ماهمن
ماهمن
𝐩𝐚𝐫𝐭𝟗
یه عطر تلخ زد و سوار ماشین شد و حرکت کرد...
ویو آلفرد
باید بگم که من عاشق شدم ، عاشق کسی که میتونم باهاش طعم خوشبختی رو بچشم ، دختری پر از ناز و عشوه و رفتار های کیوت و خواص!
عاشق کسی شدم که بدون شک دوستم داره ولی بروز نمیده ، اون دختر کایلی هست
کایلی کسی بود که بهم کمک کرد تا به ا.ت برسم و منم به اون کمک میکردم تا به تهیونگ برسه ، ولی الان خودمون دوتایی افتادیم تو تله ی عشق! توی این تله تهیونگ و کایلی و منو ا.ت نیست ، بلکه منو کایلی توی این تله ی عشق گرفتار شدیم
وقتی باهمدیگه همکاری میکردیم رابطه مون شروع شد ، من تصمیم گرفتم تو عشقم رو از قفس آزادش کنم همچنین عشق کایلی رو بنابراین تصمیم گرفتمکایلی رو به کافه دعوت کنم!
بعد از کافه میریم به عروسی دوستم...و اونجا اعتراف میکنم...
کافه...
کایلی رسید به کافه و آلفرد رو دید قهوه خوردن و صحبت هاشون شروع شد:
×میگم عروسی دوستم دعوتیم
¤اوهههه نگو که منم باید بیام؟
×اتفاقاً باید بیای
¤وای آلفرد آخرش از دست تو دیونه میشم
×چرااااا؟(خنده)
¤خوب چرا زودتر نگفتی یه لباس درست حسابی بپوشم؟(ناراحت)
×این که ناراحتی نداره ، میریم باهمدیگه یه لباس خوب میخریم منم لباس درست حسابی نپوشیدم که به درد عروسی بخوره
¤آخه من کیف پولم رو جا گذاشتم خونه(ادای گریه)
×کی گفته تو حساب کنی؟من یادم رفت بهت بگم پس خودم برات لباس میخرم(خنده)
¤ولی آخه...
×آخه نداریم پاشو بریم لباس بخریم
¤باشه بزار قهوه ام رو بخورم
×(دست کایلی رو گرفت و بلندش کرد و بدو بدو از کافه خارجش کرد)نمیخواد عروسی دیر میشه(عجله)
¤باشه آروم نیوفتیم(خنده)
×نترس هواتو دارم...
کایلی یه لباس مجلسی و شیک سفید انتخاب کرد و آلفرد هم یه کت و شلوار مشکی
×(محو زیبآیی کایلی شده)
¤به چی نگاه میکنی؟
×به زیبآییت
¤(خنده)توهم خیلی خوب شدی ، البته خوب بودیا ولی بهتر شدی
×ممنون همچنين(خجالتی)
¤بریم؟
×آره بریم تا دیر نشده
ادامه دارد....
𝐩𝐚𝐫𝐭𝟗
یه عطر تلخ زد و سوار ماشین شد و حرکت کرد...
ویو آلفرد
باید بگم که من عاشق شدم ، عاشق کسی که میتونم باهاش طعم خوشبختی رو بچشم ، دختری پر از ناز و عشوه و رفتار های کیوت و خواص!
عاشق کسی شدم که بدون شک دوستم داره ولی بروز نمیده ، اون دختر کایلی هست
کایلی کسی بود که بهم کمک کرد تا به ا.ت برسم و منم به اون کمک میکردم تا به تهیونگ برسه ، ولی الان خودمون دوتایی افتادیم تو تله ی عشق! توی این تله تهیونگ و کایلی و منو ا.ت نیست ، بلکه منو کایلی توی این تله ی عشق گرفتار شدیم
وقتی باهمدیگه همکاری میکردیم رابطه مون شروع شد ، من تصمیم گرفتم تو عشقم رو از قفس آزادش کنم همچنین عشق کایلی رو بنابراین تصمیم گرفتمکایلی رو به کافه دعوت کنم!
بعد از کافه میریم به عروسی دوستم...و اونجا اعتراف میکنم...
کافه...
کایلی رسید به کافه و آلفرد رو دید قهوه خوردن و صحبت هاشون شروع شد:
×میگم عروسی دوستم دعوتیم
¤اوهههه نگو که منم باید بیام؟
×اتفاقاً باید بیای
¤وای آلفرد آخرش از دست تو دیونه میشم
×چرااااا؟(خنده)
¤خوب چرا زودتر نگفتی یه لباس درست حسابی بپوشم؟(ناراحت)
×این که ناراحتی نداره ، میریم باهمدیگه یه لباس خوب میخریم منم لباس درست حسابی نپوشیدم که به درد عروسی بخوره
¤آخه من کیف پولم رو جا گذاشتم خونه(ادای گریه)
×کی گفته تو حساب کنی؟من یادم رفت بهت بگم پس خودم برات لباس میخرم(خنده)
¤ولی آخه...
×آخه نداریم پاشو بریم لباس بخریم
¤باشه بزار قهوه ام رو بخورم
×(دست کایلی رو گرفت و بلندش کرد و بدو بدو از کافه خارجش کرد)نمیخواد عروسی دیر میشه(عجله)
¤باشه آروم نیوفتیم(خنده)
×نترس هواتو دارم...
کایلی یه لباس مجلسی و شیک سفید انتخاب کرد و آلفرد هم یه کت و شلوار مشکی
×(محو زیبآیی کایلی شده)
¤به چی نگاه میکنی؟
×به زیبآییت
¤(خنده)توهم خیلی خوب شدی ، البته خوب بودیا ولی بهتر شدی
×ممنون همچنين(خجالتی)
¤بریم؟
×آره بریم تا دیر نشده
ادامه دارد....
- ۲.۰k
- ۲۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط