{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دزدی در خانه فقیری می جست؛

دزدی در خانه فقیری می جست؛
فقیر از خواب بیدار شد و گفت:
ای مرد آنچه تو در تاریکی می جویی،ما در روز روشن می جوییم و نمی یابیم.
عبید زاکانی
دیدگاه ها (۱)

سلطان محمود را در حالت گرسنگی بادمجان بورانی پیش آوردند؛خوشش...

موذنی بانگ میگفت و می دوید؛پرسیدن که چرا میدوی؟گفت:میگویند ک...

چرچیل(نخست وزیر اسبق بریتانیا) روزی سوار تاکسی شده بود و به ...

اگر روحت مثل برکه ای آرام و صاف باشد، امواج آرزوهایت کرانه‌ه...

‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ اسم : ت...

خانه هست و پدر نیستسر سفره پدریم اما پدر را نمی بینیمدر پناه...

عاشقانه های شبنم

🔴ثروتمندی از پنجره اتاقش به بیرون نگاه کرد و مردی را دید که ...

«خانه، دلتنگِ غروبی خفه بود» مثل امروز که تنگ است دلم؛ نه بر...

پارت ۳

« یادم هست..... روزهای اول بود که خانه، دیگر آن خانه همیشگی ...

خورشید :: اون دختر مثل خورشیده٬همیشه با گرمای وجودش دنیات رو...

#حکایت_قدیمی داستانی زیبا از کرامت امیرالمؤمنین (ع)پدر آیت‌...

کاش می‌شدیک بار دیگردر را باز کنیمن با لبخند بیایم سمتتو تو ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط