{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part 9

part 9





نامجون وسایل پانسمان رو آورد و نشست پیش آلینا میخواست چسبش رو برداره اما یه طوری شد و دستشو کشید عقب،یونگی که متوجه لرزش دستا و حار بد نامجون شده بود بدون اینکه چیزی بگه اومد کنار تخت و دستشو گذاشت روی شونه نامجون به این معنی که من انجامش میدم تو برو نامجونم که منظورش رو فهمید نفس راحتی کشید و بلند شد.


یونگی نشست جای نامجون و برخلاف همیشه که چهره ی خونسرد و آرومی داره اینبار نگران بود اما سعی میکرد مهربون رفتار کنه که آلینا نترسه.



یونگی«خوب...به من اجازه میدی»

& اوهوم

یونگی«ببین ممکنه یکم بسوزه اما زود تموم میشه اگه دردت گرفت میتونی دستمو بگیره البته اگه خودت بخوای»

& باشه مهم نیست

یونگی«خوب شروع میکنم»


یونگی آروم آروم لبه چسب رو بالا برد و یواش اونو کند بعدش روی یه پنبه یکم بتادین زد و با شروع کرد به تمیز کردن زخم که باعث شد جاش بسوزه.


&آیی

یونگی«معذرت میخوام می‌دونم درد داره»


جیهوپ سعی کرد حواس آلینا رو پرت کنه و باهاش حرف بزنه.


جیهوپ«آلینا تو کدوم رنگو بیشتر از همه دوست داری»

& آبی

جیهوپ«اوو رنگ قشنگیه»



جیمین که فهمید جیهوپ میخواد چیکار کنه بهش ملحق شد


جیمین«تو عروسک داری؟»

&خیلی کم بیشتر کتاب دوست دارم

نامجون«پس تو این مورد فکر کنم به من رفتی»



یونگی که داشت از فرصت استفاده میکرد و زخم رو تمیز میکرد وقتی کارش تموم شد یه گاز استریل رو گذاشت روی زخم و در آخر چسب رو چسبوند چونکه باید محکم میچسبید یکم فشارش داد که همین باعث شد آلینا از شدت درد چشماش خیس بشه.



&آخ

یونگی«تموم شد»

جونگکوک«خوبی؟»

&اوهم


چند دقیقه بعد تهیونگ با یه سینی که روس یه کاسه سوپ و آب میوه و یکمم نون تازه بود اومد تو.


تهیونگ«خوب من اومدم»

جین«اخ مرسی تهیونگ بده من»


جین سینی رو میزاره روی میز کنار تخت و کاسه رو برمیداره و میگیره سمت آلینا.

جین«بیا بگیر بدنت ضعیفه باید یه چیزی بخوری»

&نه نمیتونم

جونگکوک«لطفا باور کن به خاطر خودت میگیم اگه اینو نخوری نمیتونی دارو هات رو بخوری»

& اشتها ندارم

تهیونگ«باشه حتی اگه اشتها هم نداری حداقل به خاطر من یکم بخور چند دقیقست دارم اینو گرم میکنم اینهمه زحمت کشیدم»


آلینا که از حرف تهیونگ خندش گرفت برای اولین بار از موقعی که بیدار شده بود گوشه لبش یکم بالا رفت و یه صدای خنده ی از بین لباش در اومد.





ادامه دارد...
دیدگاه ها (۵)

part 8جیهوپ«اوه....نه کوچولو اینطوری که فکر میکنی نیست،خوب ب...

part 7نیم ساعت گذشته بود،پسرا هنوزم همون‌طور بالای سر آلینا ...

سناریو(درخواستی):وقتی ساعت ۷ میای خونه و مستی و روشون بالا م...

p30(جونگکوک _ الینا+)جونگکوک غر زد: _من بچه نیستم.+ساکت باش....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط