از قـافلـه جــا مــانـدم
از قـافلـه جــا مــانـدم
درست سال ها پیش،
جـــــا مـاندم...
زندانی این روزگار زشت شدم...
روزگاری که
نه از جنس مـــن است نه از
بـــرای من...
چه رسمیست دنیــا!
از گردشش می نالـیم و می نـــالـیم
و روز زمین گیر شدنمان
را جشن میگیریم!
نمیدانم...
قلمم زیر بار دردها ترک
برداشته... کمرم خم شده!...
با این حال...
هنوز هم به دوست لبخند میدهم!
بیست و دو سالگیم تمام شد
امروز آغاز بیست و سومین سالگرد
غربت نشینی ام هست....
به رسم عادت...
...تولـــــــــــدم مبــــــارک...
درست سال ها پیش،
جـــــا مـاندم...
زندانی این روزگار زشت شدم...
روزگاری که
نه از جنس مـــن است نه از
بـــرای من...
چه رسمیست دنیــا!
از گردشش می نالـیم و می نـــالـیم
و روز زمین گیر شدنمان
را جشن میگیریم!
نمیدانم...
قلمم زیر بار دردها ترک
برداشته... کمرم خم شده!...
با این حال...
هنوز هم به دوست لبخند میدهم!
بیست و دو سالگیم تمام شد
امروز آغاز بیست و سومین سالگرد
غربت نشینی ام هست....
به رسم عادت...
...تولـــــــــــدم مبــــــارک...
- ۶۳۸
- ۲۳ فروردین ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط