ضعف ممنوعه
ضعف ممنوعه
Forbidden Weakness
p.63
(روایت از زبان نویسنده)
---
سه هفته گذشته بود.
از اون روزی که تاریخ تقریباً قطعی شد، روزها یکی یکی رد شدن و حالا فقط یک هفته به مراسم مونده بود. خونه هنوز سنگین بود. ا.ت کمتر حرف میزد و بیشتر گریه میکرد، مخصوصاً وقتی تنها بود. جونگ کوک هم هر روز بدخلقتر و کمتحملتر شده بود. کمتر تو جمع میاومد و وقتی میاومد، با هیچکس سر سازگاری نداشت.
امروز قرار بود برن برای انتخاب لباس عروس. مامان ا.ت اصرار کرده بود که این کار انجام بشه، حتی اگه خود ا.ت دلش نخواد. باباها هم موافق بودن که ظاهر کار درست پیش بره. جونگ کوک مجبور شده بود همراهی کنه، هرچند از همان اول صبح اخمهاش در هم بود.
ماشین که راه افتاد، ا.ت کنار پنجره نشسته بود و به بیرون نگاه میکرد. چشمهاش قرمز بود. جونگ کوک صندلی عقب، سمت دیگه، دستهاش رو روی هم گذاشته بود و هیچی نمیگفت. مامان ا.ت گاهی سعی میکرد فضا رو سبک کنه، ولی هیچکدوم جواب درستی نمیدادن.
تو فروشگاه، چند تا لباس آوردن. ا.ت بدون علاقه نگاه میکرد. هر بار که یکی رو میپوشید و میومد بیرون، جونگ کوک از صندلیش فقط یه نگاه کوتاه مینداخت و دوباره سرش رو برمیگردوند. بعد از سومین لباس، با لحن خشک و بلندتر از حد لازم گفت:
- همهشون یکیان. هر کدوم رو میخوای بردار تموم بشه بریم.
ا.ت که تازه از پرو درومده بود، وایستاد. رنگش پرید. با صدای گرفته جواب داد:
+ لازم نیست اینقدر تند حرف بزنی... منم دوست ندارم اینجا باشم.
جونگ کوک بلند شد و دستهاش رو تو جیب کرد.
- پس زودتر انتخاب کن. من که وقت ندارم اینجا وایسم تماشا کنم گریه کنی.
مامان ا.ت سعی کرد مداخله کنه، ولی جونگ کوک دیگه چیزی نگفت. فقط رفت کنار ویترین و پشتش رو به اونا کرد. ا.ت چند ثانیه همونجا موند، بعد آروم برگشت تو اتاق پرو. در رو که بست، صدای گریهی خفهش از پشت در اومد.
چند دقیقه بعد اومد بیرون. یکی از سادهترین لباسها رو انتخاب کرده بود. چیزی که کمتر جلب توجه کنه. وقتی گفتن این رو میپیچن، فقط سر تکون داد و هیچی نگفت. جونگ کوک حتی نگاهش هم نکرد. فقط وقتی داشتن از فروشگاه میاومدن بیرون، با لحن سرد گفت:
- حداقل تموم شد. دیگه این بخشش هم رفت.
ا.ت چیزی جواب نداد. فقط سرش رو پایین انداخت و سریع رفت سمت ماشین. تو راه برگشت هیچکدوم حرفی نزدن. ا.ت صورتش رو سمت پنجره گرفته بود و گاهی آروم اشکش رو پاک میکرد. جونگ کوک هم با گوشیش ور میرفت و انگار هیچکس دیگهای تو ماشین نبود.
و مراسم، فقط یک هفته دیگه، نزدیک و نزدیکتر میشد...............
ادامه دارد.................
ببخشید
خیلی ببخشید دیر شد
Forbidden Weakness
p.63
(روایت از زبان نویسنده)
---
سه هفته گذشته بود.
از اون روزی که تاریخ تقریباً قطعی شد، روزها یکی یکی رد شدن و حالا فقط یک هفته به مراسم مونده بود. خونه هنوز سنگین بود. ا.ت کمتر حرف میزد و بیشتر گریه میکرد، مخصوصاً وقتی تنها بود. جونگ کوک هم هر روز بدخلقتر و کمتحملتر شده بود. کمتر تو جمع میاومد و وقتی میاومد، با هیچکس سر سازگاری نداشت.
امروز قرار بود برن برای انتخاب لباس عروس. مامان ا.ت اصرار کرده بود که این کار انجام بشه، حتی اگه خود ا.ت دلش نخواد. باباها هم موافق بودن که ظاهر کار درست پیش بره. جونگ کوک مجبور شده بود همراهی کنه، هرچند از همان اول صبح اخمهاش در هم بود.
ماشین که راه افتاد، ا.ت کنار پنجره نشسته بود و به بیرون نگاه میکرد. چشمهاش قرمز بود. جونگ کوک صندلی عقب، سمت دیگه، دستهاش رو روی هم گذاشته بود و هیچی نمیگفت. مامان ا.ت گاهی سعی میکرد فضا رو سبک کنه، ولی هیچکدوم جواب درستی نمیدادن.
تو فروشگاه، چند تا لباس آوردن. ا.ت بدون علاقه نگاه میکرد. هر بار که یکی رو میپوشید و میومد بیرون، جونگ کوک از صندلیش فقط یه نگاه کوتاه مینداخت و دوباره سرش رو برمیگردوند. بعد از سومین لباس، با لحن خشک و بلندتر از حد لازم گفت:
- همهشون یکیان. هر کدوم رو میخوای بردار تموم بشه بریم.
ا.ت که تازه از پرو درومده بود، وایستاد. رنگش پرید. با صدای گرفته جواب داد:
+ لازم نیست اینقدر تند حرف بزنی... منم دوست ندارم اینجا باشم.
جونگ کوک بلند شد و دستهاش رو تو جیب کرد.
- پس زودتر انتخاب کن. من که وقت ندارم اینجا وایسم تماشا کنم گریه کنی.
مامان ا.ت سعی کرد مداخله کنه، ولی جونگ کوک دیگه چیزی نگفت. فقط رفت کنار ویترین و پشتش رو به اونا کرد. ا.ت چند ثانیه همونجا موند، بعد آروم برگشت تو اتاق پرو. در رو که بست، صدای گریهی خفهش از پشت در اومد.
چند دقیقه بعد اومد بیرون. یکی از سادهترین لباسها رو انتخاب کرده بود. چیزی که کمتر جلب توجه کنه. وقتی گفتن این رو میپیچن، فقط سر تکون داد و هیچی نگفت. جونگ کوک حتی نگاهش هم نکرد. فقط وقتی داشتن از فروشگاه میاومدن بیرون، با لحن سرد گفت:
- حداقل تموم شد. دیگه این بخشش هم رفت.
ا.ت چیزی جواب نداد. فقط سرش رو پایین انداخت و سریع رفت سمت ماشین. تو راه برگشت هیچکدوم حرفی نزدن. ا.ت صورتش رو سمت پنجره گرفته بود و گاهی آروم اشکش رو پاک میکرد. جونگ کوک هم با گوشیش ور میرفت و انگار هیچکس دیگهای تو ماشین نبود.
و مراسم، فقط یک هفته دیگه، نزدیک و نزدیکتر میشد...............
ادامه دارد.................
ببخشید
خیلی ببخشید دیر شد
- ۶۶۸
- ۱۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط