پارت ۸
پارت ۸
موتور جلوی ساختمون خونهم آروم توقف کرد.
ولی من هنوز دستمو از دور کتش برنداشته بودم.
و اینو وقتی فهمیدم که جونگکوک خیلی آروم گفت:
-:
— رسیدیم.
لعنتی.
فوراً دستمو کشیدم عقب و از موتور پیاده شدم.
+:
— خب… ممنون.
جونگکوک هم از موتور پیاده شد.
بارون تقریباً بند اومده بود، ولی موهاش هنوز خیس بودن و نور خیابون افتاده بود روی پیرسینگ لبش.
چرا انقدر غیرواقعی بود این مرد…؟
کلاه کاسکتو بهش دادم.
+:
— بفرما آقای مرموز.
وقتی دستش به دستم خورد، قلبم یه ضربه بد زد.
و بدتر از اون؟
این بود که اونم انگار متوجه شد.
چون چند ثانیه بیشتر از حد معمول نگاهم کرد.
بعد خیلی آروم گفت:
-:
— مرموز؟
+:
— آره. تو یا رئیس مافیایی یا جاسوس مخفی یا قاتل حرفهای.
جونگکوک خیلی کوتاه خندید.
و من رسماً برای دو ثانیه حرف زدن یادم رفت.
لعنت به این مرد وقتی میخندید.
-:
— تخیلت زیادی فعاله.
+:
— و تو زیادی مشکوکی.
جونگکوک کلاه رو روی موتور گذاشت.
بعد ناگهانی گفت:
-:
— فردا هم کافهای؟
پلک زدم.
+:
— چی؟
-:
— شیفت داری؟
قلبم یه ذره لرزید.
آیا داشت بهونه پیدا میکرد که دوباره منو ببینه…؟
نه ا/ت، زیادی فیلم نباف.
+:
— آره. چرا؟
جونگکوک چند ثانیه ساکت موند.
بعد نگاهشو ازم گرفت و خیلی معمولی گفت:
-:
— هیچی.
دروغگو.
کاملاً معلوم بود یه چیزی توی سرشه.
دست به سینه شدم.
+:
— نه نه، الان کنجکاو شدم. چرا پرسیدی؟
جونگکوک یه قدم نزدیکتر شد.
اونقدر نزدیک که بوی عطرش دوباره دورم پیچید.
-:
— شاید دلم بخواد دوباره قهوه بخورم.
قلبم رسماً دیوونه شده بود.
ولی به جاش پوزخند زدم.
+:
— پس معتاد قهوههای شیرین من شدی؟
این بار مستقیم توی چشمام نگاه کرد.
و خیلی آروم گفت:
-:
— شاید نه فقط قهوه.
نفس توی سینم گیر کرد.
لعنتی.
لعنتی لعنتی لعنتی.
اون دقیقاً میدونست چطور آدمو ساکت کنه.
قبل اینکه بتونم جواب بدم، موبایل جونگکوک زنگ خورد.
همون لحظه حالت صورتش عوض شد.
اون گرمای خیلی کم توی نگاهش خاموش شد و دوباره همون مرد سرد قبلی برگشت.
تماسو جواب داد.
-:
— بگو.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد فکش سفت شد.
خیلی سفت.
اونقدر که حتی منم فهمیدم یه اتفاق بد افتاده.
-:
— دارم میام.
و تماسو قطع کرد.
نگاهش برای چند لحظه روی صورتم موند.
انگار دلش نمیخواست بره.
ولی مجبور بود.
آروم سوار موتور شد.
+:
— هی.
نگاش سمتم برگشت.
لبمو گاز گرفتم.
بعد آروم گفتم:
+:
— مواظب زخمت باش.
جونگکوک چند ثانیه ساکت نگام کرد.
و بعد…
یه چیزی توی نگاهش نرم شد.
خیلی کم.
-:
— شب بخیر ا/ت.
و قبل اینکه قلبم بتونه آروم بگیره، موتور روشن شد و توی خیابون تاریک دور شد.
و من همونجا زیر نور کم خیابون ایستاده بودم…
با لبخندی که هرچقدر سعی میکردم، نمیتونستم جمعش کنم.
موتور جلوی ساختمون خونهم آروم توقف کرد.
ولی من هنوز دستمو از دور کتش برنداشته بودم.
و اینو وقتی فهمیدم که جونگکوک خیلی آروم گفت:
-:
— رسیدیم.
لعنتی.
فوراً دستمو کشیدم عقب و از موتور پیاده شدم.
+:
— خب… ممنون.
جونگکوک هم از موتور پیاده شد.
بارون تقریباً بند اومده بود، ولی موهاش هنوز خیس بودن و نور خیابون افتاده بود روی پیرسینگ لبش.
چرا انقدر غیرواقعی بود این مرد…؟
کلاه کاسکتو بهش دادم.
+:
— بفرما آقای مرموز.
وقتی دستش به دستم خورد، قلبم یه ضربه بد زد.
و بدتر از اون؟
این بود که اونم انگار متوجه شد.
چون چند ثانیه بیشتر از حد معمول نگاهم کرد.
بعد خیلی آروم گفت:
-:
— مرموز؟
+:
— آره. تو یا رئیس مافیایی یا جاسوس مخفی یا قاتل حرفهای.
جونگکوک خیلی کوتاه خندید.
و من رسماً برای دو ثانیه حرف زدن یادم رفت.
لعنت به این مرد وقتی میخندید.
-:
— تخیلت زیادی فعاله.
+:
— و تو زیادی مشکوکی.
جونگکوک کلاه رو روی موتور گذاشت.
بعد ناگهانی گفت:
-:
— فردا هم کافهای؟
پلک زدم.
+:
— چی؟
-:
— شیفت داری؟
قلبم یه ذره لرزید.
آیا داشت بهونه پیدا میکرد که دوباره منو ببینه…؟
نه ا/ت، زیادی فیلم نباف.
+:
— آره. چرا؟
جونگکوک چند ثانیه ساکت موند.
بعد نگاهشو ازم گرفت و خیلی معمولی گفت:
-:
— هیچی.
دروغگو.
کاملاً معلوم بود یه چیزی توی سرشه.
دست به سینه شدم.
+:
— نه نه، الان کنجکاو شدم. چرا پرسیدی؟
جونگکوک یه قدم نزدیکتر شد.
اونقدر نزدیک که بوی عطرش دوباره دورم پیچید.
-:
— شاید دلم بخواد دوباره قهوه بخورم.
قلبم رسماً دیوونه شده بود.
ولی به جاش پوزخند زدم.
+:
— پس معتاد قهوههای شیرین من شدی؟
این بار مستقیم توی چشمام نگاه کرد.
و خیلی آروم گفت:
-:
— شاید نه فقط قهوه.
نفس توی سینم گیر کرد.
لعنتی.
لعنتی لعنتی لعنتی.
اون دقیقاً میدونست چطور آدمو ساکت کنه.
قبل اینکه بتونم جواب بدم، موبایل جونگکوک زنگ خورد.
همون لحظه حالت صورتش عوض شد.
اون گرمای خیلی کم توی نگاهش خاموش شد و دوباره همون مرد سرد قبلی برگشت.
تماسو جواب داد.
-:
— بگو.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد فکش سفت شد.
خیلی سفت.
اونقدر که حتی منم فهمیدم یه اتفاق بد افتاده.
-:
— دارم میام.
و تماسو قطع کرد.
نگاهش برای چند لحظه روی صورتم موند.
انگار دلش نمیخواست بره.
ولی مجبور بود.
آروم سوار موتور شد.
+:
— هی.
نگاش سمتم برگشت.
لبمو گاز گرفتم.
بعد آروم گفتم:
+:
— مواظب زخمت باش.
جونگکوک چند ثانیه ساکت نگام کرد.
و بعد…
یه چیزی توی نگاهش نرم شد.
خیلی کم.
-:
— شب بخیر ا/ت.
و قبل اینکه قلبم بتونه آروم بگیره، موتور روشن شد و توی خیابون تاریک دور شد.
و من همونجا زیر نور کم خیابون ایستاده بودم…
با لبخندی که هرچقدر سعی میکردم، نمیتونستم جمعش کنم.
- ۳.۱k
- ۱۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط