تنهایی آدمها زمان ندارد...
تنهایی آدمها زمان ندارد...
عقربه های ساعتش را بر میدارد میندازد دور..
نمیدانم کجا شاید پشت کوهی که عمو زنجیر بافش سالهاست زنجیری نمیبافد تا عقربه های ساعت گمشده را بشود با آن پیدا کرد و سر جایش گذاشت...
تنهایی ساعتش را با منطق خودش کوک میکند میچسباند روی دیوار دلت و هر زمان که اراده کند آنرا به صدا در می آورد..
حالا تو بیا و مدام بگرد دنبال شهرزاد قصه گو که هزار و یک شب قصه ی آمدن کسی را بگوید که اصلا معلوم نیست حواسش کجاست...
اصلا مگر میشود با قصه ها تنهایی را دست به سر کرد....
جواد ساعت به وقت دلتنگی که کوک بشودتنهایی آنراروی دیوار دلت می آویزد...مثل همین حالا.
عقربه های ساعتش را بر میدارد میندازد دور..
نمیدانم کجا شاید پشت کوهی که عمو زنجیر بافش سالهاست زنجیری نمیبافد تا عقربه های ساعت گمشده را بشود با آن پیدا کرد و سر جایش گذاشت...
تنهایی ساعتش را با منطق خودش کوک میکند میچسباند روی دیوار دلت و هر زمان که اراده کند آنرا به صدا در می آورد..
حالا تو بیا و مدام بگرد دنبال شهرزاد قصه گو که هزار و یک شب قصه ی آمدن کسی را بگوید که اصلا معلوم نیست حواسش کجاست...
اصلا مگر میشود با قصه ها تنهایی را دست به سر کرد....
جواد ساعت به وقت دلتنگی که کوک بشودتنهایی آنراروی دیوار دلت می آویزد...مثل همین حالا.
- ۲.۵k
- ۳۰ بهمن ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط