{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

میان قهوه و حسادت

✭ میان قهوه و حسادت 
✭ Wylder 
P.4

در پایان...

کافه خلوت شده بود. 
فنجان‌های نیمه‌خالی روی میز، و نور آخر روز از پنجره می‌تابید، به رنگ عسل. 
تهیونگ کمی عقب رفت، دستش را میان موهای ا.ت لغزاند.. آرام، مثل کسی که یادش رفته نفس بکشد.

"گاهی فقط وقتی کسی رو از گذشته می‌بینی، احساس می‌کنم شاید ذهنت برگرده همون‌جا و من فقط گوشه‌ای از حال بشم." 

ا.ت لبخند زد، نگاهش را بالا آورد. 
"ولی من همیشه با 'حال' عاشق می‌شم، نه با خاطره." 

دستش را روی قلب تهیونگ گذاشت.
"اینجا رو ببین… هر بار تپشش یادم می‌اندازه کجای زمانم." 

تهیونگ خندید، آن خنده‌ی نرم و واقعی که ا.ت عاشقش بود. 
"تو از من شاعر ساختی بدون اینکه بدونی." 

ا.ت با شوق جواب داد.
"تو از من آدمی ساختی که حتی سکوتش رو معنی می‌دونه." 

چشمانشان در هم قفل شد. آرامش موج زد. بیرون، باران هنوز می‌بارید. 

تهیونگ سرش را خم کرد، پیشانی‌اش را به پیشانی ا.ت چسباند. 
"قول می‌دی از این به بعد فقط به حال نگاه کنی؟ نه به خاطره‌ی کسی، نه به سایه‌ای از گذشته؟" 

ا.ت لبخند زد، چشمانش درخشان شد. 
"قول می‌دم… تا وقتی نگاهت سمت منه." 

"همیشه سمت توئه." 
صدای تهیونگ زمزمه‌ای بود بین بخار قهوه و بارانِ پشت پنجره. 

در سکوت کوتاه بعد از آن، فقط گرمای دستانشان روی میز ماند مثل وعده‌ای ساده، ولی بی‌انتها. 
قهوه تلخ بود، اما مزه‌ی عشقشان شیرین.

The end...
𝖂𝖞𝖑𝖉𝖊𝖗
دیدگاه ها (۲)

بوسه‌ای دور از حقیقت✭Yuna✭و...Wylder✭P.1ویو ا.تدستانش را دور...

✭ میان قهوه و حسادت ✭ Wylder P.3 در ادامه...بخار قهوه‌ی تا...

✭ میان قهوه و حسادت ✭ Wylder P.2در ادامه...هوای عصر سردتر ...

#تکپارتی •وقتی حجم دهنده فلفلی زدی که اعضا می بوسنتچان:ا/ت ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط