهوه و حسادت
✭ Wylder
P.3
در ادامه...
بخار قهوهی تازه روی میز پخش میشود و هنوز بوی باران از درِ نیمه بازِ کافه میوزد.
ا.ت در حال تعریف خاطرهای از دوران دانشگاه با جیهو است.. صدایش زنده و نرم، پر از اشتیاق.
تهیونگ آرام نشسته. پشت میز، فنجانش را با نوک انگشت میچرخاند.
لبهایش بستهاند، اما نگاهش گاهی از بخارِ فنجان عبور میکند و روی چهرهی ا.ت مکثی طولانی دارد.
جیهو خندید
"یادته اون روز چطور تو بارون نقاشی میکشیدی؟ ما گفتیم دیوونهای ولی تو اون تابلو رو تو گالری فروختی!"
ا.ت هم خندید، با گرمایی صادقانه.
"اون روز از همه چی مطمئن بودم… حتی از خودم."
تهیونگ بیدرنگ گفت، صدایش آرام ولی سنگین
"و الان هنوز مطمئنی؟"
لبخند ا.ت کمی مکث کرد، به او نگاه کرد.
"درسته که گذشته همیشه یه گوشهی ذهنم هست، ولی الان؟ آره چون تورو دارم."
سکوت کوتاهی شد. جیهو جرعهای از قهوه خورد، لبخندش خواست به احترام فضا بیصدا بماند.
"تهیونگ، خوششانسترین آدمیای که میشناسمی. اون فقط وقتی به کسی دل میده، تا آخرش میمونه."
تهیونگ نگاهش را بالا آورد
این بار نه با تیرگی، بلکه با نوعی جدیت صادقانه.
"میدونم و دقیقاً همین باعث میشه نگران باشم که مبادا چیزی از گذشته هنوز توی دلش جا مانده باشه."
ا.ت لبخند زد، دستش را روی دست تهیونگ گذاشت.
"نه چیزی جا مونده، نه کسی فقط خاطرهست، و تو واقعیترین بخشی از منی."
جیهو کنار رفت، با نگاهی آرام گفت
"همین که شما اینقدر مطمئنید، برای من کافیه. خوشحالم که دیدمتون."
او کیفش را برداشت، از جایش بلند شد. پیش از رفتن رو به تهیونگ گفت
"بعضی آدمها نباید رقابت بشن، باید خاطره بمونن. ممنون که این رو یادم دادی."
تهیونگ با آرامش تنها سرش را تکان داد.
در باز شد و جیهو رفت.
صدای باران بیرون دوباره همه چیز را آرام کرد.
ا.ت نفسش را آرام بیرون داد، سرش را روی بازوی تهیونگ گذاشت.
"میدونی چی قشنگه؟ اینکه حتی وقتی شک داری، هنوز نگاهت پر از مهره."
تهیونگ لبخند ریزی زد.
"چون تو باعثش میشی."
ادامه دارد...
𝖂𝖞𝖑𝖉𝖊𝖗
✭ Wylder
P.3
در ادامه...
بخار قهوهی تازه روی میز پخش میشود و هنوز بوی باران از درِ نیمه بازِ کافه میوزد.
ا.ت در حال تعریف خاطرهای از دوران دانشگاه با جیهو است.. صدایش زنده و نرم، پر از اشتیاق.
تهیونگ آرام نشسته. پشت میز، فنجانش را با نوک انگشت میچرخاند.
لبهایش بستهاند، اما نگاهش گاهی از بخارِ فنجان عبور میکند و روی چهرهی ا.ت مکثی طولانی دارد.
جیهو خندید
"یادته اون روز چطور تو بارون نقاشی میکشیدی؟ ما گفتیم دیوونهای ولی تو اون تابلو رو تو گالری فروختی!"
ا.ت هم خندید، با گرمایی صادقانه.
"اون روز از همه چی مطمئن بودم… حتی از خودم."
تهیونگ بیدرنگ گفت، صدایش آرام ولی سنگین
"و الان هنوز مطمئنی؟"
لبخند ا.ت کمی مکث کرد، به او نگاه کرد.
"درسته که گذشته همیشه یه گوشهی ذهنم هست، ولی الان؟ آره چون تورو دارم."
سکوت کوتاهی شد. جیهو جرعهای از قهوه خورد، لبخندش خواست به احترام فضا بیصدا بماند.
"تهیونگ، خوششانسترین آدمیای که میشناسمی. اون فقط وقتی به کسی دل میده، تا آخرش میمونه."
تهیونگ نگاهش را بالا آورد
این بار نه با تیرگی، بلکه با نوعی جدیت صادقانه.
"میدونم و دقیقاً همین باعث میشه نگران باشم که مبادا چیزی از گذشته هنوز توی دلش جا مانده باشه."
ا.ت لبخند زد، دستش را روی دست تهیونگ گذاشت.
"نه چیزی جا مونده، نه کسی فقط خاطرهست، و تو واقعیترین بخشی از منی."
جیهو کنار رفت، با نگاهی آرام گفت
"همین که شما اینقدر مطمئنید، برای من کافیه. خوشحالم که دیدمتون."
او کیفش را برداشت، از جایش بلند شد. پیش از رفتن رو به تهیونگ گفت
"بعضی آدمها نباید رقابت بشن، باید خاطره بمونن. ممنون که این رو یادم دادی."
تهیونگ با آرامش تنها سرش را تکان داد.
در باز شد و جیهو رفت.
صدای باران بیرون دوباره همه چیز را آرام کرد.
ا.ت نفسش را آرام بیرون داد، سرش را روی بازوی تهیونگ گذاشت.
"میدونی چی قشنگه؟ اینکه حتی وقتی شک داری، هنوز نگاهت پر از مهره."
تهیونگ لبخند ریزی زد.
"چون تو باعثش میشی."
ادامه دارد...
𝖂𝖞𝖑𝖉𝖊𝖗
- ۶۳
- ۰۹ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط