عشق
❤ ❤ ❤ ❤
عشق
پارت ۲۲
مهرداد:
لیلی: از زن عمو بکنه می دونی که خیلی لوسه
محسن : مهرداد وابسته به خانواده است لیلی خودت اینجوری نیستی
محیا: عروسیه هان نیومدین مهمونی پاشید ببینم
محیا همه رو بلند کرد بجز منو نیلوفر نگاهی بهش انداختم وگفتم : شما نمی رقصید
نگاهم کرد به چشام یه کشش اجیب تو چشاش بود گه نمی تونستم به چشاش نگاه نکنم برعکس جنس های مخالف دیگه جالب بود مسخ چشام شد سرمو پایین انداختم
- نمی رید برقصید
نگاهی به رقاص ها می کرد گفت : نه بلد نیستم
نگاهم به لیلی ومحسن افتاد خیلی قشنگ باهم می رقصیدن یه جوری که همه نگاهشون می کردن حتا نیلوفرم داشت نگاهشون می کرد برگشت نگاهم کرد زود نگاهشو دزدید لبخند زدم وبلند شدم برم بیرون یه هوای بخورم مامان صدام زد رفتم کنارش گفت : میشه نیلوفر بیاری پیش ما مامان کیومرث می خواد ببیندش
- چرا ؟
مامان خندید وگفت : تو برو بگو
برگشتم نیلوفر بی حوصله داشت دور اطرافشو نگاه می کرد خیلی بامزه شده بود با اون لباس وموهای فر
- نیلوفر
برگشت ونگاهم کرد چشای عسلی اش خیلی معصوم بود
- مامانت میگه بیا کارت واره
نیلوفر متعجب گفت : کجا ؟
- بیا من تو رو می برم پیشش
نیلوفر باهام همراه شد ولی نگاه خیلی ها رومون بود مخصوصا خانم ها آخرسالن مامان وزن دایی ومادررکیامرث وایساده بودن سلام کردم مادر کیامرث متحیر نگاهم کرد وگفت : مینا نگو مهرداده
مامان خندیدوگفت : اره
نگاهی به نیلوفر کرد وگفت : ماشالا چه بهم میاین عزیزم مبارکه
متعجب نگاهش کردم مامان خندید وگفت : حواست کجاست سمیه جان نیلوفر دختر نرگس ه
سمینه خانم لبشو گاز گرفت وگفت : وای ببخشی پسرم فکر کردم زن گرفتی
- با اجازتون اگه کار ندارید من برم
مامان : برو عزیزم
برگشتم برم سمیه خانم گفت : درست شبیه پدرشه
برگشتم نگاهش کردم مامان داشت با زن دایی حرف می زد من کجام شبیه بابا بود ؟!!!
رفتم ویه گوشه نشستم عروس داماد که حسابی رقصیده بودن اومدن طرف من که فهمیدم واسه چیه یواشکی از دستشون فرارکردم چون اصلا خوشم نمیومد برقصم کنار چند تا از پسرای جوون فامیل وایسادم وحرف می زدم یکی از پسرا گفت : جااان اونجا رو انگار از بهشت فرستادنش
برگشتم ببینم کی رو میگه با دیدن نیلوفر اخم کردم وگفتم : حواست باشه اینجا همه فامیل وآشنا هستن
دیگه کنارشون نموندم نیلوفر تکیه داده بود به ستون انگار حالش خوب نبود
عشق
پارت ۲۲
مهرداد:
لیلی: از زن عمو بکنه می دونی که خیلی لوسه
محسن : مهرداد وابسته به خانواده است لیلی خودت اینجوری نیستی
محیا: عروسیه هان نیومدین مهمونی پاشید ببینم
محیا همه رو بلند کرد بجز منو نیلوفر نگاهی بهش انداختم وگفتم : شما نمی رقصید
نگاهم کرد به چشام یه کشش اجیب تو چشاش بود گه نمی تونستم به چشاش نگاه نکنم برعکس جنس های مخالف دیگه جالب بود مسخ چشام شد سرمو پایین انداختم
- نمی رید برقصید
نگاهی به رقاص ها می کرد گفت : نه بلد نیستم
نگاهم به لیلی ومحسن افتاد خیلی قشنگ باهم می رقصیدن یه جوری که همه نگاهشون می کردن حتا نیلوفرم داشت نگاهشون می کرد برگشت نگاهم کرد زود نگاهشو دزدید لبخند زدم وبلند شدم برم بیرون یه هوای بخورم مامان صدام زد رفتم کنارش گفت : میشه نیلوفر بیاری پیش ما مامان کیومرث می خواد ببیندش
- چرا ؟
مامان خندید وگفت : تو برو بگو
برگشتم نیلوفر بی حوصله داشت دور اطرافشو نگاه می کرد خیلی بامزه شده بود با اون لباس وموهای فر
- نیلوفر
برگشت ونگاهم کرد چشای عسلی اش خیلی معصوم بود
- مامانت میگه بیا کارت واره
نیلوفر متعجب گفت : کجا ؟
- بیا من تو رو می برم پیشش
نیلوفر باهام همراه شد ولی نگاه خیلی ها رومون بود مخصوصا خانم ها آخرسالن مامان وزن دایی ومادررکیامرث وایساده بودن سلام کردم مادر کیامرث متحیر نگاهم کرد وگفت : مینا نگو مهرداده
مامان خندیدوگفت : اره
نگاهی به نیلوفر کرد وگفت : ماشالا چه بهم میاین عزیزم مبارکه
متعجب نگاهش کردم مامان خندید وگفت : حواست کجاست سمیه جان نیلوفر دختر نرگس ه
سمینه خانم لبشو گاز گرفت وگفت : وای ببخشی پسرم فکر کردم زن گرفتی
- با اجازتون اگه کار ندارید من برم
مامان : برو عزیزم
برگشتم برم سمیه خانم گفت : درست شبیه پدرشه
برگشتم نگاهش کردم مامان داشت با زن دایی حرف می زد من کجام شبیه بابا بود ؟!!!
رفتم ویه گوشه نشستم عروس داماد که حسابی رقصیده بودن اومدن طرف من که فهمیدم واسه چیه یواشکی از دستشون فرارکردم چون اصلا خوشم نمیومد برقصم کنار چند تا از پسرای جوون فامیل وایسادم وحرف می زدم یکی از پسرا گفت : جااان اونجا رو انگار از بهشت فرستادنش
برگشتم ببینم کی رو میگه با دیدن نیلوفر اخم کردم وگفتم : حواست باشه اینجا همه فامیل وآشنا هستن
دیگه کنارشون نموندم نیلوفر تکیه داده بود به ستون انگار حالش خوب نبود
- ۶۱.۸k
- ۲۲ دی ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط