{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

⁦¯⁠\⁠_مابایا⁦_⁠/⁠¯

⁦¯⁠\⁠_مابایا⁦_⁠/⁠¯

part_8ادامه
دیانا:
+شما یه نگا کن به قد و بالاش
∆خوب خوبه که
+حالا نگا کن به عقل بالاش
پلیس شرمنده نگاهم کرد که پقی زدم زیر خنده.
ارسلان بعد این که خندش تموم شد تازه آومد کنارمون و گفت
_چی شده؟
+هیچی عزیزم بیا بریم یه جای خوب برای نگه داری ازت پیدا کنم.
_برای نگهدای من چرا.؟
+هیچی تو مغزت ایراد داره من نمیتونم ازت نگهداری کنم.
ارسلان که نگاه منو نگاه پلیس رو دید گفت
_دیانا می‌کشمت.
و بعد دنبالم کرد.
با خنده براش بوس فرستادم و گفتم.
+حرس نخور عشقم شیرت خشک میشه.
هرسی تر از قبل به سمتم آومد چون حواسم به روبرو نبود نزدیگ بود بیفتم که از پشت کمرم رو گرفت.
_الان که بهات کار ندارم ولی بعد من میدونم تو.
لبخند دندون نمای زدم و گفتم.
+باز هرس خوردی راجب هرس خوردن چی گفتم بهت.
هرسی لاله گوشم رو گاز گرفت که جیغم رفت هوا.
ادامه پارت -۸
دیدگاه ها (۵)

⁦¯⁠\⁠_مابایا⁦_⁠/⁠¯part_9ارسلان:بعد کلی مسخره بازی بلاخره تاک...

⁦¯⁠\⁠_مابایا⁦_⁠/⁠¯part_10دیانا:سر کوچه بودیم ارسلان بستنیش ر...

⁦¯⁠\⁠_مابایا⁦_⁠/⁠¯part_8دیانا:پشت میزی نشستیم و بعد خوردن شا...

⁦¯⁠\⁠_مابایا⁦_⁠/⁠¯part_7ارسلان:نگاهی به دیانا کردم که کلافه ...

عاشقم باش Part 30

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط