من دوستت دارم دیونه پارت۱۲۸ .
من دوستت دارم دیونه #پارت۱۲۸ #.
-داشتم داغون میشدم..بزاریه ماچ دیگت بکنم.
-عههه ولم کن از وقتی امدم یه بند داری یادستامو میبوسی یاسرشونمو چندشم میشه...
اشکامو پاک کردم...
-اصلا باورم نمیشه ...دیگه داشتم از همه چیز ناامید میشدم..همش باخودم فکر میکردم ..چجوری بدون توبگذرونم...تو حیرت بودم..امیر بابت اون اتفاقا منو ببخش داداش ...باورکن کارام دست خودم نبود رویارو دوست داشتم ،هرکاری میکردم ازذهنم بیرونش کنم،،دیگه بهش فکرنکنم،،ولی نمیشد ..میدونستم دارم خیانت میکنم...باورکن امیرمن نمیخواستم اون اتفاقا بیفته ....
-عرفان گذشته هاگذشته بی خیالش..
-امیرتو خیلی مردی داداشوهرچی ازمردونگیت بگم بازم کم گفتم...خداروشکرمیکنم همچین آدم مثل تورو سرراه هم قرار داد ...تواین یه کلم فکرکنم خداخیلی دوستم داشته که امیر شجاعی شدرفیقم ..
-بسه نمیخواد اینقدرهندونه زیربغلم بزاری،،
-هی حالا تو بزن تو ذوق ما بی احساس،،امیرخندیدسسرمنو توبغلش گرفت،
-بچه پرو..
-امیرخانوادت میفهمن تو زنده ای؟؟؟
-آره ...به زوراجازه دادن بیام بیرون میخواستن آرشینواسکرت کنن بیاد دنبالم اجازه ندادم ...فکرنمیکردم اینقدر مهم باشم...عرفان
-جونم
-عزیزجون ازمن دلخوره؟؟
-نه چطور؟؟
-حس کردم یکم سرد برخورد کرد..
-چراباید دلخورباشه...تو شوک بود ..منم هنوزم تو شوکم...
-رویاروجدیدأ دیدی؟؟
-قبل ازاینکه تو بیای اینجابود..من میخواستم برم شیرازمامان بزرگ بهش زنگ زده بود بیادونزاره من برم ..منم کلی تحقیرش کردمو حرفای بد تحویلش دادم ...من اونو مقصر مرگ تو میدونستم...
یبارتو بازار اتفاقی باهم برخورد کردیم...اونجام کلی بدوبیراه نثارش کردم..دیگه فکرنکنم حتی توصورتمم نگاه کنه...
-توچیکارکردی عرفان ..
-داشتم میسوختم هیچی هم برام مهم نبودهرچی ازدهنم درمیومد میگفتم...انگارقلبم از سنگ شده بود..
(رویا)
تواتاقم داشتم زارمیزدم..
دستی روشونم قرارگرفت..اشکامو پاک کردمو نگاهی به دستی که روشونم بود انداختمو کم کم رفتم بالا تر...
-تو....تواینجاچی میخوای ازخونه ای من برو بیرون..
-آروم باش رویا.
-آروم نمیشم .چی ازجونم میخوای..توآغوشش فرورفتم..
-ولم کن عوضی به من دست نزن..
-آروم باش من کاریت ندارم...رویامن....منو ببخش بخاطرهمه چیز...ازبچگی بهت حسودیم میشد..چندباربخاطرت کتک خوردم..یبارعموکیان بخاطرتوزدتوگوشم..ازهمون روز عقدش به دلم موندازتوعموکیان متنفرشدم..وقتی بابامواعدام کردن نفرتم بیشترشد..فکرمیکردم عموکیان باعث این اتفاقه میخواستم هرطورشده اموالشو به چنگ بیارم جوری زمینش بزنم که نای بلندشدن نداشته باشه..اما عموتواون تصادف مردودروغ چرا خوشحال شدم..حالا دیگه راحت میتونستم همه ای اموالشوبه دست بیارم
نویسنده:S.ma.Eh
-داشتم داغون میشدم..بزاریه ماچ دیگت بکنم.
-عههه ولم کن از وقتی امدم یه بند داری یادستامو میبوسی یاسرشونمو چندشم میشه...
اشکامو پاک کردم...
-اصلا باورم نمیشه ...دیگه داشتم از همه چیز ناامید میشدم..همش باخودم فکر میکردم ..چجوری بدون توبگذرونم...تو حیرت بودم..امیر بابت اون اتفاقا منو ببخش داداش ...باورکن کارام دست خودم نبود رویارو دوست داشتم ،هرکاری میکردم ازذهنم بیرونش کنم،،دیگه بهش فکرنکنم،،ولی نمیشد ..میدونستم دارم خیانت میکنم...باورکن امیرمن نمیخواستم اون اتفاقا بیفته ....
-عرفان گذشته هاگذشته بی خیالش..
-امیرتو خیلی مردی داداشوهرچی ازمردونگیت بگم بازم کم گفتم...خداروشکرمیکنم همچین آدم مثل تورو سرراه هم قرار داد ...تواین یه کلم فکرکنم خداخیلی دوستم داشته که امیر شجاعی شدرفیقم ..
-بسه نمیخواد اینقدرهندونه زیربغلم بزاری،،
-هی حالا تو بزن تو ذوق ما بی احساس،،امیرخندیدسسرمنو توبغلش گرفت،
-بچه پرو..
-امیرخانوادت میفهمن تو زنده ای؟؟؟
-آره ...به زوراجازه دادن بیام بیرون میخواستن آرشینواسکرت کنن بیاد دنبالم اجازه ندادم ...فکرنمیکردم اینقدر مهم باشم...عرفان
-جونم
-عزیزجون ازمن دلخوره؟؟
-نه چطور؟؟
-حس کردم یکم سرد برخورد کرد..
-چراباید دلخورباشه...تو شوک بود ..منم هنوزم تو شوکم...
-رویاروجدیدأ دیدی؟؟
-قبل ازاینکه تو بیای اینجابود..من میخواستم برم شیرازمامان بزرگ بهش زنگ زده بود بیادونزاره من برم ..منم کلی تحقیرش کردمو حرفای بد تحویلش دادم ...من اونو مقصر مرگ تو میدونستم...
یبارتو بازار اتفاقی باهم برخورد کردیم...اونجام کلی بدوبیراه نثارش کردم..دیگه فکرنکنم حتی توصورتمم نگاه کنه...
-توچیکارکردی عرفان ..
-داشتم میسوختم هیچی هم برام مهم نبودهرچی ازدهنم درمیومد میگفتم...انگارقلبم از سنگ شده بود..
(رویا)
تواتاقم داشتم زارمیزدم..
دستی روشونم قرارگرفت..اشکامو پاک کردمو نگاهی به دستی که روشونم بود انداختمو کم کم رفتم بالا تر...
-تو....تواینجاچی میخوای ازخونه ای من برو بیرون..
-آروم باش رویا.
-آروم نمیشم .چی ازجونم میخوای..توآغوشش فرورفتم..
-ولم کن عوضی به من دست نزن..
-آروم باش من کاریت ندارم...رویامن....منو ببخش بخاطرهمه چیز...ازبچگی بهت حسودیم میشد..چندباربخاطرت کتک خوردم..یبارعموکیان بخاطرتوزدتوگوشم..ازهمون روز عقدش به دلم موندازتوعموکیان متنفرشدم..وقتی بابامواعدام کردن نفرتم بیشترشد..فکرمیکردم عموکیان باعث این اتفاقه میخواستم هرطورشده اموالشو به چنگ بیارم جوری زمینش بزنم که نای بلندشدن نداشته باشه..اما عموتواون تصادف مردودروغ چرا خوشحال شدم..حالا دیگه راحت میتونستم همه ای اموالشوبه دست بیارم
نویسنده:S.ma.Eh
۶۴.۷k
۱۸ دی ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۷)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.