سناریو درخواستی
سناریو درخواستی :
وقتی نامزد کردید و میخوان برن سربازی.
کیم نامجون : اون روز وقتی فهمیدی خیلی شوکه شدی. شمارش رو گرفتی به سه تا بوق نرسیده جواب داد و صداش توی گوشت شنیده شد : جانم! چیزی شده قشنگم؟ با صدای بغض دارت به زور لب زدی : مونی! میشه بیای پیشم. با شنیدن صدات متوجه شد که فهمیدی پس گفت : باشه چاگی الان میام. بعد از سی دقیقه صداش رو از طبقه پایین شنیدی که با مادرت حرف میزد و بعد از چند لحظه در اتاقت رو باز کرد و وارد شد. در رو بست و کنارت روی تخت نشست. حرفی نمی زدی چون میدونستی که بغضت میشکنه. دستای مردونه اش بدنت رو در اغوش گرفت. بغض ترکید و با گریه گفتی : مونی! حالا من باید چیکار کنم؟ هوم؟ چطوری بدون تو این مدت زندگی کنم. لبخند غمگینی زد. موهات رو بوسید و نوازش کرد بعد با صدای گرفته ای گفت : میدونم قشنگم! میدونم! ولی کاری از دستمون بر نمیاد، زود برمیگردم عشق من! قول میدم اون موقع دیگه هرگز تو رو ترک نمیکنم!
کیم سوکجین : مشغول دیدن درامای مورد علاقه ات بودی که برادرت کانال رو عوض کرد و اخبار شروع به پخش کردن شد. خواستی اعتراضی کنی که شوکه شدی. محتوای خبر« کیم سوکجین بزرگترین عضو بی تی اس به زودی قراره به سربازی اعزام بشه. چشمات پر شد. به طرف اتاقت دویدی و در رو بستی و پشت در نشستی. اشکات روی گونه هات سرازیر شد. چند روز گذشت و خانواده ات فهمیدن که چقدر حالت بده چون نه خوب غذا میخوردی و نه خوب میخوابیدی و نه با کسی حرف می زدی. مادرت با اون تماس گرفت چون میدونست اون تنها کسیه که میتونه حالت رو بهتر کنه. روی تختت دراز کشیده بودی که در اتاق باز شد . فکر کردی بازم برادرته و اومده تا اصرار کنه بیای و غذا بخوری پس با صدای بلند گفتی : یااااا بهت گفتم هیچی نمیخورم. باشه؟ دست از سرم بردار. هیچکس نمیتونه من رو مجبور کنه. صدای اشنایی گفت : حتی من؟ با تعجب برگشتی و به جین در حالی که به در تکیه دادبود و ژست دخترکشی گرفته بود مواجه شدی. به سرعت به طرفش رفتی و محکم بغلش کردی. دستاش رو دورت حلقه کرد . زدی زیر گریه که گفت: یااا دارم میرم دختر اما برمیگردم ببینم در نبودم به این رفتارات ادامه دادی حسابی خدمتت میرسماااا گفته باشم. با بغض خندیدی اون تنها کسی بود که میدونست چطوری بخندونتت.
وقتی نامزد کردید و میخوان برن سربازی.
کیم نامجون : اون روز وقتی فهمیدی خیلی شوکه شدی. شمارش رو گرفتی به سه تا بوق نرسیده جواب داد و صداش توی گوشت شنیده شد : جانم! چیزی شده قشنگم؟ با صدای بغض دارت به زور لب زدی : مونی! میشه بیای پیشم. با شنیدن صدات متوجه شد که فهمیدی پس گفت : باشه چاگی الان میام. بعد از سی دقیقه صداش رو از طبقه پایین شنیدی که با مادرت حرف میزد و بعد از چند لحظه در اتاقت رو باز کرد و وارد شد. در رو بست و کنارت روی تخت نشست. حرفی نمی زدی چون میدونستی که بغضت میشکنه. دستای مردونه اش بدنت رو در اغوش گرفت. بغض ترکید و با گریه گفتی : مونی! حالا من باید چیکار کنم؟ هوم؟ چطوری بدون تو این مدت زندگی کنم. لبخند غمگینی زد. موهات رو بوسید و نوازش کرد بعد با صدای گرفته ای گفت : میدونم قشنگم! میدونم! ولی کاری از دستمون بر نمیاد، زود برمیگردم عشق من! قول میدم اون موقع دیگه هرگز تو رو ترک نمیکنم!
کیم سوکجین : مشغول دیدن درامای مورد علاقه ات بودی که برادرت کانال رو عوض کرد و اخبار شروع به پخش کردن شد. خواستی اعتراضی کنی که شوکه شدی. محتوای خبر« کیم سوکجین بزرگترین عضو بی تی اس به زودی قراره به سربازی اعزام بشه. چشمات پر شد. به طرف اتاقت دویدی و در رو بستی و پشت در نشستی. اشکات روی گونه هات سرازیر شد. چند روز گذشت و خانواده ات فهمیدن که چقدر حالت بده چون نه خوب غذا میخوردی و نه خوب میخوابیدی و نه با کسی حرف می زدی. مادرت با اون تماس گرفت چون میدونست اون تنها کسیه که میتونه حالت رو بهتر کنه. روی تختت دراز کشیده بودی که در اتاق باز شد . فکر کردی بازم برادرته و اومده تا اصرار کنه بیای و غذا بخوری پس با صدای بلند گفتی : یااااا بهت گفتم هیچی نمیخورم. باشه؟ دست از سرم بردار. هیچکس نمیتونه من رو مجبور کنه. صدای اشنایی گفت : حتی من؟ با تعجب برگشتی و به جین در حالی که به در تکیه دادبود و ژست دخترکشی گرفته بود مواجه شدی. به سرعت به طرفش رفتی و محکم بغلش کردی. دستاش رو دورت حلقه کرد . زدی زیر گریه که گفت: یااا دارم میرم دختر اما برمیگردم ببینم در نبودم به این رفتارات ادامه دادی حسابی خدمتت میرسماااا گفته باشم. با بغض خندیدی اون تنها کسی بود که میدونست چطوری بخندونتت.
- ۱۲.۴k
- ۰۲ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط