{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part 11

part 11

نامجون«دردت بهتره »

& آره

جین«میگما... آلینا»

&بله

جین«لباسات هنوزم یکم نم دارن اذیت نمیشی»

&خوب.....چرا از اینکه چسبیده به بدنم خوشم نمیاد و یکمم سردمه

تهیونگ«جیهوپ برات چند دست لباس گرفته بود میخوای اونارو بپوشی»

&اگه میشه آره

جیهوپ رفت سمت کیسه های که همراه دارو ها با خودش آورده بود و یه دست لباس آورد بیرون و گذاشت رو تخت.

جیهوپ«فکر کنم اندازت باشه»

&خیلی ممنون....فقط من کجا عوض کنم

یونگی«پسرا ما بریم بیرون که عوض کنه»

همه با حرف یونگی موافق بودن پس یکی یکی از اتاق رفتن بیرون تا آلینا بتونه راحت لباساش رو عوض کنه.
آخرین نفر جونگکوک بود قبل از اینکه بره بیرون خم شد سمت تخت و به آلینا گفت:

جونگکوک«ما همینجا پشت دریم هر وقت کارت تموم شد بگو»

&چشم

جونگکوک لبخند کوتاهی زد و از اتاق در اومد،
آلینا آروم از تخت پایین اومد هنوز بدنش درد میکرد و سرش گیج می‌رفت به خاطر همین لبه تخت رو گرفت تا تعادلش بهم نخوره و آروم اول لباساش رو در آورد و گذاشتشون توی کیف دستی که برای لباسای جدید بود و لباسای که جیهوپ داده بود رو پوشید.

یه هودی بزرگ سفید با شلوار نخی و گشاد ستش که تضاد عجیبی با لباسای مشکی و تنگ خودش داشت، بعد از اینکه کارش تموم شد روبه روی آیینه بزرگ و قدی اتاق وایساد و خودش رو نگاه کرد واقعا توی این لباسا خیلی قشنگتر دیده میشد و بهش میومد به خاطر اینکه خوشش اومده بود لبخندی زد و دوباره برگشت سمت تخت و نسیت روش و تکیه داد به تاج تخت و پتو رو کشید روش؛بعدشم با صدای آرومی که هنوزم یکمی معذب بود لحنش پسرا رو صدا زد.

&میتونین....بیاین

چند لحظه بعد در اتاق باز شد و پسرا تک به تک اومدم تو و سر جاهای قبلیشون نشستن،وقتی آلینا رو توی این لباسای جدید اینطوری مرتب و ظریف دیدن ناخودآگاه همه برای چند لحظه ساکت شدن چون هیچ کس باورش نمیشد اون توی همچین لباسای ساده ای هم اینقدر نار بنظر برسه؛بالاخره جیمین این سکوت رو شکست.

جیمین«وای...خدای من تو چقدر خوشگل شدی»

تهیونگ« آره تو این لباسا خیلی ظریف بنظر میرسه»

آلینا که از تعریف هاشون خجالت کشیده بود گونه هاش قرمز شدن و سرش رو انداخت پایین.

جین«راحتی؟ چیزی اذیتت نمیکنه»

&نه ممنون

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۱۰)

part 10خنده ی آلینا یکم از سنگینی فضا کم کرد و پسرا برای اول...

part 9نامجون وسایل پانسمان رو آورد و نشست پیش آلینا میخواست ...

part 7نیم ساعت گذشته بود،پسرا هنوزم همون‌طور بالای سر آلینا ...

part 3با حرف یونگی همه باهم رفتن بالا و دنبال یونگی و دیدن ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط