P
P/27
(سولار)
موقع برگشت واقعا خسته بودم تهیونگ اجازه نمیداد بخوابم ولی من واقعا خسته بودم. بلاخره وقتی پیاده شد تا یه سر به شرکت بزنه و در ها رو چک کنه خوابیدم. خیلی خواب شیرینی بود. واقعی تر از همیشه. ازدواج من با تهیونگ. رویایی تر از همیشه بود. چقدر قشنگ بود.
تهیونگ:قدم زدم بین گل ها رو دوست داری نه؟
سولار:قشنگن،واقعا قشنگن. قول میدم بعد از اومدن به این خونه هر روز بهشون رسیدگی کنم
تهیونگ:حالا واقعا راضی هستی؟این خونه اونقدر ها هم بزرگ و مجلل نیست. میتونیم عوضش کنیم
سولار:نه تهیونگ،اینجا قشنگه
تهیونگ:من فدای تهیونگ گفتن های تو بشم آخه
خیسی اشک روی گونم حس شد. چرا اینجوری شد؟داستان من شاد بود پس چرا قلبم درد میکنه؟چرا نمیتونم نفس بکشم؟چرا حس پوچی میکنم؟چند لحظه ای گذشت و بلاخره صورتم خیس خیس شد. با شتاب چشم هام رو باز کردم. تند تند به صورتم دست میزدم ولی هیچی نبود. هیچ ردی از خیسی نبود،خشک بود.
تهیونگ:خوبی؟
به چشمای نگرانش خیره شدم. باز هم دلباختم به این چشم ها. مطمئن نبودم ولی،تموم زندگیم رو درونش پیدا کردم و بیخیالش نمیشم.
سولار:حالا چی میشه؟
متوجه حرفم نشد پس دوباره تکرار کرد"خوبی؟"
سولار:ه...هیچ...ی...الان کجاییم؟
انگار فهمید خودمم هیچی از شرایط حالیم نمیشه پس سری تکون داد و به جلو خیره شد. در حالی که کمربندش رو میبست گفت:جلوی شرکت
اوهوم آرومی گفتم و به فکر فرو رفتم. حالا چی میشد؟سرنوشت اینبار برام چی رقم زده؟خسته بودم،نه از لحاظ جسمی،بلکه از لحاظ روحی. احساس می کردم چیزی روی شونه هام فشار وارد میکنه و این فشار داره کم کم من رو پایین میکشه. به طوری که رو به روش زانو زدم.
تهیونگ:گرسنت نیست؟خیلی وقته بیرونیم
به کل از یاد برده بودم. دقت که میکنم حس گرسنگی دارم انگار که دارم به خودم می پیچم. با تمام وجود سرم رو بالا پایین کردم که خنده ای کرد. خنده ی قشنگش دلم رو با خودش برد.
تهیونگ:پس بهتره مادمازل رو به بهترین رستوران ببرم
چشمکی نصار من گیج گرسنه کرد و راه افتاد. هوا حسابی تاریک شده بود و تهیونگ هم رستوران هتل کاپارا رو انتخاب کرد،بالاترین طبقه. شهر چراغونی شده خیلی قشنگ بود و این سبب لبخند گشاد رو لب من شد. همچنان خیره بودم تا اینکه گارسون رسید. کی سفارش داد؟
(سولار)
موقع برگشت واقعا خسته بودم تهیونگ اجازه نمیداد بخوابم ولی من واقعا خسته بودم. بلاخره وقتی پیاده شد تا یه سر به شرکت بزنه و در ها رو چک کنه خوابیدم. خیلی خواب شیرینی بود. واقعی تر از همیشه. ازدواج من با تهیونگ. رویایی تر از همیشه بود. چقدر قشنگ بود.
تهیونگ:قدم زدم بین گل ها رو دوست داری نه؟
سولار:قشنگن،واقعا قشنگن. قول میدم بعد از اومدن به این خونه هر روز بهشون رسیدگی کنم
تهیونگ:حالا واقعا راضی هستی؟این خونه اونقدر ها هم بزرگ و مجلل نیست. میتونیم عوضش کنیم
سولار:نه تهیونگ،اینجا قشنگه
تهیونگ:من فدای تهیونگ گفتن های تو بشم آخه
خیسی اشک روی گونم حس شد. چرا اینجوری شد؟داستان من شاد بود پس چرا قلبم درد میکنه؟چرا نمیتونم نفس بکشم؟چرا حس پوچی میکنم؟چند لحظه ای گذشت و بلاخره صورتم خیس خیس شد. با شتاب چشم هام رو باز کردم. تند تند به صورتم دست میزدم ولی هیچی نبود. هیچ ردی از خیسی نبود،خشک بود.
تهیونگ:خوبی؟
به چشمای نگرانش خیره شدم. باز هم دلباختم به این چشم ها. مطمئن نبودم ولی،تموم زندگیم رو درونش پیدا کردم و بیخیالش نمیشم.
سولار:حالا چی میشه؟
متوجه حرفم نشد پس دوباره تکرار کرد"خوبی؟"
سولار:ه...هیچ...ی...الان کجاییم؟
انگار فهمید خودمم هیچی از شرایط حالیم نمیشه پس سری تکون داد و به جلو خیره شد. در حالی که کمربندش رو میبست گفت:جلوی شرکت
اوهوم آرومی گفتم و به فکر فرو رفتم. حالا چی میشد؟سرنوشت اینبار برام چی رقم زده؟خسته بودم،نه از لحاظ جسمی،بلکه از لحاظ روحی. احساس می کردم چیزی روی شونه هام فشار وارد میکنه و این فشار داره کم کم من رو پایین میکشه. به طوری که رو به روش زانو زدم.
تهیونگ:گرسنت نیست؟خیلی وقته بیرونیم
به کل از یاد برده بودم. دقت که میکنم حس گرسنگی دارم انگار که دارم به خودم می پیچم. با تمام وجود سرم رو بالا پایین کردم که خنده ای کرد. خنده ی قشنگش دلم رو با خودش برد.
تهیونگ:پس بهتره مادمازل رو به بهترین رستوران ببرم
چشمکی نصار من گیج گرسنه کرد و راه افتاد. هوا حسابی تاریک شده بود و تهیونگ هم رستوران هتل کاپارا رو انتخاب کرد،بالاترین طبقه. شهر چراغونی شده خیلی قشنگ بود و این سبب لبخند گشاد رو لب من شد. همچنان خیره بودم تا اینکه گارسون رسید. کی سفارش داد؟
- ۲.۰k
- ۲۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط