مین یونگی به کمپانی رفتی و میخواستی سوپرایزش کنی توی ر

مین یونگی : به کمپانی رفتی و میخواستی سوپرایزش کنی. توی راه به یکی از استف ها برخورد کردی. با هم صحبت کردید اما ناگهان گفت : راستش این اواخر سرمون خلوته اخه اقای مین به زودی قراره به سربازی اعزام بشن. شوکه لب زدی : چی؟ که استف با تعجب گفت : شما نمیدونستید؟ قراره اخر همین هفته برن. با لحن ارومی گفتی : ببخشید من باید برم. روز خوبی داشته باشید. ازش دور شدی و وارد یکی از اتاق های کمپانی شدی. برات مهم نبود کجا بودی فقط میخواستی گریه کنی پس همونجا وسط اتاق نشستی و بلند بلند گریه کردی. در باز شد صدای نگران یونگی رو شنیدی : توی اینجایی؟ با چشمای پف کرده ات نگاش کردی. موهاش رو کوتاه کرده بود! چقدر بهش میومد. سراسیمه به طرفت اومد و بلند کرد. بخاطر شوک ضعف داشتی و نزدیک بود بیوفتی که کمرت رو گرفت و دنبال خودش کشوندت. به استودیو خودش رسید در رو باز کرد و روی صندلی چرخ دارش نشست و تو رو روی پاهاش نشوند. اروم بوسیدت. همراهیش میکردی اما طعم شور اشکات رو بین بوسه تون حس میکردی. ازت جدا شد و اشکات رو با دستاش پاک کرد. سرت رو به سینه اش تکیه دادی و با لحن گرفته ای گفتی : یونگیا! خواهش میکنم، منو ترک نکن. صداش رو شنیدی : نمیکنم کیتین! نمیکنم هرگز! فقط یه وقفه دو ساله اس من توی یه چشم بهم زدن کنارتم!

جانگ هوسوک: میدونستی که قراره هفته دیگه بره ولی اصلا با این موضوع کنار نیومده بودی. دستت قفل دستش بود و توی پارک قدم میزدید. روی نیمکت کنار پارک نشستید. به فضای سبز رو به رو تون خیره شدید، اما افکارت تو جای دیگه ای بود. داشتی به خاطراتی که با اون داشتی فکر میکردی و نفهمیدی کی قطره های اشک از چشمات سرازیر شدن. با صدای مهربون هوسوک به خودت اومدی : چاگیا! حالت خوبه؟ سریع اشکات رو پاک کردی و بهش خیره شدی. لبخند فیکی زدی ولی با بغضی که ته گلوت بود گفتی : اره خوبم.چرا بد باشم؟ متوجه بغض توی صدات شد و صورتت رو قاب گرفت : میتونی بقیه رو گول بزنی ولی من رو نه! چون چشمات باهام حرف میزنن. نتونستی خودت رو کنترل کنی و توی بغلش فرو رفتی و بی صدا اشک می ریختی. موهات رو نوازش میکرد. کمی بعد اروم شدی و از بغلش بیرون اومدی و به چشم هاش خیره شدی. لبخند غمگینی زد و گفت : میدونم! برای منم سخته. خیلی زیاد! اما برای اینکه این دوره بگذره باید تحملش کنیم. بیا به هم قول بدیم یادمون نره که دوری علاقه رو بیشتر میکنه.

چرا این سناریو انقدر طولانی میشه؟ 😂
دیدگاه ها (۱۷)

وقتی نامزد کردید و میخوان برن سربازی

جونگ کوک : تصمیم گرفته بودی تا روزی که میخواد بره تمام وقتت ...

سناریو درخواستی : وقتی نامزد کردید و میخوان برن سربازی. کیم ...

جونگ کوک : هر موقع میرفتید به باشگاهش تو حوصله ات سر میرفت و...

دو پارتی درخواستی

وقتی بهت خیانت میکنه

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط