{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

امروز وقتی داشتم رو فرشا آب میگرفتم ک بشورمشون به مامانم

امروز وقتی داشتم رو فرشا آب میگرفتم ک بشورمشون به مامانم گفتم : میبینی، دارم مث بچگیام گلهای فرش رو آب میدم اصن فکر شو میکردی اینقد سریع بزرگ بشم (میخواستم فضا رو خاطره انگیز و احساسی کنم که مامانم گف : نخیرم اون موقع کود بهشون میدادی ،حالام به جای این حرفا به کارت برس!
دیدگاه ها (۲)

قسمت هیژده رمان آوازه زیره آبرو صندلی آشپزخونه نشستم-مثلن چ ...

قسمت هشتاد رمان آوازه زیره آبدهنم باز موند بهش گفتم-عام مگه ...

"23" تو بد مخمصه ای بودم. یه طرف داود بود ک 2سال میخاست بیاد...

قسمت بیس یک رمان آوازه زیره آب-از جلو چشات خفه میشدم اون موق...

قسمت هفتادو هفت رمان آوازه زیره آبنمیدونم چرا فک میکنه بامزس...

قسمت هشتادو دو رمان آوازه زیره آبیهو مامانم اومد تو اتاق...-...

#دنیا چند ماهی از عروسی منو رضا میگذشت...من تو اون شرایط روح...

من اینجوریم که....

یکی از پیچیده ترین آدرس دادنها , دادن نشونی درست محل خارش ب ...

قسمت پنجاهو شیش رمان آوازه زیره آبرفتم بیرون و درو شترق بستم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط