عشق

❤ ❤ ❤ ❤
عشق...
پارت .۲۳



نیلوفر:
داشت حالم بهم می خورد تحمل این همه سروصدا رو نداشتم
- خوبی
برگشتم واز دیدن مهرداد گفتم : اصلا اینجا دارم خفه میشم
- یکم گرم شده می خوای برو بیرون یه هوای بخور
نگاهش کردم وگفتم : می خوام برم ولی سرم گیج میره
متعجب گفت : شاید چیزی ات شده
- نه فقط خیلی سردرد دارم
مهرداد:سردرد ؟
مهرداد باهام تا حیاط اومد اونجا کسی نبود وخلوت بود رو یه نیمکت نشستم چون خیلی سرد بود دندونام بهم می خورد
کتش رو درآورد گذاشت رو شونه ام
مهرداد: میرم بگم یکم آرومتر باشن
لبخندی زد ورفت حالم یکم بهتر شده بود ولی سردرد بدی داشتم تحمل شلوغی رو نداشتم
چند دقیقه بعد مهرداد برگشت یه گیلاس آب پرتغال باهاش بود
مهرداد: یکم بخوری بهتر میشی
- مرسی ببخشید تو رو خدا
جوابش لبخند کمرنگی بود
آب پرتغال رو خوردم وبلند شدم
مهرداد: بهتر شدی ؟
- آره بهترم
مهرداد : بیا بریم هوا سرده می ترسم سرما بخورید
کتشو درآوردم گرفتم طرفش ازم گرفت وپوشیدش ورفتیم داخل بر عکس چند دقیقه پیش اصلا کسی سر پا نبود وهمه نشسته بودن مهرداد منو برد کنار محیا وخودش رفت
محیا : خوبی عزیزم ببخشید اصلا فراموشت کرده بودم
- مهم نیست من تحمل سروصدای زیاد رو ندارم
لبخند زد وگفت : ولی همه ای نگاه ها رو توه
- چون کسی منو نمی شناسه
محیا : خوب شاید ولی حسابی داری دلبری می کنی
بهش خندیدم برگشتم نگاه سنگین مهرداد روم بود وقتی دید نگاهش می کنم سرشو پایین انداخت محسن وفربد داشتن می خندیدن وسر به سر داماد می گذاشتن لیلی اومد کنارمون نشست لباس نقره ایش حسابی می درخشید مخصوصا که به پوست بدنش مواد اکلیلی زده بود حتا پوست صورتشم می درخشید خندم گرفته بود ولی خیلی خوشگل شده بود
لیلی: خوشگل ندیدی ؟
- چرا دیدم
لیلی: بله دیگه روبه روت نشسته
خوب با مهرداد جور شدی .حالا بزار از راه برسی
متعجب برگشتم به محیا نگاه کنم دیدم نیست فقط منو لیلی بودیم
لیلی به طرفم خم شد وگفت : از من به تو نصیحت دختر کوچلو دور ور مهرداد نرو اون آدمی نیست کسی رو واسه خودش بخواد
- من می بینم لیلی خانم .کی واسه چی یکی دیگه رو می خواد
متعجب نگاهم کرد بلند شدم ورفتم کنار عروس مونا خیلی خوشگل شده بود با لبخند گفت : عزیزم چرا نرقصیدی
- بلد نیستم عزیزم خیلی خوشگل شدی مونا
مونا : ممنون مثله تو
محیا اومد ودستمو گرفت وبا دوستاش آشنا کرد دوباره یه عده مشغول رقص شدن ولی خدا رو شکر دیگه آهنک هاش ملایم بود
وقت شام شد وبا محیاودوستاش رفتیم شام بخوریم ولی نگاه دخترا بدجور رو دوتا داداش محیا بود با لبخند آروم تو گوش محیا گفتم : دوستات داداشاتو خوردن
محیا خندید وگفت : داداش مجرد داشتن همین چیزا رو هم داره
دیدگاه ها (۱۲)

تقدیم به مهربونای که حمایت می کنید شرمنده نشد این چند روز پا...

❤ ❤ ❤ ❤ عشقپارت ۲۴نیلوفر:داداش مجرد داشتن همین چیزا رو هم د...

❤ ❤ ❤ ❤ عشقپارت ۲۲مهرداد:لیلی: از زن عمو بکنه می دونی که خیل...

❤ ❤ ❤ ❤ عشق....پارت۲۰مهرداد : دستی به موهام کشیدم وبی حوصله ...

قلب سنگی

#Gentlemans_husband#season_Third#part_249کتم رو برداشتم و هم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط