{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پرواز به سوی تو ⁦(⁠●⁠♡⁠ part ۷۰♡⁠)⁩

پرواز به سوی تو ⁦(⁠●⁠♡⁠ part ۷۰♡⁠)⁩


پس تهیونگ که فرار رو بیفایده میدید با زانو روی خاک فرود اومد و محکم روون رو به خودش چسبوند و روی
بدنش خم شد تا سپر امنی براش بسازه
در وهله ی اول امیدوار بود با بی‌حرکت موندن، هدف سگ قرار نگیره و ازش رد بشه اما خیلی زود تهیونگ متوجه شد سگی که بزاق زیادی از دهنش سرازیره و پارس‌های خش دار و بلندی میکنه بهشون نزدیک شده. از همون لحظه ای که تهیونگ وجود و حمله ی سگ رو متوجه شد، تا همین لحظه که حیوون وحشی تنها یک خیز تا حمله فاصله داشت کمتر از چند ثانیه اتفاق افتاده بود اما برای تهیونگی که نفسهای لرزون و سخت روون روی سینه اش پخش میشد و با هر پارس سگ میلرزید و حتی گریه هم نمی کرد اونقدر همه چیز وحشتناک و نگران کننده شده بود که انگار دنیا از حرکت ایستاده بود.
همه در اطرافشون جیغ میکشیدند.
تهیونگ میتونست حس کنه پرده ی گوشش از پارس‌های
و نزدیک سگ به درد اومدن اما اون همه‌ی توجه ش، عرقی که میریخت و لرزش بدنش فقط و فقط برای ساکت بودن روون بود!
تقریبا دیگه مغزش چیزی رو جز سوزش شدیدی روی شونه اش و صدای شلیک و جیغ‌های گوشخراش پردازش
نکرد!
بدن نیمه جون سگ کنارشون روی خاک افتاده بود و مردانی که در تعقیبش میدویدند با وحشت به سمت مردی که از خراش پنجه های سگ روی شونه اش خون غلیظی در جریان بود رفتند.
تهیونگ حتی لحظه ای متوجه درد عضلات پاره ش نشد. فقط با دست هایی که میلرزید کمر صاف کرد و بدن روون رو از آغوشش عقب کشید.
چشمها و دهان نیمه بازش رنگ پریده اش و دست هایی که مدام مشت میشدن و نفسی که به سختی بالا میرفت، از
یک حمله ی تنفسی دیگه خبر میداد.
تمام تن تهیونگ به یکباره یخ زد.
اون برای دوباره دیدن بدن بی جون ،پسرش، ظرفیت نداشت! نی قبل از اینکه مردم برای کمک به سمتش برن، بدن
روون رو روی دست‌های لرزونش بلند کرد و با وجود زانوهایی که ضعف میکردند با وحشت به سمت ماشینش
دوید.
مردمی که شاهد اون صحنه وحشتناک بودن، با حالت متاثری، پدری زخمی که به سمت ماشینش میدوید و زن هراسونی که تمام اشک هایش رو پس میزد و با هر نفسش بین دویدن خدا رو التماس میکرد نگاه میکردند و تک تکشون برای سلامت پسر کوچولوی اونها دعا میکردند

سلام لیدی ها امیدوارم حالتون خوب باشه این چند روز حالم خوب نیست بخاطر همین کم فعالیت میکنم لطفاً درکم کنید🤕🤕
دیدگاه ها (۱۶)

پرواز به سوی تو ⁦(⁠●⁠♡⁠ part ۷۱♡⁠)⁩فقط کمتر از یک ساعت اما ب...

پرواز به سوی تو ⁦(⁠●⁠♡⁠ part ۷۲♡⁠)⁩تهیونگ : توى لعنتی گفتی م...

پرواز به سوی تو ⁦(⁠●⁠♡⁠ part۶۹♡⁠)⁩آیرین بی اینکه کفشی به پا ...

پرواز به سوی تو ⁦(⁠●⁠♡⁠ part 68♡⁠)نیاز به هیچ ماسک و کلاه و ...

افسانه ی خون و گل قسمت ۱۵: انفجارِ نهایی اون لحظه، تمامِ دنی...

Blood contract/رمان مافیایی (تهیونگ)

پارت ۱۷: سایه‌ی آرامشسکوت سنگینی بر سالن حاکم بود. تهیونگ از...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط