ات رفت بیمارستان و پدرشو دید که دکترا دارن سخت درمانش میک
ات رفت بیمارستان و پدرشو دید که دکترا دارن سخت درمانش میکنند و خیلی خوشحال شد و چند دقیقه بعد برگشت سمت ماشین کوک و آروم نشست و سرش رو پایین انداخت.
ات: ممنونم...نمیدونم چطور این لطفتو جبران کنم....کار میکنم و پولتو برمیگردونم...
کوک: من نمیخواهم پولمو برگردونی...
ات: چرا؟
کوک: اینو فقط یه کمک ببین ، از من به پدرت
ات: ولی این خیلی لطف بزرگیه.
کوک: میخوای کار کنی ؟
ات: اره..
کوک: بعد از نظافت اتاق دنس....بیا به خونه ی من.
ات با تعجب و خجالت گفت: پسره ی منحرف..
ات: ممنونم...نمیدونم چطور این لطفتو جبران کنم....کار میکنم و پولتو برمیگردونم...
کوک: من نمیخواهم پولمو برگردونی...
ات: چرا؟
کوک: اینو فقط یه کمک ببین ، از من به پدرت
ات: ولی این خیلی لطف بزرگیه.
کوک: میخوای کار کنی ؟
ات: اره..
کوک: بعد از نظافت اتاق دنس....بیا به خونه ی من.
ات با تعجب و خجالت گفت: پسره ی منحرف..
- ۲۴.۷k
- ۱۸ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط