P
P/28
انگار که متوجه شده باشه گفت:اصلا هواست نیست!خیلی وقته سفارش دادیم!بیخیال نسبت به حرفش دوباره نگاهم رو به بیرون انداختم.
تهیونگ:سولار،کنجکاوم نظرت رو درباره ی اتفاقات این اواخر بدونم
سولار:خودت چی فکر میکنی؟اول که پدربزرگ رفت حالا هم فهمیدم که هیچ جایگاهی توی این خانواده ندارم
تهیونگ:میدونم برات سخته. باید تا الان همه متوجه شده باشن
سولار:چطوری؟
تهیونگ:از طریق وکیل بک!
نمی خواستم بدونم چیشده دیگه برام قابل تحمل نبود. پوفی کردم و تمام نوشیدنی رو یکجا سر کشیدم.
تهیونگ:یادم نبود،قبلا هم نوشیدنی میخوردی؟
سولار:هر از گاهی
تهیونگ:کمتر بخور
سولار:ظرفیتم بالاست
تهیونگ:حاضر جواب
جا خوردم. اون الان به من گفت حاضر جواب؟چشمم رو تنگ کردم نه،مثل اینکه حالش کاملا خوبه!اه اه نیشتو ببند مرد آخه این چه رفتاریه؟تو گلو خندید و بعد رو به من کرد. لیوانش رو بالا آورد و گفت:به سلامتی...
(Rose)
در همین حال که سولار و تهیونگ شاد بودن،میگفتن و بلند بلند میخندیدن،کمی اون طرف تر توی بعد دیگه ی داستان،خانواده ی "کیم" دور هم نشسته بودن. فضا توی سکوت غرق بود و هیچ کس حرفی نداشت. این یه رسوایی نبود؟اونم جلوی کسی که نه چندان آشنا بود. جونگکوک.
لارا:پس همش این بود،کل ماجرای این سال ها
یونگ شی:ولی چطور،چطور تونستین مخفیش کنین؟ما به درک،سولار!
وکیل بک:مطمئنم آقای تهیونگ تا الان بهش گفته
ماری:تهیونگ؟!هه،میدونستم دختر جنده ایه به فرزندی گرفتن اون بزرگترین اشتباهم بود!
کل خانواده لارا رو به مهربونی و آرامش خاصی که داشت می شناختن. اون هیچ وقت عصبی نشد،داد نزد،و روی کسی دست بلند نکرد،به جز یک نفر،ماری.
لارا:دهنتو ببند،دق دادن باباجون و افسردگی مادرجون برات کافی نبود؟؟چرا اینکار ها رو باهاش میکنی؟اون بی گناه چیکارت کرده که یه عمره ازش نفرت دارییییی؟من تو رو خوب میشناسم ماری،اوایل مثل خواهرم بودی،یهو چت شد که اینقدر نفرت گرفتی؟اونم تو روز تولدش!
مینهو:بسه دیگه زن برادر،این مشکل مربوط به خانواده ی ماست بهتره دخالت نکنی. یونگ شی،لطفا لارا جان رو ببر اتاقش ماهم دیگه بر می گردیم!
انگار که متوجه شده باشه گفت:اصلا هواست نیست!خیلی وقته سفارش دادیم!بیخیال نسبت به حرفش دوباره نگاهم رو به بیرون انداختم.
تهیونگ:سولار،کنجکاوم نظرت رو درباره ی اتفاقات این اواخر بدونم
سولار:خودت چی فکر میکنی؟اول که پدربزرگ رفت حالا هم فهمیدم که هیچ جایگاهی توی این خانواده ندارم
تهیونگ:میدونم برات سخته. باید تا الان همه متوجه شده باشن
سولار:چطوری؟
تهیونگ:از طریق وکیل بک!
نمی خواستم بدونم چیشده دیگه برام قابل تحمل نبود. پوفی کردم و تمام نوشیدنی رو یکجا سر کشیدم.
تهیونگ:یادم نبود،قبلا هم نوشیدنی میخوردی؟
سولار:هر از گاهی
تهیونگ:کمتر بخور
سولار:ظرفیتم بالاست
تهیونگ:حاضر جواب
جا خوردم. اون الان به من گفت حاضر جواب؟چشمم رو تنگ کردم نه،مثل اینکه حالش کاملا خوبه!اه اه نیشتو ببند مرد آخه این چه رفتاریه؟تو گلو خندید و بعد رو به من کرد. لیوانش رو بالا آورد و گفت:به سلامتی...
(Rose)
در همین حال که سولار و تهیونگ شاد بودن،میگفتن و بلند بلند میخندیدن،کمی اون طرف تر توی بعد دیگه ی داستان،خانواده ی "کیم" دور هم نشسته بودن. فضا توی سکوت غرق بود و هیچ کس حرفی نداشت. این یه رسوایی نبود؟اونم جلوی کسی که نه چندان آشنا بود. جونگکوک.
لارا:پس همش این بود،کل ماجرای این سال ها
یونگ شی:ولی چطور،چطور تونستین مخفیش کنین؟ما به درک،سولار!
وکیل بک:مطمئنم آقای تهیونگ تا الان بهش گفته
ماری:تهیونگ؟!هه،میدونستم دختر جنده ایه به فرزندی گرفتن اون بزرگترین اشتباهم بود!
کل خانواده لارا رو به مهربونی و آرامش خاصی که داشت می شناختن. اون هیچ وقت عصبی نشد،داد نزد،و روی کسی دست بلند نکرد،به جز یک نفر،ماری.
لارا:دهنتو ببند،دق دادن باباجون و افسردگی مادرجون برات کافی نبود؟؟چرا اینکار ها رو باهاش میکنی؟اون بی گناه چیکارت کرده که یه عمره ازش نفرت دارییییی؟من تو رو خوب میشناسم ماری،اوایل مثل خواهرم بودی،یهو چت شد که اینقدر نفرت گرفتی؟اونم تو روز تولدش!
مینهو:بسه دیگه زن برادر،این مشکل مربوط به خانواده ی ماست بهتره دخالت نکنی. یونگ شی،لطفا لارا جان رو ببر اتاقش ماهم دیگه بر می گردیم!
- ۳۰۹
- ۲۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط