{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

P

P/26
قبول کردن حقیقت برای انسان ها،اولین قدم به سوی موفقیت محسوب میشه. حالا این چیزی بود که من باید بهش روی میاوردم. حقیقت!
(تهیونگ)
دست هاش رو دور فنجون قهوه می پیچید. واضح بود که استرس داشت و من این رو نمی خواستم. برای همین بود که بهش نگفتم،بزرگترین ترسم فهمیدن سولار بود اما حالا،خودم این حقیقت رو گفتم. گفتم و باعث روندنش از خودم شدم. درباره ی واکنش های آینده اش علیه خانواده،هیچ نظری ندارم. فقط میترسم که دوباره تنها بشه.
سولار:پس تمام این مدت...میخواستی این رو بگی؟
زمزمه کردم:بله...عصبی فریاد زد:چطور تونستی ازم مخفی کنی؟؟!انتظار این داد رو داشتم،حتی بدتر از اون. گریش گرفت،میتونستم این رو پیش بینی کنم آخه از بچگی همین بود!از همون دوران قشنگ کودکی،روزهایی که چیزی به جز کلمه ی((عروسک))در ذهنش نبود. اما حالا،دخترکم داره درد میکشه و من کاری نمیتونم بکنم چون من هم ۵ سال پیش با این واقعیت مواجه شدم و تنها راه،پذیرفتن حقیقته.
سولار:تهیونگ؟
صداش می لرزید. سعی کردم بهش آرامش خطر بدم. دستاش رو میون دستام قاب کردم. توی چشم های قشنگش با تموم وجود زل زدم و سری تکون دادم تا ادامه بده.
تهیونگ:جانم،جان تهیونگ
سولار:بیا...بیا باهم دیگه...
صدای تلفنم اجازه ی صحبت رو نداد. نگاه هردومون به سمت اسم وکیل بک رفت. باز این مرد سمج!اصلا اعصاب این یکی رو ندارم.
سولار:جوابش رو بده!
در تصمیم آنی به جای کشیدن آیکون قرمز آیکون سبز رنگ رو کشیدم. برای خودمم عجیبه که چرا. نگاهی به سولار انداختم و گفتم:زود بر میگردم
(Rose)
آدما از زمان متولد شدن توان تصمیم گیری در زمان و مکان درست رو نداشتن. هر از گاهی سرم رو به روی دیوار میزارم و اجازه ی جاری شدن اشک هام رو میدم چرا که ناامیدم،بابت روزی که حرف هایی باید گفته میشد ولی نشد. کاش سولار هرگز دریغ نمیکرد. همه چیز به او بسته بود و حالا او در داستان ما حضور ندارد!شاید در گوشه ای از خانه ی جدیدش زانوی غم بغل گرفته باشد چرا که او هرگز نتوانست برگردد و تغییر دهد چیزی به نام سرنوشت را.
تهیونگ:متاسفم،باید برگردیم به نظر میاد قراره حسابی سرمون شلوغ بشه
سولار:مشکلی نیست. نمیدونم دوباره کی میتونم به همچین جای قشنگی بیام!ممنونم
زمزمه کرد:سولار...
دیدگاه ها (۰)

P/27(سولار)موقع برگشت واقعا خسته بودم تهیونگ اجازه نمیداد بخ...

P/28انگار که متوجه شده باشه گفت:اصلا هواست نیست!خیلی وقته سف...

P/25اوهوع!چه شجاع. بعد میگم مغروره میگه نیستم. هعی روزگار.سو...

P/24حوصله ی حرف زدن نداشت ولی،با این حال نمیخواست به چشم های...

قلب های مرده پارت ۲۹وقتی بهم رسید دستشو با حرکات شل و ولش که...

قاتل گمشده. 3 Part

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط