{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

P

P/25
اوهوع!چه شجاع. بعد میگم مغروره میگه نیستم. هعی روزگار.
سولار:حالا نمیخوای بگی چرا اینجاییم؟؟
از گفتنش تفره میرفت و این من رو کنجکاو تر میکرد. نمیدونم قضیه چی بود ولی انگار بدجور مهم بود. طاقتم صبر اومد. روانیم کرده این پسره. داد زدم سرش:ده بگو دیگهههههه حالا انگار به خودش اومده بود اولش من من میکرد ولی بعدش،مثل بچه ی آدم شروع کرد.
تهیونگ:یادته چند روز پیش که تولدم بود،شب بهت گفتم مادرت رو نمیشناسی...
سولار: میخوای عذرخواهی کنی؟
تهیونگ:نه!میخوام حقیقت رو بگم. حقیقتی که تو ۱۸ ساله ازش بی خبری. چیزی که من خیلی وقته فهمیدم و،از گفتنش میترسم. از اینکه بعدش چه اتفاقی قراره بیفته میترسم. از حرف هایی که قراره بهم بزنی میترسم چون من این موضوع رو به مدت ۵ سال،ازت مخفی کردم.
هنوز شکه بودم. چرا اینقدر به مادر من مشکوکه؟هرچقدر هم عوضی باشه،نمیتونه کار دیگه ای بکنه!حداقل از این مطمئنم. مطمئنم،ولی تهیونگ هیچ وقت بی دلیل زبون باز نمیکنه!یعنی چیزی بین خانواده هست و من نمیدونم؟
تهیونگ:بیا اینجا بشین
به صندلی چوبی کنارش اشاره کرد بدم نمیومد یکم بشینم. آروم جلو رفتم و نشستم. پشت به من بود و بعد از نفس عمیقی به سمتم برگشت و جلوم زانو زد.
تهیونگ:سولار ببین چی میگم...با دقت گوش کن...کار احمقانه ای هم نکن...تا آخرش گوش بده...و عجولانه تصمیم نگیر...باشه؟
سری تکون دادم که شروع کرد. حس میکردم گفتن اون حرف ها واقعا براش سخته برای همین نمی خواستم بدونم ولی تاکید زیادی داشت که بهش گوش بدم.
تهیونگ:مادرت...یعنی زن عموی من...در واقع...مادر...واقعیت نیست...تو...بچه ی واقعی این خانواده...نیستی...و این یعنی...تو نمیتونی...وارث باشی...حتی نمیتونی رئیس باشی...من اینو نگفتم که بهت بفهمونم...قرار نیست موفق بشی...میشی...ولی قبلش باید...به مسائلی...رسیدگی کرد
سولار:تهیونگ
زمزمه ی آرومم به گوشش خورد و این شد دلیلی که من تونستم دوباره چشم های مهربونش رو ببینم.
تهیونگ:جانم،جان تهیونگ
نمیدونستم چی درسته چی غلطه اما میدونستم که الان تنهام و توی این جنگ که هیچی درباره اش نمیدونم ایستادم و تنها کسی که میتونه برام سپر بشه و همراهم بمونه،تهیونگه.
سولار:ممنونم
به سمتش خم شدم و آروم اما طولانی بغلش کردم. الان هردو به این آغوش نیاز داریم. یکی شدن ضربان قلب هامون بزرگترین نیاز هر آدم بود. من خوشبختم و این دلیل بقای منه.
دیدگاه ها (۰)

P/26قبول کردن حقیقت برای انسان ها،اولین قدم به سوی موفقیت مح...

P/27(سولار)موقع برگشت واقعا خسته بودم تهیونگ اجازه نمیداد بخ...

P/24حوصله ی حرف زدن نداشت ولی،با این حال نمیخواست به چشم های...

P/23اون شب برای اولین بار خشم پدربزرگ رو دیدم. خشم فرشته ای ...

P/19:خانم کیم؟((از کجا من رو میشناسه؟))اولین سوالی که در ذهن...

نام فیک: عشق/نفرتPart: 15هایجین رفت خونه ی تهیونگ زنگ در رو ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط