{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چشم خود را تا دمی بر چشم هایش دوختم

چشم خود را تا دمی بر چشم هایش دوختم
گر گرفتم مثل هیزم پیش پایش سوختم
مثل یک کودک که با کبریت بازی می کند
ناگهان در دست خود این شعله را افروختم
سال ها سرگرم کسب دانش و تقوا شدم
پیش او بر باد دادم هرچه را اندوختم
خواستم در زندگی باب جدیدی وا کنم
پاک شد از خاطرم هر آنچه را آموختم
آمدم پیراهنی از عشق را بر تن کنم
آتشی بر پیکرم افتاد و در دم سوختم
دیدگاه ها (۵)

حتی نمی خواهم نشانم را بگیریدجای نشان ای کاش جانم را بگیریدح...

بغض خود را بشکن و بی هر بهانه گریه کنشرم را گاهی رها کن عاشق...

شعر بهانه میشود , که با تو گفتگو کنمبرای درد دل فقط به شعر و...

آنکه در حسرت من نعره ز رنجیدن زدچشم او، آبله از شدت باریدن ز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط