{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اعتراف میکنم بچه که بودم خیال میکردم از اتاقم که برم بیرو

اعتراف میکنم بچه که بودم خیال میکردم از اتاقم که برم بیرون وسایل اتاقم جون میگیرن و راه میرن و حرف میزنن.
چند بار هم سعی کردم بی هوا در اتاقو باز کنم تا مچشونو بگیرم اما لامصبا خیلی فرز بودن.
هنوز که هنوزه نتونستم مچشونو بگیرم
خخخخخخخخ
دیدگاه ها (۳)

چقدر این صدا برایم آشناستصدای هق هق گریه آسمان را می گویمصدا...

چه بیهوده اختراع شدسَم ، شکنجه ، تیغ ، چوبه ی دار و امثال ای...

فقط یه دختر سخت کوش ایرونی وقتی ماشین تو یه خیابون داغون و پ...

اشک چشمام جمع شدهیواش یواش سنگ شدهخبر داری چه اندازهدلم برات...

روباه کوچولوی من پارت هفده ꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚᮫᜔݁ᩘ࣪۠𝅄ᮢຼꨵꨲ᮫᜔݁^ما...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_82سعی کردم بیخیال فکر خیال ه...

the first lie

⭐🌕کاد فادر🌕⭐پارت ۵----------------------------------------⭐🌕...

پارت ۴ (سرنوشت)

برده عمارت جئون

____[The Forbidden Crossing]____

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط