با جیغ خفهای از خواب پریدم
{ 𝐵𝑒𝓉𝓌𝑒𝑒𝓃 𝓉𝑜𝓌 𝓈𝓅𝒶𝒸𝑒𝓈 }
𝒫𝒶𝓇𝓉 ⁴⁰
.
.
با جیغ خفهای از خواب پریدم
اون عوضی اون عوضی توی خوابمم دست از سرم برنمیداره
متنفرم از اینکه وجودم از اونه . متنفرم! از اون متنفرم!
ای کاش میتونستم نیستش کنم ، حالم ازش بهم میخوره . تمام بدنم یخ کرده بود و میلرزیدم .
دستی به صورتم کشیدم ، عرق کرده بودم . نگاهی به تخت رو به روم انداختم ، داهی خوابیده بود ، اما حتی توی این تاریکی هم میشد قرمزی و التهاب چشماش رو دید . اروم و بی صدا از تخت پایین اومدم ، می سون و سارانگم خواب بودن ، ساعت رو چک کردم ، تقریبا پنج صبح بود . حولهم رو برداشتم و به سمت حموم رفتم ، دوش کوتاهی گرفتم و بیرون اومدم ، دو سه روزی میشد ورزش نکرده بودم ، برای حواس پرتی خودم هم که شده خوب بود . حوله کوچیکی برداشتم و از اتاق بیرون زدم .
بعد از باشگاه بطری آبی رو برداشتم و سر کشیدم ، ساعت تقریبا شش و نیم بود ، دوش سر سری برای از بین رفتن عرق هام توی باشگاه گرفتم و رفتم به اتاق . هنوز همهشون خواب بودن . نمیدونم اینا کی بیدارن اصلا .
لباس فرمم رو پوشیدم و بعد از تن کردن پالتوم کولهم رو برداشتم و از خوابگاه زدم بیرون ، نفس عمیقی کشیدم . حس دلشورهای از صبح توی دلمه ، ولم نمیکنه . شاید بخواطر کابوسیه که دیدم...
سعی کردم بیخیالش شم ، تا مدرسه رو پیاده روی کردم .
وارد کلاس شدم و پالتوم رو آویزون کردم و به سمت میزم رفتم ، اما قبل از اینکه روش بشینم یادم اومد که این جای قبلی منه... کنار داهی... هنوز نشسته بلند شدم و رفتم سر جای جدیدم نشستم . کیفم رو اویزون کردم ، امروز دو زنگ ریاضی داشتیم اولیش توی زنگ سوم و دومیش توی زنگ ششم بود .
[( نویسنده : توی کره به جای ۳ الی ۴ درس تخصصی ۹۰ دقیقه ای ، ۷ الی ۹ زنگ دارن که هر کدوم ۴۰ الی ۴۵ دقیقه هست ، و معمولا تا ساعت دو یا چهار بعد از ظهر مدرسهن ، یک ساعتش بخاطر زنگ ناهاره )]
این یکم ارومم میکرد ، کار کردن با مسئله باعث میشد ذهنم خلوت بشه . سرم رو روی میز گذاشتم ، داشتم کم کم به خواب میرفتم که کسی کنارم نشست ، مینجی بود . دوباره سرم رو روی میز گذاشتم
مینجی : سلام
بیحال جوابی بهش دادم
ملودی : سلام
این دختر یه چیزیش بود ، از دیروز سرشار از استرس و اظطراب بود ، و همینطور ترس ، دیروز حس ترسش زیاو نبود اما امروز انگار تری تو وجودش فریاد میزد . سرم رو بالا اوردم و مانع خوابیدنم شدم . برای به حرف کشوندن داهی و همچنین خوردن یه قهوه اروم به بازوی داهی زدم
ملودی : تا شروع کلاس بیست دقیقه مونده میای بریم یه قهوهای چیزی بخوریم؟
سری تکون داد و دنبالم راه افتاد
بعد از گرفتن یه قهوه روی نیمکت نشستیم ، مثل دیروز سرش توی دستاش بود و با انگشتاس بازی میکرد ، قهوهم رو خوردم و آبی پشتش بالا دادم
ملودی : نمیخوای راستشو بگی؟
سرش رو سریع سمتم برگردوند و بهم نگاه کرد ، خواست چیزی بگه اما سریع نگاهشو ازم دزدید
ملودی : خب؟
نمیخواست چیزی بگه ، کامل سکوت کرده بود . سرش رو با دستم به سمتم برگردوندم و بهش زل زدم
ملودی : باهام روراست باش
انتظار هرچیزی ازش داشتم اما گریه کردن؟ قطعا نه !
مثل آبشار اشک میریخت و پشت هم معذرت خواهی میکرد .
مینجی : ببخشید ملودی ببخشید من نمیخواستم ابن بلا رو سرت بیارم ببخشید
خواستم چیزی بهش بگم که بلند شد و دویید به سمت ساختمون مدرسه . نفس عمیقی کشیدم ، مثل اینکه یه نیم کاسه ای زیر کاسهشونه . اما من اصلا حوصله دردسر نداشتم
وقتی وارد کلاس شدم دیدم مینجی جاش رو عوض کرده . عجب خر تو خری شده ها... سرجام نشستم و به درس گوش کردم .
زنگ اول و دوم که بخیر گذشت ، نه کسی چیزی گفت و نه اتفاق خاصی افتاد . فقط رفتار مینجی ذهنم رو درگیر کرده بود و دلشورهای که از صبح به جونم افتاده بود نمیزاشت گاردم رو پایین بیارم . میخواستم کتاب ریاضیم رو برای زنگ بعدی اماده کنم که یادم اومد مینجی گوشیم رو برده بود درست کنه ، سمتش رفتم ، تا دیدم خواست بلند شه که گفتم
ملودی : گوشیم
نشست سرجاش و بهم نگاه کرد
ملودی : گوشیم ، چیشد؟
سرش رو پایین انداخت ، نفس عمیقی کشیدم و منتظر نگاش کردم
مینجی : زنگ بعد بهت میدم
ملودی : چرا زنگ بعدی؟
مینجی : هنوز درست نشده
ملودی : پس الان همراهت نیست؟
مینجی : هس.. نیست نه نیست برام میارن میدم بهت
این دختر امروز قراره کار دستم بده.. رفتم و رو میزم نشستم تا زنگ بخوره و جئون بیاد
صندلی جدیدم ردیف اول بود ، اما برعکس صندلی قبلیم که تو حلق معلم بود این یکی دقیقا کنار در بود داشتم از پنجره بیرون رو نگاه میکردم که دیدم جئون داره سرو کلش پیدا میشه
ملودی : بشینید اقای ایم اومد
ساکت شدن ، همین که جئون وارد شد همه باهم سلامی دادم .
𝒫𝒶𝓇𝓉 ⁴⁰
.
.
با جیغ خفهای از خواب پریدم
اون عوضی اون عوضی توی خوابمم دست از سرم برنمیداره
متنفرم از اینکه وجودم از اونه . متنفرم! از اون متنفرم!
ای کاش میتونستم نیستش کنم ، حالم ازش بهم میخوره . تمام بدنم یخ کرده بود و میلرزیدم .
دستی به صورتم کشیدم ، عرق کرده بودم . نگاهی به تخت رو به روم انداختم ، داهی خوابیده بود ، اما حتی توی این تاریکی هم میشد قرمزی و التهاب چشماش رو دید . اروم و بی صدا از تخت پایین اومدم ، می سون و سارانگم خواب بودن ، ساعت رو چک کردم ، تقریبا پنج صبح بود . حولهم رو برداشتم و به سمت حموم رفتم ، دوش کوتاهی گرفتم و بیرون اومدم ، دو سه روزی میشد ورزش نکرده بودم ، برای حواس پرتی خودم هم که شده خوب بود . حوله کوچیکی برداشتم و از اتاق بیرون زدم .
بعد از باشگاه بطری آبی رو برداشتم و سر کشیدم ، ساعت تقریبا شش و نیم بود ، دوش سر سری برای از بین رفتن عرق هام توی باشگاه گرفتم و رفتم به اتاق . هنوز همهشون خواب بودن . نمیدونم اینا کی بیدارن اصلا .
لباس فرمم رو پوشیدم و بعد از تن کردن پالتوم کولهم رو برداشتم و از خوابگاه زدم بیرون ، نفس عمیقی کشیدم . حس دلشورهای از صبح توی دلمه ، ولم نمیکنه . شاید بخواطر کابوسیه که دیدم...
سعی کردم بیخیالش شم ، تا مدرسه رو پیاده روی کردم .
وارد کلاس شدم و پالتوم رو آویزون کردم و به سمت میزم رفتم ، اما قبل از اینکه روش بشینم یادم اومد که این جای قبلی منه... کنار داهی... هنوز نشسته بلند شدم و رفتم سر جای جدیدم نشستم . کیفم رو اویزون کردم ، امروز دو زنگ ریاضی داشتیم اولیش توی زنگ سوم و دومیش توی زنگ ششم بود .
[( نویسنده : توی کره به جای ۳ الی ۴ درس تخصصی ۹۰ دقیقه ای ، ۷ الی ۹ زنگ دارن که هر کدوم ۴۰ الی ۴۵ دقیقه هست ، و معمولا تا ساعت دو یا چهار بعد از ظهر مدرسهن ، یک ساعتش بخاطر زنگ ناهاره )]
این یکم ارومم میکرد ، کار کردن با مسئله باعث میشد ذهنم خلوت بشه . سرم رو روی میز گذاشتم ، داشتم کم کم به خواب میرفتم که کسی کنارم نشست ، مینجی بود . دوباره سرم رو روی میز گذاشتم
مینجی : سلام
بیحال جوابی بهش دادم
ملودی : سلام
این دختر یه چیزیش بود ، از دیروز سرشار از استرس و اظطراب بود ، و همینطور ترس ، دیروز حس ترسش زیاو نبود اما امروز انگار تری تو وجودش فریاد میزد . سرم رو بالا اوردم و مانع خوابیدنم شدم . برای به حرف کشوندن داهی و همچنین خوردن یه قهوه اروم به بازوی داهی زدم
ملودی : تا شروع کلاس بیست دقیقه مونده میای بریم یه قهوهای چیزی بخوریم؟
سری تکون داد و دنبالم راه افتاد
بعد از گرفتن یه قهوه روی نیمکت نشستیم ، مثل دیروز سرش توی دستاش بود و با انگشتاس بازی میکرد ، قهوهم رو خوردم و آبی پشتش بالا دادم
ملودی : نمیخوای راستشو بگی؟
سرش رو سریع سمتم برگردوند و بهم نگاه کرد ، خواست چیزی بگه اما سریع نگاهشو ازم دزدید
ملودی : خب؟
نمیخواست چیزی بگه ، کامل سکوت کرده بود . سرش رو با دستم به سمتم برگردوندم و بهش زل زدم
ملودی : باهام روراست باش
انتظار هرچیزی ازش داشتم اما گریه کردن؟ قطعا نه !
مثل آبشار اشک میریخت و پشت هم معذرت خواهی میکرد .
مینجی : ببخشید ملودی ببخشید من نمیخواستم ابن بلا رو سرت بیارم ببخشید
خواستم چیزی بهش بگم که بلند شد و دویید به سمت ساختمون مدرسه . نفس عمیقی کشیدم ، مثل اینکه یه نیم کاسه ای زیر کاسهشونه . اما من اصلا حوصله دردسر نداشتم
وقتی وارد کلاس شدم دیدم مینجی جاش رو عوض کرده . عجب خر تو خری شده ها... سرجام نشستم و به درس گوش کردم .
زنگ اول و دوم که بخیر گذشت ، نه کسی چیزی گفت و نه اتفاق خاصی افتاد . فقط رفتار مینجی ذهنم رو درگیر کرده بود و دلشورهای که از صبح به جونم افتاده بود نمیزاشت گاردم رو پایین بیارم . میخواستم کتاب ریاضیم رو برای زنگ بعدی اماده کنم که یادم اومد مینجی گوشیم رو برده بود درست کنه ، سمتش رفتم ، تا دیدم خواست بلند شه که گفتم
ملودی : گوشیم
نشست سرجاش و بهم نگاه کرد
ملودی : گوشیم ، چیشد؟
سرش رو پایین انداخت ، نفس عمیقی کشیدم و منتظر نگاش کردم
مینجی : زنگ بعد بهت میدم
ملودی : چرا زنگ بعدی؟
مینجی : هنوز درست نشده
ملودی : پس الان همراهت نیست؟
مینجی : هس.. نیست نه نیست برام میارن میدم بهت
این دختر امروز قراره کار دستم بده.. رفتم و رو میزم نشستم تا زنگ بخوره و جئون بیاد
صندلی جدیدم ردیف اول بود ، اما برعکس صندلی قبلیم که تو حلق معلم بود این یکی دقیقا کنار در بود داشتم از پنجره بیرون رو نگاه میکردم که دیدم جئون داره سرو کلش پیدا میشه
ملودی : بشینید اقای ایم اومد
ساکت شدن ، همین که جئون وارد شد همه باهم سلامی دادم .
- ۷۰
- ۱۰ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط