پارت ۷
پارت ۷
چند ثانیه فقط به کلاه کاسکت توی دستش خیره موندم.
بعد دوباره به خودش.
بارون آروم روی موهاش میریخت و نور چراغ خیابون افتاده بود روی تتوهای کنار گردنش.
لعنتی…
چرا هر صحنهای که مربوط به این مرد بود، شبیه فیلم میشد؟
+:
— من هنوز مطمئن نیستم تو قاتل زنجیرهای نباشی.
جونگکوک خیلی آروم گفت:
-:
— اگه بودم، الان دیر شده بود.
پلک زدم.
+:
— وای خدا، تو اصلاً بلد نیستی مردم رو آروم کنی؟
گوشه لبش خیلی کم بالا رفت.
و باز همون اتفاق افتاد…
اون لبخند کوچیک، کل قیافه سردشو عوض کرد.
کلاه کاسکتو از دستش گرفتم.
+:
— فقط چون هوا سردهها. برداشت اشتباه نکنی.
-:
— حتماً.
و از لحنش معلوم بود اصلاً باور نکرده.
غرغرکنان کلاه رو سرم گذاشتم و پشت موتور نشستمو.
ولی همون لحظه خشک شدم.
دستم… کجا باید میرفت؟
جونگکوک بدون اینکه برگرده، خیلی آروم گفت:
-:
— اگه نیفتی ترجیح میدم سالم بمونی.
اخم کردم.
+:
— خیلی خندهداری.
ولی چند ثانیه بعد، خیلی آروم دستمو گذاشتم دور کتش.
و قلبم همون لحظه خیانت کرد.
چون بوی عطرش از این فاصله نزدیکتر بود.
گرمای بدنش واضحتر بود.
و حس عجیبی توی دلم پیچید که اصلاً دوست نداشتم اسمشو بدونم.
موتور آروم راه افتاد.
باد سرد به صورتم میخورد و نور شهر جلوی چشمام رد میشد.
و لعنتی…
حس خوبی داشت.
اونقدر خوب که عصبیم میکرد.
جونگکوک وسط راه ناگهانی گفت:
-:
— هنوزم فکر میکنی رئیس مافیام؟
خنده کوتاهی کردم.
+:
— هنوزم فکر میکنم یه چیزی ازم قایم میکنی.
چند ثانیه سکوت شد.
بعد صدای آرومش بین صدای باد گم شد.
-:
— شاید.
قلبم یه لحظه ساکت شد.
اون جواب…
خیلی واقعی بود.
نگاهم افتاد به دستاش روی فرمون موتور.
پر از زخم.
پر از تتو.
و یه حس عجیب ته دلم گفت:
«این آدم زندگی آرومی نداشته.»
آروم گفتم:
+:
— اون زخم دستت… بهتره؟
جونگکوک خیلی کوتاه جواب داد:
-:
— آره.
+:
— دروغگو.
خیلی کم سرشو برگردوند.
-:
— تو همیشه اینقدر گیر میدی؟
+:
— وقتی یکی انقدر از خودش مراقبت نمیکنه، آره.
چند لحظه چیزی نگفت.
و بعد…
خیلی آرومتر از همیشه گفت:
-:
— هیچکس تا حالا بخاطر زخمای من نگران نشده بود.
نفس توی سینم گیر کرد.
اون جمله نه غمگین بود…
نه نمایشی.
فقط واقعی بود.
و دقیقاً همین دردناکَش میکرد.
بدون فکر آروم گفتم:
+:
— خب از الان یکی هست.
همون لحظه موتور خیلی آروم کند شد.
جونگکوک چیزی نگفت.
ولی از نیمرخش معلوم بود فکش سفت شده.
انگار اون جمله…
بیشتر از چیزی که باید روش اثر گذاشته بود.
و من هنوز نمیدونستم…
آدمایی مثل جونگکوک وقتی به یه نفر عادت کنن، چقدر خطرناک میشن.
چند ثانیه فقط به کلاه کاسکت توی دستش خیره موندم.
بعد دوباره به خودش.
بارون آروم روی موهاش میریخت و نور چراغ خیابون افتاده بود روی تتوهای کنار گردنش.
لعنتی…
چرا هر صحنهای که مربوط به این مرد بود، شبیه فیلم میشد؟
+:
— من هنوز مطمئن نیستم تو قاتل زنجیرهای نباشی.
جونگکوک خیلی آروم گفت:
-:
— اگه بودم، الان دیر شده بود.
پلک زدم.
+:
— وای خدا، تو اصلاً بلد نیستی مردم رو آروم کنی؟
گوشه لبش خیلی کم بالا رفت.
و باز همون اتفاق افتاد…
اون لبخند کوچیک، کل قیافه سردشو عوض کرد.
کلاه کاسکتو از دستش گرفتم.
+:
— فقط چون هوا سردهها. برداشت اشتباه نکنی.
-:
— حتماً.
و از لحنش معلوم بود اصلاً باور نکرده.
غرغرکنان کلاه رو سرم گذاشتم و پشت موتور نشستمو.
ولی همون لحظه خشک شدم.
دستم… کجا باید میرفت؟
جونگکوک بدون اینکه برگرده، خیلی آروم گفت:
-:
— اگه نیفتی ترجیح میدم سالم بمونی.
اخم کردم.
+:
— خیلی خندهداری.
ولی چند ثانیه بعد، خیلی آروم دستمو گذاشتم دور کتش.
و قلبم همون لحظه خیانت کرد.
چون بوی عطرش از این فاصله نزدیکتر بود.
گرمای بدنش واضحتر بود.
و حس عجیبی توی دلم پیچید که اصلاً دوست نداشتم اسمشو بدونم.
موتور آروم راه افتاد.
باد سرد به صورتم میخورد و نور شهر جلوی چشمام رد میشد.
و لعنتی…
حس خوبی داشت.
اونقدر خوب که عصبیم میکرد.
جونگکوک وسط راه ناگهانی گفت:
-:
— هنوزم فکر میکنی رئیس مافیام؟
خنده کوتاهی کردم.
+:
— هنوزم فکر میکنم یه چیزی ازم قایم میکنی.
چند ثانیه سکوت شد.
بعد صدای آرومش بین صدای باد گم شد.
-:
— شاید.
قلبم یه لحظه ساکت شد.
اون جواب…
خیلی واقعی بود.
نگاهم افتاد به دستاش روی فرمون موتور.
پر از زخم.
پر از تتو.
و یه حس عجیب ته دلم گفت:
«این آدم زندگی آرومی نداشته.»
آروم گفتم:
+:
— اون زخم دستت… بهتره؟
جونگکوک خیلی کوتاه جواب داد:
-:
— آره.
+:
— دروغگو.
خیلی کم سرشو برگردوند.
-:
— تو همیشه اینقدر گیر میدی؟
+:
— وقتی یکی انقدر از خودش مراقبت نمیکنه، آره.
چند لحظه چیزی نگفت.
و بعد…
خیلی آرومتر از همیشه گفت:
-:
— هیچکس تا حالا بخاطر زخمای من نگران نشده بود.
نفس توی سینم گیر کرد.
اون جمله نه غمگین بود…
نه نمایشی.
فقط واقعی بود.
و دقیقاً همین دردناکَش میکرد.
بدون فکر آروم گفتم:
+:
— خب از الان یکی هست.
همون لحظه موتور خیلی آروم کند شد.
جونگکوک چیزی نگفت.
ولی از نیمرخش معلوم بود فکش سفت شده.
انگار اون جمله…
بیشتر از چیزی که باید روش اثر گذاشته بود.
و من هنوز نمیدونستم…
آدمایی مثل جونگکوک وقتی به یه نفر عادت کنن، چقدر خطرناک میشن.
- ۱۴۹
- ۱۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط