~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~
~LIKE THE DAY THAT I MET HIM~
~هماننده روزی که او را ملاقات کردم~
Part ۴۱
*ادامه*
+(بوسه ی روی لب های ات زد و از عمارت بیرون رفت؛ مشخص بود کاری که برایش پیش امده، مربوط به شغل مافیایی اش بوده، نه شرکت.)
-(بعد از رفتن جونگ کوک، به سمت اتاق خودش رفت تا روی تخت بنشیند و سعی کند تا کمی با گوشی اش فکرش را درگیر کند؛ اما قبل از اینکه به در اتاقش برسد، نگاهش به همان خدمتکار افتاد)
=(از روی پله ها ، همانطور که در حال تمیز کردن نرده ها بود، نگاهی نامحسوس از پشت به ات میکرد که با برگشتن او، سرش را نه برگرداند و نه تعظیم کرد. به او خیره شده بود)
-(کمی به او خیره شد، دیگر تحملش را نداشت تا نگاه های سنگین او را روی خودش احساس کند؛ به سمت او گام برداشت)
=(کامل ایستاد و با نگاه های طلبکارانه ای به ات خیره شد)
-(به او خیره شد؛ نگاه هایش سرد بود)
چیزی هس که بخوای بهم بگی؟
=(ابرویی بالا انداخت)
نه.
-نه؟...نگاهت که چیز دیگه ای بهم میگه.
=(دستمال سفیدی که توی دستش بود را گوشه ای گذاشت اما در حین حال نگاهش را از ات نگرفت؛ جوری صحبت میکرد که انگار خیلی به خودش مطمئن است)
نگاهای من باعث اذیت شدنت میشه؟
-(کمی به او خیره ماند. سرش را به راست خم کرد)
=عا ببخشید-...باعث اذیت شدنتون میشه "خانم بزرگ"؟
-اگه چیزی هس که اذیتت میکنه بهم بگو، اگرم نه، فقط کارتو انجام بده و حقوقتو بگیر....
(برگشت تا به سمت اتاقش برود)
=(حرف ات کمی عصبی اش کرده بود اما به رویش نمیاورد. از پشت، با همان چشمان سیاه مرموزش به ات خیره شد)
منو یادت نمیاد ات؟
-(سر جایش ایستاد اما برنگشت... انگار پاهایش به زمین قفل شده بود)
=(لبخندی زد و منتظر جواب ات ماند)
-(با خودش فکر کرد اما چیزی به ذهنش نرسید...فکر میکرد شاید این حرف هارا برای این میزند که ذهنش را درگیر خودش کند. جوابی نداد و در اتاقش را باز کرد. برای اخرین بار نگاهی به او انداخت و در اتاقش را بست)
=(لبخند مرموزش کمی محو شد. دستمال و طی را برداشت و از پله ها پایین رفت)
به زودی یادت میارم.
-( پشت در اتاقش ایستاد و به در تکیه داد. چند مدتی میشد که دیگر ان حس عصبانیت و خون دماغ شدن، سراغش نمیامد. از این بابت خوشحال بود؛ اما ان خدمتکار... خیلی فکرش را درگیر خودش کرده بود...خیلی زیاد)
*۲ روز بعد؛ ۲:۳۰ شب*
"دلش حسابی برای جونگ کوک تنگ شده بود. با خودش فکر میکرد...فکر میکرد اگر دوباره ان مرد را ببیند که در فروشگاه دیده بود، میگفت که میتواند او را از عمارت خارج کند، ایا جواب بله میداد یا نه... چیزی در این وسط درست نبود. تقریبا اعتماد کاملش را جلب کرده بود اما جونگ کوک همچنان فک میکرد که اگر موقعیت برای او پیش بیاید، دست به فرار میزند..."
-(لبهی تراس ایستاده بود. باد موهای بلندش را به صورتش میکوبید. به چراغهای خاموش حیاط خیره شده بود.)
"گاردها خسته از نگهبانیهای مداوم، در سایهها ناپدید شده بودند. در آن سکوت مطلق، ناگهان چیزی شنید. صدایی شبیه به سایشِ کف کفش روی پارکت اتاق. قلبش یک دور اضافه زد. او میدانست که درِ اتاق را قفل نکرده بود، اما هیچکس اجازه نداشت این وقت شب وارد حریم او شود."
-(به آرامی سرش را برگرداند)
= (سایهای بلند و تیره، درست در آستانهی درِ تراس ایستاده بود. نور ماه نیمی از صورتش را پوشانده بود، اما چشمان کینهتوزش در تاریکی میدرخشید. بدون هیچ حرفی، با قدمهایی محکم و سریع به سمت ات هجوم آورد)
-(شوکه شده بود. ریههایش از هوای سرد پر شد اما صدایی از گلویش خارج نشد. غریزه به او فرمان عقبنشینی داد، اما پشت سرش چیزی جز سقوط و تاریکی نبود. وقتی دستهای زمختِ فرد مقابل به سمت شانههایش دراز شد، ات با تمام توان مچ دست او را گرفت و سعی کرد مانع شود)
چیکار میکنی-*داد*
= (پاسخی نداد. با تمام وزنش ات را به سمت عقب، روی نردههای کوتاه تراس فشار داد. هدفش مشخص بود؛ یک هلِ محکم و تمام. فشارِ لبهی سنگی نرده را پشت کمرش حس میکرد. نیمی از بدنش به سمت پرتگاه متمایل شده بود)
*ادامه*
~هماننده روزی که او را ملاقات کردم~
Part ۴۱
*ادامه*
+(بوسه ی روی لب های ات زد و از عمارت بیرون رفت؛ مشخص بود کاری که برایش پیش امده، مربوط به شغل مافیایی اش بوده، نه شرکت.)
-(بعد از رفتن جونگ کوک، به سمت اتاق خودش رفت تا روی تخت بنشیند و سعی کند تا کمی با گوشی اش فکرش را درگیر کند؛ اما قبل از اینکه به در اتاقش برسد، نگاهش به همان خدمتکار افتاد)
=(از روی پله ها ، همانطور که در حال تمیز کردن نرده ها بود، نگاهی نامحسوس از پشت به ات میکرد که با برگشتن او، سرش را نه برگرداند و نه تعظیم کرد. به او خیره شده بود)
-(کمی به او خیره شد، دیگر تحملش را نداشت تا نگاه های سنگین او را روی خودش احساس کند؛ به سمت او گام برداشت)
=(کامل ایستاد و با نگاه های طلبکارانه ای به ات خیره شد)
-(به او خیره شد؛ نگاه هایش سرد بود)
چیزی هس که بخوای بهم بگی؟
=(ابرویی بالا انداخت)
نه.
-نه؟...نگاهت که چیز دیگه ای بهم میگه.
=(دستمال سفیدی که توی دستش بود را گوشه ای گذاشت اما در حین حال نگاهش را از ات نگرفت؛ جوری صحبت میکرد که انگار خیلی به خودش مطمئن است)
نگاهای من باعث اذیت شدنت میشه؟
-(کمی به او خیره ماند. سرش را به راست خم کرد)
=عا ببخشید-...باعث اذیت شدنتون میشه "خانم بزرگ"؟
-اگه چیزی هس که اذیتت میکنه بهم بگو، اگرم نه، فقط کارتو انجام بده و حقوقتو بگیر....
(برگشت تا به سمت اتاقش برود)
=(حرف ات کمی عصبی اش کرده بود اما به رویش نمیاورد. از پشت، با همان چشمان سیاه مرموزش به ات خیره شد)
منو یادت نمیاد ات؟
-(سر جایش ایستاد اما برنگشت... انگار پاهایش به زمین قفل شده بود)
=(لبخندی زد و منتظر جواب ات ماند)
-(با خودش فکر کرد اما چیزی به ذهنش نرسید...فکر میکرد شاید این حرف هارا برای این میزند که ذهنش را درگیر خودش کند. جوابی نداد و در اتاقش را باز کرد. برای اخرین بار نگاهی به او انداخت و در اتاقش را بست)
=(لبخند مرموزش کمی محو شد. دستمال و طی را برداشت و از پله ها پایین رفت)
به زودی یادت میارم.
-( پشت در اتاقش ایستاد و به در تکیه داد. چند مدتی میشد که دیگر ان حس عصبانیت و خون دماغ شدن، سراغش نمیامد. از این بابت خوشحال بود؛ اما ان خدمتکار... خیلی فکرش را درگیر خودش کرده بود...خیلی زیاد)
*۲ روز بعد؛ ۲:۳۰ شب*
"دلش حسابی برای جونگ کوک تنگ شده بود. با خودش فکر میکرد...فکر میکرد اگر دوباره ان مرد را ببیند که در فروشگاه دیده بود، میگفت که میتواند او را از عمارت خارج کند، ایا جواب بله میداد یا نه... چیزی در این وسط درست نبود. تقریبا اعتماد کاملش را جلب کرده بود اما جونگ کوک همچنان فک میکرد که اگر موقعیت برای او پیش بیاید، دست به فرار میزند..."
-(لبهی تراس ایستاده بود. باد موهای بلندش را به صورتش میکوبید. به چراغهای خاموش حیاط خیره شده بود.)
"گاردها خسته از نگهبانیهای مداوم، در سایهها ناپدید شده بودند. در آن سکوت مطلق، ناگهان چیزی شنید. صدایی شبیه به سایشِ کف کفش روی پارکت اتاق. قلبش یک دور اضافه زد. او میدانست که درِ اتاق را قفل نکرده بود، اما هیچکس اجازه نداشت این وقت شب وارد حریم او شود."
-(به آرامی سرش را برگرداند)
= (سایهای بلند و تیره، درست در آستانهی درِ تراس ایستاده بود. نور ماه نیمی از صورتش را پوشانده بود، اما چشمان کینهتوزش در تاریکی میدرخشید. بدون هیچ حرفی، با قدمهایی محکم و سریع به سمت ات هجوم آورد)
-(شوکه شده بود. ریههایش از هوای سرد پر شد اما صدایی از گلویش خارج نشد. غریزه به او فرمان عقبنشینی داد، اما پشت سرش چیزی جز سقوط و تاریکی نبود. وقتی دستهای زمختِ فرد مقابل به سمت شانههایش دراز شد، ات با تمام توان مچ دست او را گرفت و سعی کرد مانع شود)
چیکار میکنی-*داد*
= (پاسخی نداد. با تمام وزنش ات را به سمت عقب، روی نردههای کوتاه تراس فشار داد. هدفش مشخص بود؛ یک هلِ محکم و تمام. فشارِ لبهی سنگی نرده را پشت کمرش حس میکرد. نیمی از بدنش به سمت پرتگاه متمایل شده بود)
*ادامه*
- ۹۸۰
- ۰۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط